دوشنبه چهارم آبان 1388
8/8/88
امسال، برايم معناي ديگري دارد ...
هشت ها، انگار که مقدس شده اند...
امسال، هشتم ها، بوي قريب غربت تو را گرفته اند ...
بوي محبت تو را ...
امسال، کبوتر قلبم سرگشته کوي حرم توست ...
با همه سياهيش بپذير ...
يک جمعه، روز هشتم، وعده ديدار من و تو ،
اما اين بار نه فقط منم....
میلادت مبارک ای ضامن اهو.....یه نیم نگاهی هم به این گدای در خونت کن
ته نوشت:
آقای رئوف.....
شنیدم راه کربلا از مشهد تو میگذره مولا....
یعنی میشه؟

جمعه هفدهم مهر 1388
یا حبیب قلوب الصادقین...
عاقبت از عشق تو اهل کلیسا می شوم
می کشم دست از مسلمانی مسیحا می شوم
آنقدر بر کشتی عشقت نشینم همچو نوح
یا به عشقت می رسم یا غرق دریا می شوم
آن روزها که ثبت نام کرده بود مادر دل خوش کنک اجازه داده بود بیاید. اما سفر که نزدیکتر شد هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که زهرا هنوز فکر رفتن باشد. دوره اول شیمی درمانش تازه تمام شده بود. به دکتر التماس کرده بود. دکتر حرفی نداشت. یکبار جوابش کرده بود و این بار دلش نمی آمد! اما مادر رام نمی شد آخرش هم گفته بود: می برمت امام رضا شفا می خوای اونجا شفا بگیر.
با هواپیما برده بودش و با طناب سبزی بسته بودش به پنجره فولاد. زهرا خیلی التماس کرده بود که این کار را نکند. اما مادر اشک می ریخت و دستش را می بوسید و طناب سبز را می بست دور مچش.
زهرا نشسته بود روی صندلی چرخدار و زل بوده بود به پنجره فولاد به مرضهایی که خوابیده بودند. به طنابهایی که بسته شده بود به ضریح و دنباله هر کدامشان می رسید به تن خسته ای که خواب رفته بود. زهرا اما می خواست بیدار باشد. می خواست به پنجره فولاد نگاه کند به رواقها به نوحه خوانی که گوشه حیاط نشسته بود و نوحه می خواند. زهرا هم تا صبح کمیل خواند و دعا کرد. برای آنکه آقای غریب قفل بسته کسی را باز کن تا سحر. اما شفا نمی خواست . نیت سفرش نرمی دل مادر بود. اصلا برا ی خدا حافظی آمده بود. آمده بود به امام رضا بگوید که دارد می رود به مدینه. می رود بقیع. آمده بود آقا قفل بسته دل مادر را باز کند تا سحر. آمده بود اذن سفر بگیرد.
مادر رفته بود توی حرم. زهرا طناب را باز کرد از دستش و رفت توی دالانها کنار حیاط و زل زد از دور به ایوان طلا. داشت سحر می شد. از دور مادر را دید که چادر زنها را بالا می زد و تک تک صورتها را نگاه می کرد. زهرا می دید که داد می زند و صدایش میکند. مادر می رفت و بر می گشت. هروله می کرد و می گریست. زهرا به سختی صندلی اش را هل داد تا جلوی پنجره فولاد و چادر مادر را گرفت.
مادر نشست. زهرا دستش را گرفت و زل زد توی صورتش:
به پا های زخمی هاجر . تورا به تشنگی اسماعیل قسم. بذار برم. می خواهی نا کام بمیرم. می خوای آرزو به دل از دنیا برم. تو را به این امام هشتم اگر نذاری برم تا زنده ام دیگه مادر صدات نمی زنم!
مادر رفت و گم شد توی جمعیت و وقتی برگشت چشمهایش ورم داشت. در تمام راه مادر ساکت بود. وقتی رسیدند هم حرفی نزد. شب لباس احرام خودش را آورده بود توی اتاق زهرا و ...
باد پرده کعبه را تکان می داد. زهرا دلش می خواست برود آن جلو تا خود صبح سرش را بگذارد روی سنگهای کعبه و پرده اش را بو کند. اما صندلی چرخدارش راه دیگران را می بست. از صندلی آمد پایین و به سختی نشست روی زمین. آمده بود با خدا حرف بزند. درد دل کند. سجده کرد و سرش را گذاشت روی سنگهای سرد مسجد الحرام. موهایش دسته دسته ریخته بود. می خواست چیزی را که در طول سفر از همه پنهان کرده بود به خدا نشان دهد. می خواست خدا ببیند. فقط خدا!
روحانی کاروان گفته بود رجب که می شود خدا مشتاق بندگانش است. امشب شب سیزدهم بود. شب مولود کعبه. نه جشنی بود نه چراغی . سکوت بود و نور و او آمده بود تا امشب و فقط همین امشب درد دلش را به خدا بگوید. همه سفر از مدینه تا مکه هرگز نگفته بود. بقیع شاهد بود که نگفته بود. ام البنین هم. اما امشب اینجا صدای پای کسی می آمد که نیمه شبها سراغ بی کسان را می گرفت. امشب واسطه اش متولد می شد. می دانست بی واسطه راهش نمی دهند. نمی خواست بی این واسطه راهش دهند.
سرش را گذاشته بود روی سنگهای سرد مسجد الحرام که خیس شده بود. ناله می زد : بعلی بعلی بعلی. حس می کرد سنگهای مسجد الحرام هم دم گرفته اند با او و سنگهای کعبه هم دارند ذکر علی می گویند.
خواب بو د یا بیدار نمی فهمید. دید جلو پنجره فولاد است. تمام حرم را ریسه قرمز و سبز کشیده اند. ایستاده بود پشت جمعیتی و امین الله می خواند.
السلام علیک یا امین الله. بار الها تو جان مرا مطمئن به قدر و راضی به قضای خویش بگردان. دعا هنوز تمام نشده بود که صدای نقاره خانه بلند شد. به آسمان نگاه کرد شب بود هنوز. جمعیت بهم ریخت. صدای صلوات می آمد.
با الله اکبر اذان بیدار شد. سحر شده بود و موذن مسجد الحرام اذان می گفت.
روز اول که به استاد سپردند مرا همگان را خرد آموخت مرا مجنون کرد
دوشنبه سیزدهم مهر 1388
در حسرت دیار یار- مسجد سهله (قسمت دوم)
چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن ...
ابو بصیر نقل می کند که آقا امام جعفر صادق(ع) در ادامه فضیلت مسجد سهله فرمود:
هیچ زن ومرد مومنی نیست مگر آنکه دلش مایل است به سوی آن مسجد ودر آن مسجد سنگی است که در آن صورت هر پیغمبری هست و هیچ کس با نیت صادقانه نماز و دعا نمی کند در آن مسجد مگر آنکه بر میگرددبا حاجت بر آورده شده و هیچ کس در آن مسجد امان نمی طلبد مگر آنکه امان می یابد از هر چه که می ترسد و آن از جمله بقعه هایی است که خداوند دوست می دارد که او را در آنها بخوانند و هیچ شب و روزی نیست مگر آنکه ملائکه می آیند به زیارت آن مسجد و عبادت می کنند خدا را.
ابو بصیر می گوید: عرض کردم فدایت شوم حضرت قائم(ع) همیشه در آن مسجد خواهد بود؟
فرمود: بلی!
سید بحر العلوم (ره) برای مرحوم حاج شیخ عباس قمی صاحب کتاب مفاتیح الجنان نقل نمود که: روزی در مسجد سهله سرم را به سینه مولایم صاحب الزمان نهادم و به واسطه آن اکنون وجب به وجب زمین و تک تک افراد روی زمین به نام و نام پدرانشان برایم آشناست.
گل همیشه بهارم خدا کند که بیایی اسیر طعنه خارم خدا کند که بیایی
پر از ترانه واشکم به چشمان تو سو گند برای آنکه ببارم خدا کند که بیایی
یکشنبه دوازدهم مهر 1388
در حسرت دیار یار - مسجد سهله (قسمت اول)
بگذار همه بدانند. ما عزم عراق کرده ایم ...
مسجد شریف سهله منزلگاه بسیاری از انبیا الهی از جمله حضرت آدم. حضرت ابراهیم. حضرت ادریس ومحل ورود حضرت خضر علیهم السلام است. مسجدی عظیم شان اما بسیار ساده و بی تکلف. مسجدی قدیمی در حد فاصل کوفه و نجف که در گوشه گوشه حیاط بزرگش که توسط رواقها محصور شده مقام (محل زندگی) انبیاء و حتی مقام ائمه ای همچون امام صادق (ع) و سید ساجدین (ع) مشخص است.
مقامهایی بی سقف که تنها در عرصه اش چند زیلو فرش کرد ه اند تا زائرین در آنجا نماز تحیت بخوانند.در این میان تنها مقام دارای گنبد و مناره این مسجد مقام صاحب الزمان است. بنا بر روایت موکد محل زندگی حضرت بقیه الاعظم (عج) پس از ظهور مسجد سهله است.
از حضرت امام صادق (ع) به نقل از ابو بصیر روایت شده که فرمودند: ای ابو محمد گویا می بینم که حضرت صاحب الامر علیه السلام با اهل و عیالش در مسجد سهله فرود می آید و حق تعالی هیچ پیغمبری نفرستاده است مگر آنکه در آن مسجد نماز کرد ه است و هر که در آن مسجد اقامت نماید چنان است که در خیمه رسول خدا (ص) اقامت نموده است...
داستان حضرت آیت الله اعظمی مرعشی نجفی (ره) در مسجد سهله و شرف یابی ایشان به محضر حضرت عصر (عج) در یکی از شبهای سرد و بارانی از جمله داستانهای بی نظیر تشرف است.
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
شنبه بیست و هشتم شهریور 1388
یا خیر حبیب و محبوب
ديدی چقدر زود دير شد...
ديدی چقدر زود دارند سفره را جمع مي كنند.
آه ای زيباترين طلوع زندگي من در سحرهای معطر به نام تو.
آه ای بنفشابی ترين غروب های دلم پای نان و ريحان افطار با تو.
آه ای نازترين دردانه های اشكم فرش نگاه تو در يلدای رحمانيتت.
مرا درياب!
درياب در اين واپسين لحظه ها...شايد تا عرفه عمری نماند!
راستي ديده ای سفره را كه جمع می كنند خرده نان ها گوشه ای كپه می شود و بعد « دستی كريم» برای گنجشك ها غذاشان می كند كنارشاهی های باغچه؟
خدا ی من! خدای ما! خدای خوبی های بی منتها! ما گنجشك های آستان رحمت توایم!
خرده نان ها را برايمان بپاش!
محتاج ذره ای از آن خرده نان های اين ضيافتيم...
(نام نویسنده محفوظ است)
شنبه بیست و هشتم شهریور 1388
سیه زنجیر گیسو باز کن باز کن، دیوانه اش با من.
هوالحنان
در پيچ و خم زلفش عمر يست كه می گردم
تا چيدن ما را هم شوقی سر يار آيد ...
خدا حافظ ماه رمضون.
خدا حافظ جو شن شيرين زبون.
خدا حافظ بوی عطر گلاب توی شور سينه زنی ها.
خدا حافظ روضه هميشه آشنای بابا حيدر.
خدا حافظ شبهای خوش قد و بالای قدر.
خدا حافظ بغضهای ترك خورده زير قرآن.
خدا حافظ مناجات دلربای مسجد كوفه.
خدا حافظ ای آخرين يادگارهای سعی و صفا.
خدا حافظ ای آيه آيه عشق ای آيه آيه توسل.
خدا حافظ ای زمزمه های به محمدا و عليا.
خداحافظ ای جمکرانی ترین شبهای من.
خدا حافظ ای گدايی سفر كرببلا ای حسرت چشمهای شش گوشه نديده.
خدا حافظ ای ماه مبارك ای آخرين فرصت بر باد رفته .
خدا حافظ ای نور د يده ای همه اميد.
شايد ديگه هيچ وقت نديدمت.
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
دوازده شهریور سالروز عزیمت کاروان دانشجویی دکتر موسوی به سرزمین وحی گرامی باد
با سلام. نوشته زیر خاطره یکی از اعضای کاروان دکتر موسوی است که سه سال پیش
به منظور شرکت در مسابقه دانشجویان عمره گذار و در بخش داستان نویسی کوتاه تهیه شده است
که بنا به دلایلی نگارنده از ارایه آن منصرف و در این سالها نزد من به امانت نگهداری می شد.
تا اینکه چندی پیش به بهانه دوازده شهریور سالروز سفر به سرزمین وحی ضمن کسب اجازه از ایشان نوشته زیر را با مختصری تغییر و بدون ذکر نامبرده به حضورتان ارایه می کنم. امید است که یاد آور روزهای خوش اقامت در مکه و مدینه باشد. انشاالله
و هو العلیم
چند سا لی بود كه يه سوال شده بود بختك ذهنم. توی كردستان و لرستان خانواده های زيادی بود كه نام خانوادگی شان شبيه من بود وهمگی هم توی شناسنامه پيشوند سيد داشتند. حتی امامزادهایی به همين نام در لرستان بود . اما در خوزستان ما سيد نبوديم. حتی فاميلهای ما در عراق هم طبق شجره نامهایی كه كلی مهر و تاييد دولتی پايش زده بود سيد محسوب می شدند اما ما از پيشوند سيد بهره ای نداشتيم.
وقتی كه توی يه مجلس مداح می گفت سيد ها كجای مجلس نشستن , دنيای شك و دودلی به روم باز ميشد. كم كم اين سوال به يه حسرت و غبطه بزرگ تبديل شده بود. نمی دونستم بالاخره من سيد هستم يانه. اما حداقلش مطمئن بودم از بنی هاشمم. آخه چند سال قبل ما يه همسايه داشتيم به نام ملا عبدالحسين محمدی. ايشان انسان وارسته و متينی بود. سه ماه از سال را در كشورهای خليج منبر می رفت. من كه عربی حاليم نيست اما در وصفش می گفتند: صداي دلنشين و مجالس پر طرفداری داره. از قضا يكبار كه از سفر برگشته بود حسب علاقه وافری كه به پدرم داشت خود ايشان به ديدن ما آمد و موقع رفتن بی مقدمه گفت: اونجا كه بودم كتابی در علم انساب به دستم رسيد. درش نوشته بود كه خانواده شما اهل حجازند كه به ايران و عراق هجرت كردند و فرزندان پيغمبر هستيد اما نه از جانب حضرت زهرا بلكه از جانب...همسر پيامبر!
از آن به بعد من هم بنا را بر فرمايش آقای محمدی نهادم. چونكه ايشان صاحب نظر و متخصص بود.
اما آخه اين همه سيد با نام خانوادگی شبيه من را چه كنم؟
** يك شب بعد از صرف شام در هتل بدرالعوالي به همراه علی حياتی رفتم حرم پيامبر. علی خيلی كم مي آمد حرم. اما وقتی هم می خواست بياد بعد از نماز عشا می آمد و تا زمانی كه می خواستند درها را ببندند اونجا می ماند. آن شب هم برنامه همين طورشد.
با خاموشی برخی از چراغها از سمت با ب البقيع از حرم خارج شديم تا به اين بهانه يك بار ديگر به آقا رسول الله سلامی كرده باشيم.
اما آن شب تا از باب بقيع خارج شديم يه هو به ياد سوال چندين و چند ساله ام افتادم. خواستم سريع بر گردم داخل اما ديگه كسی را راه نمی دادند.
آن شب حال عجيبی بود. بچه شده بوديم. نه به اين معنی كه فهم مان كم شده بود. نه.ابدا ! بچه شده بوديم به اين معنی كه بي ريا شده بوديم. بچه شده بوديم به اين معنی كه بعد از چند روز اقامت در مدينه تازه چه جور حرف زدن را ياد گرفته بوديم.
من علاقه وافری به گنبد خضرا داشتم. شايد يه روز واستون بنويسم كه گنبد خضرا يعنی چه. آن شب روبه روی باب بقيع نگا مو دوختم به گنبد خضرا و عرض كردم:
يا رسول الله خيلی ها توی طول تاريخ داخل همين مسجد اومدند محضرتون سوال پرسيدند و شما هم با حوصله و بزرگواري جواب داديد. آقا جان من هم دفعه اولم هست كه ميام مدينه. آقاجان من مهمان شمام. يا رسول الله , آقا جواب مرا هم بده. بالاخره من سيد هستم يانه؟
من در حالی با نگاه خيره به گنبد خضرا اون حرفها رو می زدم كه احساس صادق و قاطعم اين بود كه آقا رسول الله روی مبارك را كرده سمت من و توی اون همه آدم تنها وتنها به حرفهای من گوش ميده.
اون شب در حالی به همراه علی به بدر العوالي بر می گشتم كه هر آن منتظر بودم كه به طريقی جوابم را دريافت كنم. آخه پای گنبد خضرا حالی به من دست داده بود كه اين توقع اصلا زياد و غير طبيعی نبود.
اما روزهای باقی مانده مدينه گذشت. ما محرم شديم, مكه رفتيم, صفا رفتيم, عرفات رفتيم, … اما خبری نشد كه نشد. حتی ساكم را هم بستم اما خبری نشد. اومديم جده, هواپيما پرواز كرد, از آسمان عربستان خارج شديم اما خبری نشد كه نشد.
اين قضيه خيلی تو روحيه من اثر كرد. خودمونی بگم خيلی بهم بر خورد. آخه من خيلی با آقا رسول الله يكرنگ بودم. حرفهایی رو كه يه عمر به هيچ كس و هيچ جا نزده بودم با … (بماند! به قول يكی از دوستان هر چيزی رو نمی شه گفت)
البته من خيلی سعی ميكرد كه اين بی اعتنايی رو يه جوری توجيح كنم اما آخه مگه من چيزه زيادی خواسته بودم ؟ مگه من مريض سرطانی اونجا دخيل بسته بودم؟ يه سوال كردم جوابش هم يك كلمه بود.آره يا نه.
***امشب شب دوازدهم ماه مبارك رمضانه. نزديك سه هفته ای هست كه از مكه بر گشتيم . بعد از افطار مشغول تماشای سريالها شديم. حدود ساعت 9 شب علی حياتی گفت: فلانی می آيی بريم منبر آيت الله كرمانی. گفتم: بريم.
حضرت آيت الله كرمانی از شاگردان حضرت آيت الله بروجردی و همنشين علامه طباطبايی بودند. قريب 8 سال در هندوستان زندگی می كردند و با مرحوم حضرت امام مراوده و مصاحبت داشتند. بارها هم به عنوان مبلغ به اروپا و آمريكا سفر كرده بود ودر حال حاضر به دعوت روابط عمومی شركت نفت تشريف آورده بودند خوزستان. پيرمرد سالخورده و جليل قدری بود.
مو قعی كه ما وارد مجلس شديم حدود 20 دقيقه ای از منبر گذشته بود. وقتی علی در را باز كرد و من پا گذاشتم داخل شبستان با تعجب ديدم آقای كرمانی روی صندلی نشسته( معضم له به دليل زانو درد بالاي منبر نمی رود و هميشه روی يه صندلی می نشيند) و با انگشت يكی يكی به كسانی كه دستشان را به نشانه آمادگی برای پاسخ گويی بالا گرفته اند , اشاره می كند و می گويد: شما بگو.
- حاج آقا فرزندان حضرت زهرا.
- نه اشتباه است . شما بگو.
* حاج آقا فرزندان پيغمبر.
*نه اشتباه است. شما بگو.
*حاج آقا فرزندان موسي بن جعفر ...
ديگه به فاصله چند متری ايشان رسيده بوديم. يه گوشه كنار يك ستون نشستيم كه خود آقای كرماني نفس عميقی كشيد و گفت: فرزندان من سيادت هديه ای است كه خداوند به هاشم جد اعلای پيامبر عطا كرده است. عبدالمطلب فرزند هاشم است و خود عبدالمطلب يازده پسر دارد كه همگی سيد محسوب می شوند. به عنوان مثال ابو لهب عموی پيغمبر هم سيد است. چون از بنی هاشم است و اگر كسی در حال حاضر نسلش به ابو لهب برسد سيد محسوب می شود. كما اينكه ابولهب پسری دارد به نام مكرمه كه بسيار انسان جليل قدری است. بسيار بزرگوار است . به طوری كه انسان حيرت می كند كه از يك چنين پدری يك چنين پسری سر برآرد. از مريدان اميرالمومنين هم می باشد. فرزندان عباس عموی پيغمبر هم همچنين. آنها هم سيد هستند. كما اينكه در كردستان روستايی هست به نام صلواتيه. اهالی آن چفيه سبز می بندند. سيد هستند. فرزندان عباس عموی پيغمبرند. همگی هم سنی هستند. درست هم می گويند.
لذا آقا امير المومنين هم سيد هستند. جناب قمر بنی هاشم و فرزندان ايشان هم سيد هستند.چون كه از بنی هاشمند. سيادت چيزي نيست كه منحصر به فرزندان حضرت زهرا باشد. اما مساله ای كه هست اين است كه فرزندان من حدود 90 درصد سادات در ايران فرزند حضرت زهرا می باشند. ما نند سادات موسوی كه فرزندان موسی بن جعفر ند يا سادات حسينی كه نسل آقا امام حسين هستند و نسل از طرق غير حضرت زهرا كم پيدا مي شود و نسل يا منقطع گرديده يا گم شده است لكن اگر كسي پيدا شو د كه از بني هاشم باشد سيد است هر چند كه فرزند حضرت زهرا نباشد و مانند سادات ذكات برای او حرام است و خمس هم برايش جايز است و اين حكم شرعی آنست.
حرفهای آقای كرمانی كه تمام شد مبحث بعد را شروع كرد. اما من ديگه متوجه نبودم كه ايشان چی ميگه فقط زير لب زمزمه می كردم :
نگار من كه به مكتب نرفت وخط ننوشت به غمزه مساله آموز صد معلم شد
سه شنبه دهم شهریور 1388
12 شهریور سالروز عزیمت کاروان دکتر موسوی به سرزمین وحی گرامی باد.
خدایا شاکرم ما را خریدی دل ما را به درگاهت کشیدی
یک شنبه ـ ۱۲ شهریور ۱۳۸۵
ساعت ۲۵/۶ رسیدیم فرودگاه اهواز. سید حسن موسوی همان طور که در وب سایت وعده داده بود داخل محوطه مشغول تقسیم کارتهای شناسایی بود. کارتهایی به نام بطاقه که باید در طول سفر همراه زائر باشد.
بعد با پدر و مادرم آمدیم توی سالن. تا اونها یه گوشه نشستن من پاسپورت بلیط کیسه کفش و کیسه مدارک را از آقای غلامی معاون کاروان تحویل گرفتم.
خیلی اصرار کردم که پدر و مادرم برگردند. اما فبول نکردند و گفتند می مانند تا من برم توی سالن پرواز.
ساعت ۱۵/۷ بلند گو اعلام کرد: مسافرین پرواز ۱۵۷۱ به مقصد جده به قسمت عوارض مراجعه کنند. سریع رفتم پیش آقای غلامی و جویای موضوع شدم. گفت: خداحافظی هاتون را بکنید و به نوبت برید توی اون یکی سالن.خیلی خوشحال شدم چون می تونستم مامان و بابا را راهی کنم.
خداحافظی کردیم. چه جوریش بماند!
بعد رفتم توی سالن عوارضی. مامان و بابا دیگه نمی تونستند جلوتر بیاند. حدود دو ساعت اونجا معطل ماندیم. اول یه بیست نفری بودیم اما ذره ذره هر دو کاروان که حدود ۲۰۰ نفر بودند توی همون یه گله جا جمع شدند. جای سوزن انداختن نبود.
یکی از دانشجو ها که سن و سالش هم به نسبه زیاد بود با لباس بختیاری اومده بود. خیلی جلب توجه می کرد به طوری که وقتی یه اکیپ خبری از صدا وسیمای خوزستان آمدند یک راست رفتند و با او مصاحبه کردند!!
ساعت حدود ۱۵/۹ آقای افتخار مدیر اون یکی کاروان اهواز از بچه ها خواست که پس از عبور از باجه های کنترل و مهر کردن پاسپورتها وارد سالن پرواز شوند.
اومدم توی سالن پرواز. ردیف اول جلوی تلویزیون نشستم. پرواز تاخیر داشت. تا ساعت ۳۰/۱۱ معطل شدیم. حتی مسافرین دبی که بعد از ما وارد شدند پیشتر از ما پرواز کردند. توی سالن یه حال و هوایی بود. کاروان آقای افتخار تازه داشتند کیسه ها رو تقسیم می کردند. مسافرین دبی یه حال و شکل دیگه بودند. تلویزیون برنامه کودک پخش می کرد. برنامه خاله شادونه ! من هم نوار شجریان رو از توی کیفم در آوردم و واک من را روشن کردم. نوار در آستان جانان:
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
خوابم می اومد. همون طور که لم داده بودم و هدفون روی گوشم بود گاهی وقتها چرتم میبرد. گاهی وقتها هم چشم باز می کردم و زیر پلکی یه نگاه به بچه ها می انداختم. حدود ۲۰۰ نفری بودیم شاید هم بیشتر.
ساعت ۳۰/۱۱ در سالن پرواز را به سمت باند باز کردند و یه سپاهی که به قیافه اش می خورد لر باشد با اشاره دست همه رو از جا بلند کرد. آقای شفیعی جلوی در ایستاد و همه را از زیر قرآن رد کرد. صندلی من۱۴A و کنار پنجره بود. هواپیما ایرباس ۳۰۰ متعلق به هواپیمایی چمهوری اسلامی ایران بود.
ساعت ۴۵/۱۱ هواپیما روی باند به حرکت در آمد.
احساس عجیبی بود. اولین پروازم نبود اما یه حس تازه ای توی اجزای فضا جاری بود. نفس ها توی سینه حبس شده بود و من همچنان هدفون بگوش به صدای شجریان گوش می کردم:
دل زتنهایی به جان آمد خدایا همدمی ...
وبالاخره هواپیما از زمین بلند شد. یه هو صدای صلوات بچه ها توی هواپیما طنین انداز شد.
مو که افسرده حالم چون نه نالم شکسته پر و بالم چون نه نالم.
همه گویند فلانی ناله کم کن تو آیی در خیالم چون نه نالم.
و ما در آسمان اوج گرفتیم....
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
مهدی اگر از منتظرانت بودیم چون دیده نرگس نگرانت بودیم....
اینجا کسی هوای مسیحا نمی کند
این خاک احترام به دریا نمی کند
شهر پر از هوی نفسم را گرفته است
اینجا کسی برای تو جا وا نمی کند
نامت برای رفع بلا روی طاقچه است
ورنه کسی نگاه به آقا نمی کند...
سلام رفقا
اگربرای دیدن تبریک ایام میلادش آمده ای شرمنده ات هستم
می نویسم آنچه را که در این ایام انتظار نداشتی دروبلاگ کاروان دکترموسوی که کاروان عشق بودبخوانی همانچه که در دلم می جوشید :
ایام، ایام میلاد توست ای مولای من
می دانم که تو خود ازمن وما مشتاق تری به ظهورت من که دلم دوده گرفته از روزمرگی هاست و زنگار غفلت بر جانم رسوخ کرده است از دیدن وشنیدن بی عدالتی ها و ظلم وجور اشقیا و ... به تنگ امده ام اینها با دل نازنین تو که بر همه جوانب امور اشراف داری چه می کند .
اگر این ظلم وجور وفسق وفجور ها که در گوشه گوشه جهان بیداد می کند نشانه ای از آخر الزمان که ظهور خواهی کرد نیست پس چه است؟؟؟
این ایام که هر کوی وبرزن زینت شده به نام زیبایت است غم دوریت را بیش از هر روز دیگر حس می کنم می خواهم شاد باشم و از شادی بنویسم ولی چه کنم که دلم رضا نیست چگونه مبارک باد بگویم که برکت را در ظهورت می بینم و چگونه شادباش بگویم که روزمان چون شب سیاه گردیده...
اللهم انا نشکو الیک من قلت عددنا و کثرت عدونا وغیبت ولینا
تو می آیی وخواهم نگاشت
ظهور حضرت موعود مبارک
وعده من وتو روی پله جمعه


شنبه بیست و هفتم تیر 1388
سلام ای مرهم تنهایی من...
ای احساس لطیف تنهایی ام. ای آرزوی جوانی بر باد رفته ام. ای تنها فرصت باقی مانده ام. ای زیباترین انتظار دنیا. ای بهترین مرهم زخمهای کهنه
سلام...
آقا جان ای کاش می دونستم از کجا واست بنویسم. ای کاش می دونستم از کجا واست ساز کنم. ای امید آخرم. ای حبیب شبهای تلخم.
کاش می دونستم علاج این فراق کی از را می رسه.
آقا فقط خدا می دونه که چقدر دلم دیوونه حرمت شده. از خدا پنهون نیست آقا از شما چرا پنهون بمونه! چند وقتیه ترس ورم داشته که نکنه آقام بی خیال من شده! نکنه منو لایق نوکری نمی دونه! نکنه توی حرمت جایی واسه گدای خونه بدوش نباشه! نکنه...
نه آقا. نه! ما هکذا ظن بک
آقا به خداوندی خدا من خودت رو می خوام. نه کرمت. نه مهربونیت . نه باب الحوائج بودنت. نه بابای ضامن آهو بودنت هیچ کدوم منو به طمع ننداخته.
آقا من نذر کردم اگه یه روز پام به کاظمین برسه به جای پنجه هام دلمو به گوشه گوشه ضریحت گره بزنم.
یا موس بن جعفر. آقا این فراق به درازا کشیده.
آقا جان. من با این عطش کاظمین چه کنم. آقا من با اشتیاق زیارت جوادت چه کنم.
آقا ماه و سا ل که سهله اگه قرار به انتظار باشه تمام عمر به پات می شینم.
دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم

