سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس ...
سلام
بابت دو هفته غیبتی که داشتم صمیمانه عذر خواهی میکنم. هفته اول مشغله شدید کاری و هفته دوم سفر به قم و مشهد مانع از آن شد که مجالی برای سر زدن به وب لاگ برای بنده حاصل شود. اما توفیقی بود که در قم و مشهد خاصه در روز رحلت پیامبر(ص) و شهادت امام حسن(ع) و همچنین شب شهادت امام رضا(ع) در صحن و سرای ثامن الائمه نایب زیارت دوستان باشیم. باور کنید مشهد یکسره شور و عزا بود. بنده که به همراه هیات فاطمیون ماهشهر به این سفر رفته بودم تا کنون این همه دسته عزاداری و علم و بیرق یکجا ندیده بودم. از جمله برکات این سفر همراهی با دوست خوب و قدیمی ام حاج آقای یکی از همسفران بود. البته بنده به علت نداشتن مرخصی امروز با پرواز برگشتم اما حاجی و دیگر رفقا تا ۲ فروردین در مشهد خواهند ماند.
به هر حال جا دارد که پیشا پیش فرا رسیدن عید نوروز را به تمامی دوستان تبریک عرض کنم. انشاالله که عزاداری دو ماهه حجاج محترم مورد قبول درگاه احدیت و اسباب تسلی خاطر اهلبیت واقع شده باشد.
و بالاخره چند تا عکس به بهانه بهار طبیعت و ایام عید نوروز:
عکس: دو ژ نرال
عکس: حاج آقا در شجره
عکس: آقا هول نده!
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
سرانجام خورشيد فروزان وجود امام (ع) در روز ۲۹ صفر سال ۲۰۳ ق. غروبي سرخ را به مشرق ايمان نشست.
ای آشناي غريب
هر سحر، به کوچه هاي ايوان نگاه روشنت کوچ مي کنيم و چون پرنده اي غريب، به گوشه حَرَمت پناه مي بريم.
هر روز، در سايه سار مزارت مويه کنان، شانه هاي خسته مان را مي لرزانيم.
هر شب، فانوس اشک هامان را روشن مي کنيم و دست هاي عاطفه مان را به دامان پر مهر و محبت تو مي آويزيم.
و انگور، زهر آگين است ...
مقابل هم نشسته اند؛ يک سو نهايت نفرت و ديگر سوي، نهايت مهرباني!
مأمون، سرا پا کينه و امام سرا پا کَرم. برقي شوم، در نگاه مأمون موج مي زند و چشم هاي گستاخش، پرده از راز مخوف درونش بر مي دارند! و چشم هاي نجيب امام، سر به زير و محجوب و آگاه از اسرار نهاني مأمون!
مقابل هم نشسته اند؛ يکي از تبار پست ترين زمينيان و ديگري از نسل پاک ترينِ آسمانيان. مقابل هم نشسته اند؛ يکي بنده بي چون و چراي شيطان و ديگري همسايه ديوار به ديوار خدا. ثانيه ها، لنگ لنگان قدم بر مي دارند، ضربان زمان، کند شده و نفس هايش به شماره افتاده؛ حتّي هوا هم احساس خفگي مي کند.
دستی پيش ميرود. دستی که قرار است روسياهی خود را بر اوراق تاريخ بنگارد. دست خوب می داند که انگور، زهرآگين است. نگاه امام گذشته ها را مرور ميکند ...
نگاه امام عليه السلام زاير کوچه پس کوچه های مدينه ميشود.
نگاه امام، به طواف يک در سوخته ميرود.
نگاه امام، به در خانه کريم اهل بيت عليه السلام ميرود.
نگاه امام در غربت، مدينه را ميجويد.
و امام همچنان آرام است.
لحظه ها می ايستند. صدای مويه ملايک بلندتر می شود.
دست، خوشه انگور را به سمت امام درار ميکند. دست بی شرمانه مرگ را به امام تعارف می کند:
"بفرماييد ... يابن الحسن از اين انگور ميل کنيد." و رضا (ع) تبسمی تلخ بر لب می نشاند و ...
آخرش گفت:مدينه گفتی کردی کبابم.
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
یا رسول الله
السلام عليک يا رسول الله
فاطمه نگاهي به پنجره بسته مي اندازد و دلش مي گيرد. رگه اي از اشك گونه اش را شيار مي كند. اين پنجره، چند روزي است باز نشده است!
يادش به خير آن روزهاي خوش گذشته كه هر صبح با ديدار پدر شروع مي شد. او پنجره را باز مي كرد. فاطمه را به صدايي بلند سلام مي داد و بچه ها را صدا مي كرد. در اين ميان مشتاق ترين همه علي بود كه بي كلامي براي گفتن، تنها مشغول تماشا بود. بچه ها به شادماني كودكانه اي تا پاي پنجره مي دويدند. زهرا آرام آرام به سمت پنجره مي رفت و خدا از آن بالاهاي جبروت آسمان، لبخند مي زد.
اما امروز، زهرا اسير بي قراري و دلتنگي بود. او نمي دانست چه مي كند! فقط وقتي به خود آمد كه ديد در كوچه اي كه به خانه پدر مي رسيد، دارد مي دود. او، در حالي كه دست دو فرزندش را در دست داشت، خانه و مسجد را دور زد و به خانه عايشه رسيد. وقتي وارد شد، رسول خدا در بسترش نيم خيز شد. فاطمه پايين پاي پدر نشست و به بچه ها مجال داد تا دو طرف بستر پدر بزرگ بنشينند.
آن دو چشم به چهره پدر بزرگ دوخته بودند و فاطمه مي ديد چطور سينه محمد(ص) در فراز و فرود و تلاطم است. نفس او به تلواسه بود و اين، فاطمه را آشفته مي كرد؛ آنچنان كه خواست فرياد بكشد و كسي را به كمك بخواهد؛ اما خيلي زود، همه خيالات بد را از ذهنش دور كرد. پدر او به زودي از بستر بيماري برمي خاست و باز همه كارها به روال مي شد. چرا بترسد؟ چرا؟
فاطمه سعي كرد مطابق معمول، سر گفت و گو را با پدر باز كند:
- پدر! براي بچه هايم از تو ميراثي مي خواهم!
فاطمه يك مرتبه لب به دندان گزيد. حرف اوتيري بود كه از چله كمان واقعيت رها شده بود! گويا فاطمه بي آنكه خود بخواهد، به اين باور رسيده بود كه فرصتها اندكند!
«امروز چه روزي است!» باز فاطمه بيقرار شد. رسول خدا نگاهي به چهره غمگين دختر انداخت و دستهاي كوچك فرزندان زهرا را در دستان تب دارش فشرد:
- زهرا جان! براي حسنم شكوه و بزرگي و سعادت مي گذارم و براي حسينم كرم و شجاعت بعد رو كرد به حسن:
- پسر كم! شبيه پدرت باش! سخاوتمند و كريم و چون پدرت خدا را بندگي كن! و رو كرد به حسين و چيزي نگفت.
گويا اشارات نگاه و نظر، همه گفتني ها را به حسين كوچك، گفتند؛ آخر كار حسين از همان آغاز، از چون و چرا و قطع و يقين و اينك و آني، گذشته بود!
فاطمه شنيد كسي كوبه در را مي كوبد. پيش از ديگران، او خود را به پشت در رسانيد: «كيست اين ميهمان ناخوانده كه دق البابش، رعايت حال بيمار خانه را نمي كند؟!» عربي از اعراب باديه بود. گويا مي خواست از رسول خدا، عيادت كند. نگاه پيامبر كه به او افتاد، با دست اشاره كرد، داخل شود. علي كه از پيش بر بالين پيامبر خدا نشسته بود، مرد عرب را شناخت. هميشه تفاوتي است ميان فرشته و آدم!... آن كه آمده بود از هيچ كس براي آمدن اجازه نمي گرفت. پس چرا كوبه در را كوبيده بود كه نشانه اجازه خواستن است...
پيامبر رويش را به سمت علي«ع» چرخانيد و سر در گوش او، چيزي گفت كه كسي نشنيد. آن دو يك چند به نجوا با هم صحبت كردند؛ تا آنكه محمد«ص» سر بر سينه علي«ع» گذاشت و چشمانش را بست.
عرب باديه رو به بستر، با سري فرو افتاده، به احترام ايستاده بود. محمد«ص» آرام و به زمزمه كلمات «استرجاع» را زمزمه كرد و آنقدر گفت تا خاموش شد. حالا ديگر نه از مرد عرب نشاني بود و نه از حيات در رفتار رسول خدا. و علي دانست ستاره احمد به جايگاه غروب خود، نزديك است.
آخرش گفت مدينه گفتی کردی کبابم
صباغ زاده
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
دلم تنگ ستون توبه است
کجايند اونايي که کنارستون توبه مناجت توابين،می خواندن
چه گناه بزرگی؟...کاش پيش از اين مرده بودم وبه اين گناه بزرگ آلوده نمی شدم ... خيانت به رسول الله (ص)ومسلمانان؟؟...چرا چنين کردی؟ به خودش نهيب زد ..با کف دست بر پيشاني نواخت...قرار از کف داده بود...صورتش را ميان دو دست پنهان کرد...به ديوار تکيه داد...با پشت دست قطره های اشک را که روی گونه اش ريخته بود،پاک کرد...آيا راه نجاتی هست؟...از رسول الله (ص) شنيده بودکه نا اميدی از رحمت خدا گناه کبيره است...اما چگونه با رسول الله چهره به چهره شود؟...دلش می خواست در بيابان بميرد...با صدای بلند گريه کند...هنوز هيچ کس جز خدا از گناه بزرگی که مرتکب شده بود، خبر نداشت...اما،نگاه ملامت آميز مردم را احساس می کردکه به چهرش دوخته است...او از جانب رسول الله(ص)به سفارت نزد يهود بنی قريظه رفته بود...بنی قريظه پيمان شکسته بودن وبا مشرکان عليه مسلمانان همدست شده بودن...اکنون قلعه آنان در محاصره سپاهيان اسلام بود...پيامبر اکرم به درخواست بنی قريظه،او را نزد آنها فرستاده بود و او که پيش از اين و قبل از آن که اسلام آورد با يهود بنی قريظه دوستی داشت با حرکت دست از آنان خواسته بود که تسليم نشوند...اما،بلا فاصله از گناه وخيانت بزرگی که مرتکب گرديده بود،پشيمان شده بود...
از قلعه بيرون زد وبا عجله راه مدينه راپيش گرفت...به مدينه که رسيد، ريسمانی خريد و خود را به مسجد النبی (ص)رساند...يک سر ريسمان را به گردن بست و سر ديگر را به يکی از ستون های چوبی مسجد گره زد...خبر به سرعت باد در شهر پيچيد و به گوش همه رسيد ...((ابو لبابه))خود را با طناب به ستون مسجد النبی(ص) بسته است...رسول الله (ص) خبر را شنيد ، شايد هم از قبل می دانست...به چند نفر که حاضر بودن فرمود:اگر نزد من می آمد از خدا برايش آمرزش می طلبيدم،اما اکنون که چنين کرده است بماند تا خدا توبه اش را بپذيرد...ابو لبابه با غم جانکاهی که داشت در همان حال باقی ماند ...
شش روز گذشت ...سحرگاه بود..رسول خدا(ص) به مناجات برخاسته بود که جبرئيل امين بر او فرود آمد وبا نزول آيه ای، پيامبر اعظم(ص)را بشارت داد که خدای مهربان توبه ابو لبابه را پذيرفته است ...ام سلمه همسرگرامی رسول الله (ص)که از ماجرا خبر يافت با عجله به بيرون شتافت و مژده پذيرفتن توبه ابولبابه رابه خلايق داد...همسرودختر ابو لبابه و جمعی ديگراز مردم به مسجد رفتند...ابو لبابه در پوست خودنمی گنجيد...اشک شوق به چشمانش دويد...وچون خواستند ريسمان ازاو بگشايند، مخالفت ورزيد... نه...نه...می مانم تا رسول الله(ص)با دست مبارک خود ريسمان ازمن بگشايد... هنگام نماز صبح بود... پيامبراعظم (ص)که برای ادای نمازبه مسجدآمده بود،بادست خويش ريسمان از ابو لبابه گشود...
از آن روز تابه امروز وبرای هميشه،مسلمانانی که به زيارت مرقد شريف رسول الله(ص)می روند،به ستونی که ابولبابه خودرابه آن بسته بودتبرک مجويند ... استونطه التوبه...ستون توبه...
کيهان
آخرش گفت:مدينه گفتی کردی کبابم
شنبه نوزدهم اسفند 1385
یا مهدی ادرکنی
جمعه هجدهم اسفند 1385
|
اربعين حسيني، تكرار ياد و خاطره حماسه سازان كربلاست سلام بر حسين و اربعينش، سلام بر اربعين و زائرانش! و سلام بر اندوه هاي دل آنان كه به سوغات بر مزار كشتگان، عشق بردند و به مويه نشستند. به شوق زيارت صحن و سراي جان فزايت، اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم، يا حسين! | |||
اربعين از رازهاي هستي ، خصوصيت عدد چهل و اسرار نهفته در آن براى ما روشن نيست. البته چه بسا، با توجه به ويژگى هاى انسان، «چهل بار» تكرار يك رفتار پسنديده موجب ملكه معنوى و تعميق آن رفتار و قابليت نزول فيض خاص خداوند مى شود.
اربعين در فرهنگ عاشورا در فرهنگ عاشورا، اربعين به چهلمين شب شهادت حسين بن علي(ع) گفته ميشود که مصادف با روز بيستم ماه صفر است. از سنتهاي مردمي گرامي داشت چهلم مردگان است، که به ياد عزيز فوت شده خويش، خيرات و صدقات ميدهند و مجلس ياد بود بر پا ميکنند، در روز بيستم صفر نيز، شيعيان، مراسم سوگواري عظيمی را در کشورها و شــــهرهاي مختلف به ياد عاشوراي حسيني بر پا ميکنند. عاشقان و پيروان آن امام، در سحال اســـــرار اربعين به ذکر پرداخته و باران اشکبار چشم خويش را با مظلوميت حسين و يارانش پيوند مي زنند. اين راه، راه تداوم عشق است و بي گمان هيچگاه بي رهرو نخواهد بود.
نخستين اربعين در نخستين اربعين شهادت امام حسين (ع)، جابر بن عبدالله انصاري و عطيه عوفي موفق به زيارت تربت و قبر سيد الشهدا شدند. بنا به برخي نقلها، در همان اربعين، کاروان اسراي اهل بيت (ع) دربازگشت از شام و سر راه مدينه، از کربلا گذشتند و با جابر ديدار کردند. البته برخي از مورخان نيز آن را نفي کرده و نپذيرفته اند، از جمله مرحوم محدث قمي در «منتهي الامال» دلايلي ذکر ميکند که ديدار اهل بيت از کربلا در اربعين اول نبوده است. به هر حال، تکريم اين روز و احياي خاطره غمبار عاشورا، رمز تداوم شعور عاشورايي در زمانهاي بعد بوده است.
اربعين و عرفان در فرهنگ اسلامى هم عدد چهل (اربعين) جايگاه ويژه اى دارد. چله نشينى براى رفع حاجات، حفظ كردن چهل حديث، اخلاص چهل صباح، كمال عقل در چهل سالگى، دعا براى چهل مؤمن، چهل شب چهارشنبه… از اين نمونه هاست. آمده است که چون حضرت موسي (ع) را قابل استماع کلام بي واسطه خداوند ميکردند چهل روز به خلوت فرستادند و خداوند فرمود: «… و اذا واعدنا موسي اربعين ليله » پيامبر حکيم (ص) فرمود: « من اخلص لله اربعين يوماً فجر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه»: هر كس چهل روز فقط براى خداوند تعالى اخلاص چشمه های خداوند ورزد حكمت را از قلبش بر زبانش جارى مى سازد.» صاحب مرصاد العباد، عارف نامي نجم الدين شيرازي نيز گفته است: "و عدد اربعين را خاصيتي است در استکمال چيزها که اعداد ديگر را نيست." چنانکه در حديث صحيح آمده است: ان خلق احدکم بجمع في بطن امه اربعين يوما ثم يکون علقه مثل ذلک. و خواجه عليه السلام ظهور چشمه هاي حکمت از دل بر زبان را اختصاص اخلاص اربعين صباحا فرموده است، و حوالت کمال تخمير طينت آدم عليه السلام به اربعين صباحا کرد و از اين نوع بسيار است." | |||
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
اربعین یعنی...
اگر عاشورا روز ((آتش)) بود،اربعين روز((آب))است
اگر عاشورا روز ((فراق))بود،اربعين روز((وصال))است
اگر عاشورا روز ((نقطه))بود،اربعين روز((راه))است
اگر عاشورا روز ((تکليف))بود،اربعين روز((تأکيد))است
اگر عاشورا روز ((رفتن))بود،اربعين روز((بازگشتن))است
اگر عاشورا روز ((ريزش))بود،اربعين روز((رويش))است
اگر عاشورا روز ((قطره))بود،اربعين روز((دريا))است
اگر عاشورا ندای ((هل من ناصر ينصرنی))بود،اربعين فريادهای((لبيک))است
زمين وزمان هميشه ((سرخ است))
اگر عاشورا ((بدنهای قطعه قطعه))داشت،((تب))داشت،((سيلی))داشت،((تازيانه))داشت،
اگر عاشورا ((ثار داشت))...،
آخرش گفت:مدينه گفتی کردی کبابم
دژکام
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
سلام به همه عزیزان
ابتدا برای خیلی دیر به دیر سر زدن به وبلاگ عرض معذرت دارم .
باور کنید مشغله کاری بسیار زیاد است البته خرابی سیستم نیز روغن داغ آن است .
همه عزیزان گاه و بیگاه با تماس تلفنی پیام کوتاه(یا به اختصار " پیک " ) حضوری ما را شرمنده مینمایند
من از همه بسیار ممنونم .
وبلاگ هم دیگر متعلق به خود عزیزان است .
و اگر موافق باشید نام آن را نیز میتوانیم به " باشگاه اینترنتی عمره گذاران کاروان اهواز " یا هر اسم دیگری که دوستان پیشنهاد نمایند تغییر دهیم .
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم ...
پس از بازگشت دکتر موسوی و آقای غلامی از حج تمتع برخی از دوستان به خصوص حاج رضی اله و حاج سروش بندری اصرار داشتند که طی یک برنامه ای به دیدار این عزیزان برویم. این امکان به دلیل فصل امتحانات دانشگاه و آغاز مراسمات هیاتهای عزاداری دوستان و این اواخر هم به دلیل تب و تاب تدارک سفر به عتبات عالیات میسر نشد تا این که جمعه ۱۱ اسفند سعادت داشتیم با تعدادی از دوستان به منزل دکتر موسوی برویم. از این دیدار حاج کمیل مذهب جعفری برای بنده ۱۱ عکس ایمیل کردند که به مرور تقدیم حضور دوستان خواهیم نمود.
عکس: 11 اسفند ماه - منزل دکتر موسوی
از راست به چپ:
ایستاده: محمد سراج.هادی اسدی.دانیال فر نشسته:پیام پوریزدی.دکتر موسوی.حسن سلامات.علی حیاتی.کمیل مذهب جعفری.
عکس: 10 آذرماه - علی بن مهزیار
قابل توجه دوستانی که می پرسند: این حسام الدین امیدیان کیه؟
ردیف ایستاده از راست به چپ: مصطفی عساکره. سجاد موسوی امانی. محمدسراج. کمیل مذهب جعفری. رضی اله شکرالهی. حسام الدین امیدیان. علی حیاتی. مهدی تمیم زاده. احد تیر سحر(حسین رضا زاده!)
عکس: مدینه - احد - دامنه کوه رماته
عکس: شهریور ماه - فرودگاه اهواز
عکس: حمزه و جاسم.عضو باشگاه خبرنگاران!!
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
اربعین حسینی
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
مرا می کشی
« نپندار كه تنها عاشورائيان را بدان بلا آزموده اند و لاغير... صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است.»
• شارع الحسين عليه السّلام؛
آنجا كه تحقيقا" بيش از هر جاي ديگري زبان روي اين جمله لكنت مي گيرد: كجاست طالب خون حسين؟!
جمعه یازدهم اسفند 1385
جمعه های انتظار
يا صاحبالزّمان:
پدر جان! بس که در فراقت گریستم و این دنیا را بی تو تنگ و بی معنا يافتم دیگر امیدوارم یا تو بیایی یامن بروم، شاید که حداقل از این رفتن نزدیکیبه شما بیشتر شود و دلم از این بیقراری و بی شکیبی در ید.
چه زیباست لحظهی وصال! مولايم! قلبم آکنده از عشق به شماست، ولی اعمالم، چیز دیگری میگویند. شنیدهام که اندرون قلب مرا میبینی و گرچه اعمالم باعث آزردگی خاطر شماست ولی عشق به وصال وجود نازنینت، مرا به زندگی و آینده امیدوار میکند.
در آن نفـس کـه بميرم در آرزوی تو باشم بدان اميد دهم جان که خاک کوی تو باشم
میشود روزی بانگ انا المهدی گوش این عالم را نوازش دهد و چشمان بی سو از گريهها و ندبهها، نورانی شود، و چهرههای حزین و غمسار شادان شود؟! راستی آن روز چه روزیست؟! نمیدانم چگونه خود را آمادهی آمدن چنین روزی کنم ؟؟
بیا! بیا بابایم که دیگر تاب و توانم به آخر رسیده و ندبههایم بی امان گشته. به امید رسیدن هر چه زودتر آن روز و تعجیل در فرجت مولایم.
مولايم، امروز که روز جمعه است دلم به تلاطم بیشتری افتاده که اگر مولایت پس از سالیانی غیبت و فراق باز آید، چگونه میتوانی به بهترین نحو ولایتش را به او تبريک گویی.
پناها:
با سوز دل و چشمانی خیس و قلمی لرزان باز مینویسم: العجل العجل يا صاحب الزّمان!
چهارشنبه نهم اسفند 1385
يا سيدتنا رقيه .س.
رقيه خاتون از خواب بيدار شد، او لحظاتي قبل خود را در کنار پدر مي ديد، اما اکنون پدر را در کنار خود نمي بيند و غم فراق پدر را بيش از اين نمي تواند تحمل نمايد.. اشک مي ريخت و پدر را مي خواست، عمه اش زينب سلام الله عليها او را در آغوش گرفته بود ..
او که غم فراق شايد بيش از ديگر عزيزان آزارش مي داد بايد اين مصيبت ديده ها را آرام نمايد، هرچه کرد دخترک آرام نگرفت!!
ديگر کودکان و زنان از خواب بيدار شدند.. به گريه درآمدند.. صداي گريه و ناله فضاي خرابه را پر کرد و به کاخ يزيد لعنة الله عليه رسيد، او که مست از شراب و باده تازه به خواب فرو رفته بود از خواب بيدار شد.. از علت گريه و ناله خرابه نشينان پرسيد.. به او گفتند: دخترکي از حسين خواب پدر ديده و بهانه پدر گرفته.. آن لعين دستور داد سر بريده پدر را براي رقيه خاتون آوردند و آن سر مطهر را در حالي که پوششي بر آن بود در دامان آن نازدانه گذاشتند!!
رقيه خاتون سر پدر را در آغوش گرفته اشک مي ريخت و مي گفت: اي پدر به وعده اي که دادي وفا کن و مرا با خود ببر!! چيزي نگذشت که آن نازدانه در دامان عمه اش زينب جان داد..
و در آن نيمه شب در آن خرابه تاريک عاشورائي ديگر بپا شد!!
خدا یا ما را کربلایی کن …
التماس دعا![]()
سه شنبه یکم اسفند 1385
به یاد عمره85
خداوندا
چقدر دلم واسه سرسفره اون مهمونی نشتن تنگ شده
چقدر دلم واسه حال و هوای سحرهای مدینه النبی تنگ شده
چقدر دلم واسه بقیع وغروبش گرفته
چقدر دلم هوای" لبیک اللهم لبیک"توی مسجد شجره رو کرده
وای خدای من
یعنی میشه دوباره بیام سر اون سفره بشینم
با خوبات، با مقربین درگاهت
همه کنار هم دیگه
آی که چقدر خوش میگذره
سه شنبه یکم اسفند 1385
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
ای خدا یعنی میشه ما هم ....
ميشه اين آرزو تو دل نَمونه آخه اين آرزوی همَمونهِ

