تبليغاتX
کاروان دکتر موسوی

پنجشنبه سی ام فروردین 1386

عطش

عطش دیدار تو، دیوانه ام کرده ...
به زمین و آسمان چشم می دوزم، اما انگار هیچ نیست ...
و شاید من هیچ نمی بینم؛
صادقانه بگویم در هر که می نگرم از تو نشان می جویم،
به هرکجا می رسم نام تو را می پرسم که مبادا عابر آن کوچه بوده باشی و من .... من مثل هربار دیر می رسم ....


این بار سنگینی که بر دوش گرفته ام ... چیست؟
چقدر از فاصله می ترسیدم و اکنون گرفتار آنم؛
چقدراز زمستان می ترسیدم و اکنون در بند آنم؛
چقدر از دوری می ترسیدم و حالا از عزیزترینم دورم، دور...
مثل هربار .... دیر رسیدم ، دیر...

اینجایی که منم ، باتو چقدر فاصله است ؟
چقدر فاصله تا دیدار؟ چقدر فاصله تا رسیدن؟
چقدر فاصله تا لمس دستهای نوازش توست؟
بگو.... ای مهربان ترین بگو...

نوشته شده توسط در 0:18 |  لينک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386

ای خوب! چشم عالم و آدم به راه توست....

ای خوب! چشم عالم و آدم به راه توست
خورشيد، زنده در هوس روی ماه توست
هر صبح مي‌دمد به اميد تو آفتاب
چشم سپيده بر خطِ خالِ سیاه توست

سوسوی زندگی است به سويی اگر هنوز
از کوکب دعای شب و اشک و آهِ توست
از مرغِ آرميده به بالای بيدِ مست
تا آهوی رميده، همه، در پناه توست

رنگ گناه، روی جهان را سياه کرد
تنها چراغ روشن اين شب، نگاه توست
هر جا که باز می‌کند آغوش، زندگی
مژده رسد که نوقدمی از سپاه توست

کنعان به بوی پيراهنت می‌زند نفس
جاهِ جهان ـ عزيـــز ـ به «ژرفـــا»ی چاه توست
در آرزوی لطفِ «رَبيعُ الاَنام» باز 
چشم
بهــار هم ـ گل نـــــرگس ـ به راه توست

 

نوشته شده توسط در 0:59 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386

خرم آن روز کز ین مرحله بر بندم بار - - - - - - - - - - - - - و ز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

 

به خدا هر جایی رفتم گفتم اربابم تویی

نکنه جدام کنی از صف نوکرات حسین

 

پس از ماه ها ایجاد مزاحمت برای دوستان خوبم این آخرین نوشته من در وب لاگ کاروان دکتر موسوی خواهد بود. با خودم عهد کردم تا مادامی که کربلا نرم دیگه به وب لاگ سر نزنم. اگه قرار به نرفتن باشه وب لاگ که سهله می خوام دنیاش نباشه.

 رفقا منصرف شدن از سفر به کربلا حالا به هر دلیلی مثل  مشکل مالی یا مشکل پایان خدمت یا ... یه چیزه اما ثبت نام کردن و در نهایت خط خوردن یه چیزه دیگه است.

 آقا جان شب جمعه که همسفرای من مهمان حرمت بودن گفتم باز هم می گم : شیر مادرم حلالم نباشه اگه به زودی زود رضایت شما رو جلب نکنم.

آقا نکنه باز خیال داری ردم کنی؟

 عاقل بودن مال شما.

دیوونه بازی مال من.

عروسیا مال شما.

مجلس عزاها مال من.

خوشی دنیا مال تون.

غمهای زینب مال من.

عشقای دنیا مال تون.

عشق اباالفضل مال من.

ثروت دنیا مال تون.

غم رقیه مال من.

خندیدنا مال شما.

سینه زدنها مال من.

زندگی کردن مال تون.

کرببلا هم مال من.

پیرهن عیدی مال تون.

 لباس مشکی مال من.

مسخره کردن مال تون.

شاهی دنیا مال من.

یا علی. التماس دعا

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 13:4 |  لينک ثابت  

جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

سوغات.................

                 مقام راس الحسین.jpg

دیشب یکی، امروز هم یکی و فردا هم لابد یکی دیگه... ... بهم می‌گه سوغات چی می‌خوای برات بیارم؟ گفتم هیچی فقط یه شیشه هوای کربلا... اون ساعتی که همتون توی اون سرزمین  جمع می‌شید اونم هست... عطر نفس نگارم رو برام بیارید...

نوشته شده توسط در 7:26 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386

سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج مراد - - - که من این خانه به امید تو ویران کردم.

 

السلام علیک یا ذبیح العطشان. ایها المولی

 

امشب شب جمعه  شب زیارتی آقا امام حسین است. در کربلا رسمه که شبهای جمعه حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل تا صبح بازه و درها رو امشب به روی زائرین نمی بندند. از قضا امشب هم آخرین شب اقامت دوستان ما در کربلا ست.

 خوشا به سعادتشان آغاز سفرشان با میلاد حضرت رسول و آقا امام صادق شروع شد و پایان سفرشان هم به شب جمعه کربلا.

 چه حالی داره امشب وقتی خانم حضرت زهرا وتمام اولیا و انبیا  برای زیارت ابا عبد الله پا به بین الحرمین می زارند. امشب خدایش شب دیوونگیه. شب عشقبازی با ارباب بی کفن. شب راز و نیاز با کعبه شش گوشه.

خدایا چقدر دلم واسه پا برهنه راه رفتن توی بین الحرمین تنگ شده. عباس من ! ای عشق من! به خدا دلم واسه ایوونت تنگ تنگه. ای کاش یکبار دیگه فقط یکبار دیگه خدا توفیق بده که زیر نخلهای بین الحرمین سجاده مو پهن کنم.

خدا می دونه که این ۷ روز برای من ۷ سال گذشت. sms های کسانی که فکر می کنند  من هم همراه بچه ها به کربلا رفته ام پدر من رو در آورده!! بعضی وقته زورم می گیره و به اونهایی که بیشتر با هاشون رفیقم مثل علی سعدونی . مثل شهرام کیوان زنگ می زنم و میگم بابا من نرفتم. می فهمی نرفتم. تا لب مرز رفتم اما از همون جا برم گردوندن. می فهمی یا نه برم گردوندن. پس سر جدت این قدر به من sms نده. این قدر ننویس حاجی به نیابت من چنین کن چنان کن. بابا من ماهشهرم . ماهشهر. می فهمی!!!!

اما امان از عصر روز دوشنبه. می دونستم که تا چند لحظه دیگه بچه ها وارد کربلا می شن. شده بودم اینهو مرغ سر بریده که ولش کرده باشند تا خوب جون بکنه. از سر ناچاری به همشون sms  دادم که:

حاجی تورا خدا. ما اینجا دور هم نشستیم نوار روضه گذاشتیم و  همش نگامون به ساعته که شما کی میرسید.تو را به خدا رسیدید یه sms به ما بدید. حاجی تورا به خدا!

یه یک ساعتی گذشت و موبایل من زنگ خورد. شماره ای نیفتاده بود. جواب دادم. یه نفر که به شدت گریه می کرد گفت: سلام حاجی. دلم هری ریخت. فکر کردم یکی از بستگان به رحمت خدا رفته و می خوان خبر فوتش رو به من بدن اما وقتی گفت: حاجی جات خالیه. برق از چشام پرید.

** وحید تویی؟ رسیدید؟ تورا خدا بگو کجایید؟

** روبه روی حرم ابوالفضلیم.حاجی جات خیلی خالیه.

اون یکی دو ساعت کار من شده بود جواب دادن به رفقای با معرفتی که یکی پس از دیگری از بین الحرمین نه sms که بهم زنگ میزدن.حاج سروش بنده خدا از شدت گریه فقط تونست بگه سلام و بعد فقط اون گریه می کرد و من حرف می زدم. حاج حسن سلامات بد جور صداش می لرزید. حاج امین می گفت :علی جرات ندارم سرم رو بالا کنم و به گنبد نگاه کنم. حاج محمد جواد مرتب ...

یا سید شهدا.آقا شیر مادرم حلالم نباشه اگه به زودی زود رضایت شما رو جلب نکنم.

آقا من کربلا می خوام.

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 13:20 |  لينک ثابت  

چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386

زندگي زيباست ، اما شهادت از آن زيباتر است

سلامت تن زيباست ، اما

               پرنده عشق ، تن را قفسي مي بيند كه در باغ نهاده باشند

و مگر نه آن كه گردن ها را باريك آفريده اند تا در مقتل كربلاي عشق آسانتر بريده شوند؟

و مگر اين عاشق بي قرار را بر اين سفينه سرگردان آسماني ، كه كره زمين باشد

براي ماندن آفريده اند؟

پس اگر مقصد را نه اينجا ،

در زير اين سقفهاي دل تنگ و در پس اين پنجره هاي كوچك كه به كوچه هاي بن بست

 باز مي شوند نمي توان جست

بهتر آنكه پرونده ي  روح دل را قفس نبندد.

پس اگر مقصود پرواز است

قفس ويران بهتر.

پرستويي كه مقصد را در كوچ مي بيند از ويراني لانه اش نمي هراسد ..................

                                                                          « سید شهیدان اهل قلم »

                                                                          

نوشته شده توسط در 15:29 |  لينک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386

پدر دلسوز

در ادامه مطالب قبل

اگر به كلام آن حضرت باز گرديم مى بينيم كه آن امام
رئوف از شكّ و تزلزل دوستانش كه همه ناشى از تحيّرى است كه از غيبت آن عزيز حاصل شده ; رنج مى برد ، چرا كه به فرموده حضرت علىّ بن موسى الرضا (عليه السلام) :

الإمام ; الأنيس الرفيق ، والوالد الشفيق ، والأخ الشقيق ، والاُمّ البرّة بالولد الصغير ، مفزع العباد في الداهية النّادّ (1).

امام انيسى است رفيق ، و پدرى است دلسوز ، امام آن برادرى است كه چون دو نيمه خرما بهم متصّل باشند ، و امام آن مادر مهربانى است كه به فرزند خُردش محبّت مى كند ، و امام پناه مردم در واقعه هولناك است .

   در كلام آن حضرت بايد به نيكى تدبّر نمود و آن جام لبريزِ از زلالِ وحى را با آرامى نوش جان نمود كه كلام امام را فهمى از امام بايد .

   كنون در محضر انوار رضوى زانوى ادب بزنيم و نظاره كنيم كه چه زيبا آن حضرت پرده از رأفت امام برمى گيرد و آن برتر از معنا را به پيمانه الفاظ كيل مى كند و جانها را به تماشا مى نشاند ، نخست او را به صاحب انسى ; رفيق مانند مى كند كه در انسش كوتاهى نمىورزد و رفاقت بى ريايش مالامال از محبّت است ، ديگر باره اين مقام را با تعبيرى عميقتر به تصوير مى كشد و رأفتش را به پدرى دلسوز تشبيه مى كند كه از هيچ هدايت و ارشاد دريغ نمىورزد كه قطعاً عطوفت و لطف پدر

محبّت و انس رفاقت برتر است .

   امّا لطف امام ارواحنا فداه فوق اينهاست ، چون برادرى است كه همراه انسان و توأمان با او به دنيا آمده است آنگونه كه يكى بوده اند مثل دانه خرما و سپس دو نيم گشته اند ، گويى انسان را جزئى از خود مى داند و اينسان مهر مىورزد ، محبّانش را جداى از خود نمى بيند و رعيّتش را اجزاى خود مى انگارد .

نوشته شده توسط رضی الله شکراللهی - چهارشنبه ها در 2:42 |  لينک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386

یا صاحب الزمان مددی

با اجازه از برادر بزرگوارم حاج رضی:

سال‌هاست که در انتظار دیدن جمالت، چشم انتظاریم. به هر گلی که می‌رسیم، بوی تو را در آن جست و جو می‌کنیم. در کوچه پس کوچه‌های عشق به دنبال معشوق می‌گردیم تا شاید نشانی تو بیابیم و بتوانیم گرمای وجودت را با تمام وجودمان حس کنیم. چه زیباست لحظه‌ی وصال! یا صاحب الزمان عجّل‌الله‌تعالی‌فرجک‌الشریف! قلبم آکنده از عشق به شماست، ولی اعمالم، چیز دیگری می‌گویند. شنیده‌ام که اندرون قلب مرا می‌بینی و گرچه اعمالم باعث آزردگی خاطر شماست ولی عشق به وصال وجود نازنینت، مرا به زندگی و آینده امیدوار می‌کند.
در آن نفـس کـه بمـیرم در آرزوی تو باشم    بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
 
مولای من! آن زمان که در جست و جوی شما آواره‌ی کوی و برزن هستم تا نشانی از تو بیابم، وقتی به در خیمه می‌رسم، متوجّه می‌شوم که من نیز مانند آن مرد صابونی، غرق در پستی‌هایی هستم که مانع رسیدن به وصال محبوب است.
هنگامی که به درون خود و به فطرت اولیه‌ی خویش که خداوند در نهاد همه گذاشته مراجعه می‌کنم، با چشم دل آثار و برکات شما را به خوبی می‌بینم و بارقه‌های امید در وجودم شعله‌ور می‌شود.
بهشـت عـدن اگر خـواهی بیا با ما به میخانه            که از روی خمت سوزی به حوض کوثر اندازیم
آری، جهت رسیدن به کمال عظمای الهی باید به در خانه رفت. باید خانه را پیدا کرد و در مسیر رسیدن، از سختی‌ها و نا ملایمات نترسید.
در بیابان گـر به شـوق کعبه خواهی زد قـدم            سـرزنش‌ها گـر کـند خـار مـغـیلان غـم مخـور

حاجی ها یادتون هست حاج اقا ربانی چی میگفت:هر عمل ناپسندی که از شیعیان سر بزند مثل زخمی است که بر دل صاحب الزمان میزنند.

چه زیبا گفت مرحوم محمد رضا اغاسی به امید ظهور اقا:

شاید این جمعه بیاید شاید.التماس دعا

نوشته شده توسط پیام پور یزدی در 17:26 |  لينک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386

راهمو نشون بده مي خوام برم به كربلا

استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي

.خسته از نگاه عالم گوشه گير جنگلا
خيلي دوست دارم برم به سرزمين كربلا
اما اين همه پرنده چرا طاووس شدن
اي خدا ببين چطور از همه مايوس شدن
آخه چي مي شد منم عقاب و شاهین مي شدم
مي تونستم بپرم به آرزو هاي خودم
همه زل زدن به پاي زشت من
نمي دونند كه چيه سرشت من
نمي دونن كه مي خوام چيكار كنم
دلمو به عشق كي دچار كنم
دوست دارم راهي كربلا بشم
تا منم سري توي سرها بشم
حالا از كجا برم پاي پياده اي خدا
راهمو نشون بده مي خوام برم به كربلا
حالا از كجا برم پاي پياده اي خدا
نمي دونند كه مي خوام چيكار كنم
دلمو به عشق كي دچار كنم
حالا از كجا برم پاي پياده اي خدا
راهمو نشون بده مي خوام برم به كربلا

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم

نوشته شده توسط در 13:3 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم فروردین 1386

شرح حال جا ماندگان..................


yousof.jpg

باز امشب دل ِ تنگم هوايي شده يا دل هوايي ام تنگ
نمي دانم...
امّا مي دانم كه امشب پر مي زند براي لحظه اي نشستن در بيت الله و نماز حاجت خواندن...

ویا در نجف مناجات توابین خواندن............

نوشته شده توسط در 1:7 |  لينک ثابت   • 

شنبه هجدهم فروردین 1386

الا ای همسفر دمی آهسته تر ...

 

جام می و خون دل هریک به کسی دادند    در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

 

بالاخره پس از مدتها چشم انتظاری در صبح دیروز مصادف با جمعه ۱۷ فروردین و مقارن با ۱۷ ربیع الاول کاروان عتبات عالیات وارد خاک عراق شد. مقرر شده بود که تاریخ اعزام ۱۲ فروردین باشد اما به دلیل مشکل پیش آمده در مرز شلمچه و حجم بالای زائرینی که قصد داشتند در ایام تعطیلات عید نوروز به عتبات مشرف شوند در صبح روز ۱۱ فروردین طی تماسی تلفنی لغو حرکت کاروان تا اطلاع ثانوی به ما ابلاغ شد. این خبر همگی ما را شوکه کرد به طوری که با شرمندگی تنها توانستیم این موضوع را به زائرین و دوستانی که برای مراسم بدرقه نام نویسی نموده بودند اطلاع دهیم.

فاصله چند روزه بین ۱۱ تا ۱۵ فروردین برای ما چند سال گذشت. تقریبا تمامی دوستان به دلیل شرایط روحی بدی که ایجاد شده بود روز ۱۳ فروردین خود را در منزل حبس کرده بودند. از طرفی برخی از رفقا به تصور اینکه ما دوازدهم وارد عراق شده ایم با ارسال sms به موبایل بنده ضمن مورد لطف قرار دادن ما مسائل و سفارشاتی را مطرح می کردند که بیشتر موجب حسرت و اضطراب ما میشد. اما چاره چه بود. کاری جز دعا. صبر و تماس مکرر با مسوولین از ما بر نمی آمد. تا اینکه بالاخره انتظار به سر آمد و در ۱۵ فروردین خبر حرکت کاروان در ۱۷ فروردین مصادف با میلاد مسعود حضرت محمد(ص) و امام صادق (ع) همگی را به وجد آورد.

دیروز صبح در مرز شلمچه حال و هوایی بود. بچه ها بعضا به همراه همسر. پدر. مادر و یا دوستانی که خودشان به ما معرفی کرده بودند به این سفر نایل می شدند. سفری که نام بنده نیز بنا به یک مشکل اداری از بین زائرین آن خط خورده بود.

 لذا دیروز بعد از انجام مقدمات اداری و ممهور کردن پاسپورتها به مهر خروج از کشور بچه ها را یه گوشه سالن جمع کردم و به کمک آقا سعید (مداح کاروان) موضوع عدم همراهی بنده با کاروان را به دوستان منتقل کردیم. به شخصه هیچگاه ابراز لطف و محبت دوستان در مرز شلمچه را از یاد نمی برم.

دیروز روزی بسیار سخت و پر از صحنه های تلخ و شیرین بود. 

 در آخرین لحظات از بچه ها خواستم دوستان خود را که عاشقانه مایل بودند به این سفر مشرف شوند ولی توفیق دست نداد را فراموش نکنند. برادر خوبم حاج محمد شالباف هم sms ای در ۱۱ فروردین به بنده داده بود که موضوع آن را در جمع برای همه مطرح کردم. حاج پیام پوریزدی و حاج محمد شالباف سفارشاتی هم به شخص بنده داده بودند که روی کاغذ نوشتن و به برادر بزرگوارم آقا سعید ( مداح کاروان) دادم چون مطمئن بودم سفارشات را مو به مو وبه نحو احسن انجام می دهند.

ساعت ۹:۳۰ بچه ها از دژبانی ایران گذشتن و بعد از بررسی پاسپورتها در پاسگاه عراقی ها وارد خاک عراق شدند و من به اتفاق حاج  سید حسین حسینی وحاج  محسن دوستانی که برای بدرقه آمده بودند با یک دنیا حسرت به آبادان برگشتیم.

ساعت ۹ شب حاج سروش بندری sms داد که به نجف رسیده اند و در هتل الدهاوی در فاصله ۱۰۰ متری حرم امیر المونین مستقر شد ه اند. دوستان ما امروز و فردا نیز در نجف و کوفه از مکانهای زیارتی بی شمار این دو شهر استفاده می برند و انشا الله پس فردا صبح از نجف عازم کربلا می شوند.

 

دوباره مرغ روحم هوای کربلا کرد          دل شکسته ام را اسیر و مبتلا کرد

ز سرگذشت اشکم به لب رسیده جانم      که هر چه کرد با ما فراق کربلا کرد

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 11:1 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386

مولد النبی

عبدالمطلب دور كعبه مي گشت و مي گشت و قنداقه را به چهار گوشه كعبه نزديك مي كرد. و ابليس، بر سر يارانش، فرياد مي كشيد و از وحشت و هراس، به خود مي پيچيد. چرا اوضاع آسمان و زمين، ديگرگون بود؟ مگر در زمين چه اتفاق تازه اي رخ داده بود؟ مگر آسمان را چه پيغام تازه اي رسيده بود؟
در مدينه، كاهني يهودي، بر بالاي قلعه اي از قلاع شهر، خطاب به يهودياني كه دوره اش كرده بودند، مي گفت: اينك ستاره احمد طلوع كرد.
در مداين، طاق كسرا كه براي ساختنش كارگران زيادي، سالهاي سال، زحمت كشيده بودند و بر سر استحكامش، از جان مايه گذاشته بودند، از هم شكافت و چهارده كنگره آن بر زمين ريخت.
در ساوه، درياچه اي به چشم برهم زدني، از آب تهي شد و در وادي سماوه، سرزميني به چشم برهم زدني، از آب پر گشت. در همين حال مؤبدان پارس ديدند آتش هزار ساله آتشكده ها، بي هيچ علت روشني، رو به خاموشي گذاشت و كليدداران كعبه خبر دادند همه بت هاي بيت امن، به ناگهان به رو در افتادند و از هم پاشيدند.
از كائنات خبر رسيد همه درهاي هفتگانه آسمانها به روي ابليس و شياطين، بسته شد. و در زمين، ميان دانش و كاهنان، و ميان سحر و جادوگران، فاصله افتاد!
آمنه همان طور كه در بستر خوابيده بود، چشم به نوري دوخت كه از مغرب خوابگاهش به سمت مشرق، تيغ كشيده بود. اينك خانه «يوسف ثقفي» در محله «صفا» در شولايي از اين نور، پيچيده بود. او غرق در پيغام سروش بود كه هنگام تولد فرزندش، ندا كرده بود سرور همه مردمان زمين زاده شد. و از آمنه خواسته بود تا او را محمد نام گذاري كند. محمد!
عبدالمطلب نقل و قول آمنه را پذيرفت اگر چه تا آن زمان انتخاب اين نام در ميان پدرانش سابقه نداشت. و براي تولد نوزاد، شتري ذبح كرد و تدارك يك مهماني ديد.
ابليس همچنان پژمرده و دل افگار مي گشت و مي گشت. كجا بود دليل اين دگرگوني ها؟ چرا او را به سوي آسمانها راهي نبود؟ ابليس آمد تا به كعبه رسيد. فرشتگان محافظ حرم، مانع از ورودش شدند؛
- نه!نه! اينجا جاي تو نيست. برو! برو!
ابليس اصرار ورزيد
- برو! اي دور شده از رحمت حق! اينجا نايست! ابليس مكدر شد. چه بود كه انجم و آفاق و زمين و زمان را دگرگون مي كرد. ابليس از حرم به كوه پناه برد. به سمت غار حراء رفت. و از آنجا كه مي خواست تا او را نشناسند، براي رد گم كردن، گنجشكي شد در برابر جبرائيل. جبرائيل هم راه بر او بست.
- دور شو اي دور شده از رحمت حق!
ابليس گفت سؤالي از تو دارم. در عرصه هستي چه روي داده كه كون و مكان در تبديل و تغيير است.
جبرائيل جوابش داد: محمد به دنيا آمده است.
ابليس پرسيد: مرا در او بهره اي هست؟
جبرائيل جوابش داد: نه!
ابليس ناخشنود پر كشيد و از مقابل چشمان جبرائيل دور شد.
آمنه، نفسي به راحتي كشيد و محمد را در آغوش عبدالمطلب بازيافت.

نوشته شده توسط در 13:22 |  لينک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم فروردین 1386

چيز تازه اي نيست ....

چيز تازه اي نيست يك سال ديگر گذشته و تو نيامده اي. دل ها بي قرارتر شده اند، دعاهايمان سوزناك تر، انتظارهايمان كشنده تر، غروب جمعه ها دلگيرتر و عهدهايمان هم چهل بارتر گشته اند. و كي مي آيي؟ چيز تازه اي نيست، هر روز دنيا متمدن تر شده، تكنولوزي و كرنش بندگان زر در مقابل خدايگان زور و همراهي با صاحبان تزوير در هم آميخته و عطش به روز شدن قفل هاي پايبندي به زمين را محكم تر كرده است.
چيز تازه اي نيست، فقط سالي كه گذشت كمي ديوار غيرت مان كوتاه تر شد، حيا هم در چشمان قبح آلود گناه ذوب تر شد، راستي تمام محق بودنمان هم در انرژي هسته اي فرياد شد و البته « يا ليتنا كنت معك » مان هم پر رنگ تر شد.
چيز تازه اي نيست، آقاي دوست داشتني مان پارسال را با نام مقدس رسول الله مزين كردند و درست در روزهاي آخر سال يادمان افتاد فقط هدف نامگذاري و احداث بزرگراه و تاسيس بانك و مدرسه نبوده است و تمام سيصد و شصد و پنج روز را در هفت روز به شدت دويديم تا شايد امسال هم به نام پيامبر اعظم باشد و كاري كنيم براي حضرتش .

آخرش گفت:مدینه گفتی کردی کبابم

نوشته شده توسط در 14:4 |  لينک ثابت   • 

جمعه دهم فروردین 1386

سالروز تاج گذاری مولا

مهديا!

جانها، شورانگيز از ياد دلرباي توست. شقايق هاي شادي بشر، در شبستان شيدايي تو مي كاود و شايسته ترين بندگان خدا، شب ها و روزها، شرط تداوم حيات خويش را در آويختن به شاخه طوباي محبت تو مي دانند.

 

یارا

دلها به ياد تو مي تپد و روشني نگاه منتظران به افق خورشيد ظهور توست ... اي برترين افق براي پرواز پرندگان آرزو، اي تجلي آبي ترين آسمان اميد، اي منتهاي برترين خيال هستي، اي آرمان همه چشم انتظاران، دنيا نيازمند ظهور توست، و قلب انسانها به شوق زيارت روي دلرباي تو مي تپد.

اي قلب عالم امكان، بيا و گـَرد گامهايت را توتياي چشمانمان قرار ده. بيا كه نواي دل انگيز توحيدت را با گوش جان شنواييم.

 

آخرش گفت:مدینه گفتی کردی کبابم

 

نوشته شده توسط در 2:14 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه نهم فروردین 1386

بي گمان چلچله‌ها در راهند....

مست و مدهوشِ وصال يارند

چشمشان سوي بهار

-گرچه رنجور و نزار-

چو ببينند از دور

مقدم سبز بهار،

شب فرسوده و دلگير پر از نور شود

رنج راه و غم و اندوه فراموش شود

نوشته شده توسط در 21:28 |  لينک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم فروردین 1386

حسین ای مهربان ارباب ما ...

 

آخرین گردهمایی اعضای کاروان دانشجویی دکتر موسوی

 

طبق آخرین خبری که به ما ابلاغ شده مقرر گردیده که تعدادی از اعضای کاروان دکتر موسوی به همراه دوستان و یا اعضای خانواده در صبحگاه ۱۲ فروردین بعد از نماز صبح از مقابل حسینیه امام رضا (ع) ماهشهر به سمت عتبات عالیات حرکت  نمایند. از سویی دیگر تعدادی از رفقا پیشنهاد داده بودند که در ایام عید نوروز که دانشگاه ها تعطیل می باشد برنامه ای تدارک دیده شود که بار دیگر اعضا در مکانی با یکدیگر ملاقات نمایند.

لذا طبق هماهنگی به عمل آمده با هیات فاطمیون ماهشهر در آستانه هفته وحدت و آغاز جشنهای میلاد پیامبر اعظم از تمامی اعضای کاروان دانشجویی دکتر موسوی دعوت به عمل می آید که در غروب ۱۱ فروردین در حسینیه این هیات حضور بهم رسانند.

در این مراسم پس از نماز مغرب و عشا و رسیدن دوستان از شهرهای محل سکونتشان با حضور برادر بزرگوارمان کربلایی سعید کرمعلی (مداح کاروان عتبات ۱۲ فروردین) دعای زیارت عاشورا و مجلس مدح و ذکر اهلبیت منعقد می گردد. در پایان هم بعد از پذیرایی و صرف شام فیلمی از عمره دانشجویی کاروان دکتر موسوی در شهریور ماه ۸۵ به نمایش گذاشته می شود. 

جهت اقامت اعضا در حسینیه در شب مذکور هماهنگی شده است. این مراسم با اقامه نماز جماعت صبح و بدرقه کاروان عتبات به اتمام می رسد.افراد علاقمند به حضور در این مراسم جهت نام نویسی و دریافت آدرس دقیق با  (۰۹۱۶۳۵۳۰۰۳۸) هماهنگی نمایند.

 یا علی. التماس دعا

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 12:31 |  لينک ثابت   • 

دوشنبه ششم فروردین 1386

حنانه شو حنانه شو...

...کاش من هم مثل ستون حنانه بوديم...

 

خبر خيلي زود در همه شهر پيچيد و به گوش اين و آن رسيد... باور كردني نيست... مگر مي شود؟... اما، آنان كه خبر مي آوردند، به راستگويي شهره بودند و سوگند مي خوردند آنچه مي گويند، به چشم خويش ديده و به گوش خود شنيده اند... باورش دشوار بود... يکی پرسيد مگر درخت مي نالد و مويه مي كند؟... و پاسخ شنيد كه مگر سنگ ريزه ها با رسول خدا (ص) سخن نگفتند؟... مگر در كلام خدا نيامده كه همه چيز تسبيح خدا مي گويند ولي شما تسبيح آنها را نمي شنويد؟...

 

 جماعت به سوي مسجد النبی (ص) رفتند... آن درخت را كه خبر درباره آن بود مي شناختند... همه روزه به هنگام اداي نمازهاي پنج گانه آن را ديده بودند... درخت خرما بود... يك نخل بلندبالا... وقتي مسلمانان همراه رسول خدا (ص) مسجدالنبي (ص) را مي ساختند از اين درخت به عنوان يكي از ستون هاي مسجد استفاده كردند... از آن پس، هرگاه پيامبر اعظم (ص) براي مردم سخن مي گفت به تنه اين درخت كه حالا يكي از ستون هاي مسجد بود، تكيه مي كرد... گاه به وقت مناجات كنار همين ستون مي نشست و...جماعت مسلمانان كه فزوني گرفت، مسجد به هنگام نماز و مناجات و موعظه، از جمعيت انباشته مي شد و كساني كه دورتر بودند، صداي پيامبر خدا (ص) را نمي شنيدند و يا اگر صدا را مي شنيدند، ايشان را به هنگام سخن گفتن نمي ديدند... چند روزي كه به اين منوال گذشت، كم كم زمزمه ها گلايه شد... گلايه از اين كه چرا وقتي پيامبر خدا (ص) لب به سخن و موعظه مي گشايد، از ديدن چهره دوست داشتني ترين مرد خدا محرومند... جان هاي شيفته را پاسخي مي بايست... و حاجت آنان را اجابتي شايسته... جماعت به اين نتيجه رسيدند كه براي پيامبر خدا (ص) منبري بسازند تا به هنگام سخن گفتن بر فراز آن رود و همه آنان كه در مسجد به نماز يا نياز ديگري گرد آمده اند، پيامبر اعظم (ص) را در حال سخن گفتن ببينند و كلامش را به وضوح بشنوند...

 

ماجرا از همين نقطه شروع شده بود... منبر كه ساخته شد و پيامبر(ص) به هنگام سخن بر فراز آن رفت... دل نخل شكست...تاب دوري نداشت... هر چند به اندازه چند قدم... دوست داشتني ترين خلق عالم... آن كه خدا فرموده بود اگر او نبود، خلقت افلاك را چه سود؟ از كنارش رفته بود و ديگر بي فاصله نزدش نبود... درخت را اجازه آن نبود كه «سر» پنهان برملا كند و راز درون به آدميان بازگويد... اما، عشق را حديثي ديگر است، بيرون از بايد ها ونبايدها... از ژرفاي دل ناليد و صدا به مويه بلند كرد... نه آن گونه كه فقط محرمان اسرار مي شنوند و تنها آنان كه به تماشاگه راز آمده اند، مي بينند... حجاب ازراز برانداخت و مويه به آواز سرداد... طور كه همگان مي شنيدند... خبر در شهر پيچيد... به گوش همه رسيد... پيامبر اعظم(ص) به دلجويي آمد...

 

رسول الله (ص) فرمودن: چه خواهي اي ستون؟گفت جانم از فراقت خون گشته ...رسول الله(ص)،ستون را وعده داد كه سروي بلند در بهشت باشد... همراه او... سرسبز وجاودان... و ستون را وعده وصل آرام كرد...

هم ازاين روي و ازهمان روز، آن ستون را ستون «حنانه» ناميدند... هنوز در مسجدالنبي(ص) پابرجاست... حنانه كسي را گويند كه بسيار مي گريد ومويه مي كند... و اين بيت از شمس تبريزي دل ها را به آتش مي كشاند... به غبطه و حسرت..

 

بنواخت نور مصطفي آن استن حنانه را    كمتر ز چوبي نيستي، حنانه شو حنانه شو

 

آخرش گفت: مدینه گفتی کردی کبابم

نوشته شده توسط در 13:24 |  لينک ثابت   • 

چهارشنبه یکم فروردین 1386

يا مقلب القلوب والابصار يا مدبر اليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال

يا مقلب القلوب والابصار:

پروردگارا تو مقلب القلوب و الابصاري كه قلب‏ها را به سمت كمال دگرگون مى‏سازي و چشم‏ها را به سوى خود مى ‏دوزي. قلب‏ها چون كرات دگرگون مى ‏شوند؛ ولى پس از دگرگونى، بايد استوارى يابند؛ اگر قلوب دگرگون شدند و سپس بر دين الاهى استوار گرديدند، ابصار نيز چنين مى‏ شوند؛ زيرا ابصار فرمانبردار قلوبند، پس مددمان کن.

 

يا مدبر اليل و النهار:

ليل و نهار نماد ظلمت و نورند. اگر تو شب و روز را تدبير مى ‏كني، ظلمت و نور را هم مى ‏آفريني. پس فقط تو مى ‏تواني چنان تدبير كني كه پرده ظلمت از روى دل كنار رود و نور معرفتش بر آينه قلب بتابد.

 

يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال:

پروردگارا؛ تحويل حال به احسن الحال همان تغيير سوء حال انسان به حسن حال الهى تو است؛ و اين تغيير وقتى تحقق مى ‏يابد كه:

از پليدى گناه رهايى مان دهي، زيرا بدترين حال انسان و پست‏ ترين مقام آدم هنگامى است كه در باتلاق گناه فرو مى ‏رود.

انجام واجبات را چون چراغى فرا راه ما قرار دهي تا ما را به سوى حسن حال الهى رهنمون شود. زنگار صفات پليد را از آينه دلمان بزدايي تا سوء حال ما به حسن حال نگار تبديل شود.

 

خدايا شکر ايام شادی و نشاط را نصيبم کن.

نوشته شده توسط در 10:21 |  لينک ثابت   • 

نويسندگان

آرشيو مطالب

آلبوم تصاوير

آمار وبلاگ

پيوندها



ترجمه قالب
كاروان دكتر موسوي
 
Powered By
BLOGFA.COM