سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
یا حسین مددی کن بر دل ما
شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين (ع)
روي دل با کاروان کربلا دارد حسين (ع)
ميبرد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظيم
بيش از اينها حرمت کوي منا دارد حسين
بس که محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نميداند عروسي يا عزا دارد حسين
سروران،پروانگان شمع رخسارش ولي
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسين
آب خود با دشمنان تشنه قسمت ميکند
عزت و آزادگي بين تا کجا دارد حسين
شمر گويد گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جاي نفرين هم به لب ديدم دعا دارد حسين
التماس دعا دارم از تمومه حاجی های عزیز
یا حق![]()
![]()
شنبه هفتم بهمن 1385
تشنه لب...!
گويا تشنه لب است ... آري تشنه لب است .
گويا صداي كودكش كه تيري در گلو دارد دلش را خون كرده است ...آري خون كرده است.
گويا صداي شيون خواهر را مي شنود وصداي شيون همسر را از فراق طفلش...
گويا مي بيند برادر را؛ پاره تن را ... آري مي بيند بدن بدون سر و دستش را و كوزه آب شكسته را در كنارش
گويا صدايي مي آيد در اين غوغا كه مي گويد
حسين جان بيا ...
گويا صداي دلنشين مادر است
و چه شيرين صدايي ست
و چه شيرين رفتني

شنبه هفتم بهمن 1385
یتیمی. درد بی درمان یتیمی ...
توی کربلا دو تا پیکر بود که از حالت عادی خارج شدن.
یکی رشید بود. کوچیک شد.
یکی کوچیک بود. رشید شد.
مرحوم حاج رسو ل خیابانی(ره) می فرمود: وقتی توی جنگ یه سرباز عادی به زمین بیفته دیگه کسی کارش نداره. اما خدا نکنه یه سردار جنازش دست دشمن بیفته. اون موقع تازه کارشون شروع می شه.
عباس جان. یل خوش قد و بالای ام البنین.
آقا جان قبرت واسه توصیف هایی که ازت می کنن خیلی کوچیکه.
آقا کاش از رقیه خجالت نمی کشیدی.
آقا کاش اون وصیت رو نمی کردی.
آقا کاش می زاشتی برت گردونه خیمه. این جوری حداقل تیکه پارت نمی کردن.
اما یه جسمی هم کوچیک بود. رشید شد.
شب عاشورا وقتی از سید شهدا پرسید: آقا جان من هم شهید می شم؟ حضرت فرمود: آره عزیزم. می کشنت. به فجیع ترین نحو هم می کشنت.
وقتی می خواست راهی میدون بشه نه جوشن داشت نه کلاهخود. هرچی تو خیمه ها گشتن به غیر از یه عبا و یه عمامه چیزی اندازش ندیدن. وقتی ابوالفضل بغلش کرد و نشوندش روی اسب پا های کوچیکش به رکاب نمی رسید.
اما نمی دونم توی میدون چه به روزش آوردن که به قول آقا سید مهدی میر داماد: وقتی ابا عبدالله بغلش کرد که جنازشو بر گردونه خیمه پاهای قاسم روی زمین کشیده می شد.
قاسم جان. آقا یاد مدینه بخیر.
یاد اون بچه بسیجی هایی که زیر چرخ تانکها جون دادن و افتخارشون اینه که قاسم وار مردن.
آقا جان یاد مدینه بخیر.
جمعه ششم بهمن 1385
دلم تنگِ بین الحرمین است امشب
باز امشب دلِ تنگم هوايي شده يا دل هوايي ام تنگ
نمي دانم...
امّا مي دانم كه امشب پر مي زند براي لحظه اي نشستن تو بین الحرمین و به نيابت از مولايش كميل خواندن...
...ز سر گذشته اشکم، به لب رسیده جانم، که هر چه کرده با من، فراق کربلا کرد...
حساب شبهایی که با هق هق فراقش به خواب رفته بودم از دستم در رفته است! تا بالاخره فردا رسید...
وقتی بالای سر سیدالشهداء علیه السّلام؛ آنجا که دعا مستجاب است؛ یادم مانده باشد که
"واکثروا الدعاء بتعجیل الفرج" یعنی دعاگوی همه هستم.
سه شنبه سوم بهمن 1385
غنچه سه ساله
چشمانش را كه گشود، موج نگاهش را به درياى نگاه عمه فرستاد. عطر نوازشگر دستان عمه را در هواى ساكت خرابه بوييد. غنچه كبودش را از هم گشود و فريادى به بلندى بامهاى دنيا در حنجرهاش جان گرفت و همچون نجوايى غريب به گوش رسيد كه: بابا...
ترنم درد آفرين نهيبش پنجهاى دردناك شد كه بر دلها چنگ انداخت و باران، آشيانه چشمان همگان را با خود شستشو داد. صداى شيون ملائك به گوش مىرسيد. در آن گوشه خرابه، بر پيكر شب، سياهى سايه افكنده بود و ماه از شرم روى سه ساله دخترى، رخ در نقاب كشيده بود. شهر در پس پردههاى غبار آلود غفلت و جهالت خفته بود كه ناگاه فريادى به بلنداى تاريخ، چشمان غنوده در بى خبرى را بر آشفت، مجسمه ظلم و فساد كه در شرارت خود فنا گشته بود، تلاطم شب را به اوج رسانيد آن گاه كه حيرت زده پرسيد: چيست اين صدا؟... و پاسخ شنيد: سه ساله دخترى بابا مىخواهد. آنگاه خندهاى كريه سر داد و جغدان شوم به شب نشسته با او همنوا شدند. طبق نور وارد خرابه شد و عطر بابا فضاى جانها را از آن خود كرد.
ملائك آرام گرفتند تا سه ساله دختر به پيشواز طبق رود و جام جانش را با بوسه بر لبان پدر لبريز سازد.
عطر آسمانى پدر را به مشام جان خريده بود و مىگشت و چشمان جستجوگرش را بر طبق پوشيده دوخته بود. زانو بر زمين نهاد آن گاه كه طبق را مقابل چشمانش بر زمين نهادند. صداى تلاوت نور را شنيد و نجواى دلنشين بابا...
عمه را نگريست كه چشمانش خانه درد بود و زانو بر زمين نهاده بود.
چشمها به او دوخته شده بود و آماده باريدن بود. آه و ناله افلاكيان به گوش مىرسيد و صداى مويه ملائك جانها را به آتش مىكشيد. دست بر پرده نهاد و عمه چشمانش را بست. عطر الهى بابا را از پس پرده شنيده بود و حالا مشتاق ديدار چشمان هميشه سخنگوى بابا... و آن چه ديد...
اركان عرش لرزيد و شهر با فرياد جانخراش سه ساله دخترى غمديده، از خواب غفلت به درآمد. عطر پاك چشمهاى بابا هواى خرابه را از آن خود كرد و نفسها بوى عشق گرفت. جملهاش در سراسر تاريخ طنين انداز گشت: «... يا ابتاه! من ذاالذى خضبك بدمائك؟ يا ابتاه! من ذاالذى قطع وريديك؟ يا ابتاه! من ذاالذى ايتمنى على صغر سنى؟...»
لب بر لب خونين پدر نهاد و هرم داغ عاشورا دوباره در تمام لحظههاى خرابه پيچيد. با دستان كوچكش تمام مرثيهها را مقابل ديدگان پدر ورق زد و سوگنامه غريبى را در ديار غريبان به نجوا نشست. دوباره غروب عاشورا زنده شد و دوباره داغ اندوه سنگينتر از هر زمان ديگرى جانها را نواخت و قلبها را گداخت.
آن گاه كه تاول پرخون پاهايش را در معرض ديدگان پدر نهاد، آخرين جرعههاى عشق را از لبان پدر نوشيد و عطر آسمانى پدر را به كام جان خريد و اين آغاز صبحى بود با طراوت و روشن در زندگى رقيه سه ساله! صبحى كه جان او را پيوندى داد ابدى با جان عاشق پدر، و ملائك شيون كردند و صداى مويه شان در افلاك طنين انداز شد و خرابه شام ماند و نجواى هميشه زنده دختركى دردمند در هجران دردآلود پدر و شام ماند و شرمندگىاش كه تا هميشه تاريخ رنج و محنت دخترى سه ساله را به دوش خواهد كشيد.
عمه ماند و دردى افزون كه بار امانت از دستش افتاد و نوگلى نازدانه پرپر شد؛ پيش از آن كه عطر روح بخش پدر را دوباره از فضاى شهر مدينه بشنود و سر در آغوش رسول الله (صلىاللهعليهوآله) بنهد و بغض با او بگشايد... و شام ماند و تمام غصههايش و سوز و غربت دختركى كه همه تاريخ را با نالههايش سوزاند!


ضربان قلب من حسین 


یکشنبه یکم بهمن 1385
بسم رب الحسین
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى
سلام بر حسين و بر على بن الحسين و بر
اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
فرزندان حسين و بر اصحاب و ياران حسين
و باز هم محرم و باز هم عاشورا. بازهم فصل خونین روزهای عاشقی.
و باز فریادهای مولایمان در گوش زمان که :
فلاندبنک صباحا و مسائا و لابکین لک بدل الدموع دما...حسره علیک و تاسفا علی ما دهاک
این معز الاولیا و مذل الاعداء؟ این الطالب بدم المقتول بکربلاء؟

