تبليغاتX
کاروان دکتر موسوی

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386

...... بلد نیستم چیزی بنویسم

مونده بودم از چی بنويسم٬ که عين هميشه خودش جور شد. اين بار خيلی تکون دهنده تر از هميشه.... طوری که هيچی برای گفتن ندارم. قضاوت با شما!

 امام رضا عليه السلام درباره انتظار فرج مي فرمایند: آنچه را که انتظار ميکشيد واقع نمي شود٬ جز هنگاميکه در بوته آزمايش قرار بگيريد و شناخته شويد و از شما جز تعداد اندک بر اعتقاد خود باقی نباشد. سپس آيه دو سوره عنکبوت را تلاوت فرمودند: آيا مردم خيال مي کنند اگر بگويند ایمان آورده ایم فروگزارده ميشوند؟! و در معرض امتحان قرار نمي گيرند؟! خيلی تکون دهنده است. با شنيدنش حرفی برای گفتن ندارم. سکوت بهترين حرفه است.!

 اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه و اتباعه و شيعته ....بارخدايا؛ مرا از ياران و ياورانش و از پيروان و شيعيانش قرار ده...

 آمين يا رب العالمين به اميد اينکه همه ما از منتظران راستين حضرتش باشيم.

 

نوشته شده توسط در 18:26 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386

سلام

سلام به همه شما خوبان

حق دارید از من گله کنید خیلی وقته دیگه واسه وب وقت نذاشتم

یعنی راستش رو بخواید واسه خیلی چیزهای دیگه هم همینطور

ولی باور کنید سرم خیلی شلوغه

البته رییس بودن این دردسر ها رو هم داره!!!!!

خلاصه از اینکه منو مورد لطف خودتون قرار میدین ممنونم(مخصوصا شما)

نوشته شده توسط در 16:1 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386

... بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد
 
دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد
... بخوان دعای فرج را
 
و عافیت بطلب
... که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد
... بخوان دعای فرج را
 
که یوسف زهرا
 
ز پشت پرده ی غیبت به ما نظر دارد
... بخوان دعای فرج را به یاد خیمه ی سبز
 
که آخرین گل سرخ از همه خبر دارد.
نوشته شده توسط در 15:51 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386

ای روح تقوا. دلم برای حرمت پر می زنه ...

 

از پا تا سرت همه نور خدا شود     در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

 

شنیده ام از اهل معنا که اکسیر محبت ره صد ساله را به گامی و کمتر از گامی تقلیل می دهد.

شنیده ام عشق حکمتش شیفتگی ایست.

شنیده ام سعی عاشق جلب رضای معشوق است.

شنیده ام عاشق دست و پا می زند تا همچون حبیب خود شود.

شنیده ام هر که شور حسین به سر دارد شور خدایی به دل دارد.

شنیده ام حسین عاشق بوده عاشق تر از هر عاشقی.

شنیده ام عاشقان به حسین عاشقان به خدای حسین اند.

شنیده ام کربلا دلهای مرده می خرد و بستان محبت می فروشد.

شنیده که نه دیده ام که نخلهای بین الحرمین بوی اجابت می دهند.

ای دار و ندارم حسرت کرببلا یت می کشد آخر گدا را ...

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 12:7 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386

سفر عشق

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

انشاالله اگر خدا توفیق داد و امامان معصوم و ابوالفضل طلب کردند کاروانی مشترک از بچه های گروهان نجف اشرف  http://gorhannajaf.blogfa.com و کاروان دانشجوئی موسوی  http://omreh611.blogfa.com برای حضور در کربلا در روز عرفه براه خواهد افتاد .

انشاالله . . .

انشاالله . . .

انشاالله . . .  

ضمناْ سی دی که توسط دفتر نهاد رهبری دانشگاه اهوار تهیه شده است آماده تحویل است دوستان میتوانند دفتر نهاد رهبری دانشگاه علوم پزشکی جندی شاپور اهواز مراجعه و تحویل بگیرند.

نوشته شده توسط مدیر کاروان در 11:12 |  لينک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386

امانت چاه

مولاي ما!...

فرزند لافتي! ذوالفقار عمري است چشم به راه دارد تا تو بيايي. نداي «فزت و رب الكعبه» تاب و قرار از او ربوده است. آه... ذريه علي(ع)، فرزند غريب كوفه صداي درد دل غريبانه پدر را مي شنوي؟ چاه منتظر توست، تا حق امانت ادا كند.

مهدي جان!

 زين واژگون ذوالجناح را كي سامان مي بخشي؟ كي نداي «هل من ناصر...» سالار شهيدان را پاسخ مي گويي و نامهاي از ياد رفته شهدا را ديگر بار ملكه ذهنها مي سازي؟

 منتقم آل رسول(ص) كي مي آيي؟

ديري است تابلوهاي شهيدانمان خاك غربت گرفته اند و حال آنكه هر روز در اين سياه بازار تابلوهاي تازه اي چشم ها را خيره مي سازند، تابلوهايي از چهره آدمها با رنگهايي جذاب و گيرا.

 آه، مولاي من! اين نجابت گمشده و اين غيرت بر باد رفته را بدون تو چگونه بازيابيم؟ خسته ام، خسته از اين ديوارها، از اين شهر بي در و پيكر و از اين آدمهاي غفلت زده! دلم گرفته است، هواي تازه مي خواهم. ديگر كوچه و بازار و خيابان، روح خسته ام را نوازش نمي دهد.

 

نوشته شده توسط در 18:2 |  لينک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386

همراه با رسول الله (1)

درمان به آهن گداخته
زره آهنين بر تنش مي كردند و در آفتاب سوزان مكه روي ريگ هاي داغ مي نشاندند... از هنگامي كه فهميده بودند به خداي يگانه و فرستاده او ايمان آورده است، همه روزه اين شكنجه تكرار مي شد... استقامت او، اشراف مكه را به ستوه آورده بود... فقط در چند كلمه بگو كه از آئين محمد(ص) دست كشيده اي تا رهايت كنيم... اما، او زبان به كام كشيده بود و جز به حمد خداي يكتا لب نمي گشود... مشركان چاره ديگري انديشيدند... هيزم بسياري فراهم آوردند و به آتش كشيدند... چوب ها كه سرخ شد او را به پشت روي آتش خواباندند... باز هم نام خداي يگانه بر زبان داشت... يكي از اشراف مكه پاي بر سينه او نهاد و باد بوي گوشت سوخته را به اين سوي و آن سوي پراكند...
«خباب» جواني صنعتگر بود و غلام «ام نمار»، يكي از زنان ثروتمند مكه... رسول خدا(ص) با خباب، دوستي ديرينه داشت و گاه به ديدنش مي رفت... وقتي پيامبر اعظم(ص) به پيامبري مبعوث شد، خباب كه انگار گمشده سال هاي گذشته عمر خود را يافته است، خيلي زود به او ايمان آورد... گفته مي شود كه خباب ششمين مردي بود كه به اسلام گرويد... خباب در خانه نيز از شكنجه و عذاب درامان نبود... «ام نمار» قطعه اي آهنين را به آتش داغ مي كرد و بر سر او مي نهاد... و خباب اما، همچنان بر ايمان خود استوار و در خدادوستي ماندگار بود...
آن شب، حال و هواي خباب ديگرگونه بود... باز هم، مانند شب هاي ديگر به خواب نمي رفت، شكنجه هاي مداوم امانش را بريده بود... اجبار به خوابيدن روي ريگ هاي داغ و زير آفتاب سوزان مكه با زره آهنين كه بر تنش مي كردند... و سخت تر از همه، آهن گداخته اي كه «ام نمار» شب هنگام به سرش نزديك مي كرد و گاه به سر خباب مي چسباند و... تا كي بايد اين شكنجه هاي هولناك را تحمل كند؟... از خود پرسيد... ولي در دل ترسيد كه مبادا گلايه از دوست باشد... شكنجه ها، هرچند دردناك بود و توانش را مي گرفت، اما به مسلمانان كه آن روزها اندك بودند توان مي بخشيد و اسوه اي ماندگار از فداكاري و ايثار در راه خدا به يادگار مي گذاشت... او نيز در اين هنگامه به آستان قرب ربوي مي رسيد... موجي از نور به دلش تابيد و از آنجا به همه وجودش سركشيد... احساس رضايت كرد كه گلايه اي ندارد و به رضاي خدا راضي است... ناگهان فكري به خاطرش رسيد... چطور است از رسول خدا(ص) بخواهد كه برايش دعا كند... اين فكر را پسنديد... درخواست دعا كه گلايه نيست... فردا، پيامبراعظم(ص) را ديد... يا رسول الله(ص) آيا براي من دعا نمي كني؟... در آن حال شكنجه شب هنگام «ام نمار» را به خاطر آورد... تماس آهن گداخته با سر... پيامبر خدا(ص) نگاهش را به خباب دوخت... در نگاه او، مهرباني به قدرداني و دلسوزي آميخته بود... دست به دعا برداشت... «خدايا خباب را ياري كن»... خباب از دعاي رسول خدا(ص) بوي اجابت شنيد...
به خانه رفت... خانه «ام نمار»... اما، برخلاف هميشه، كسي سراغ او را نگرفت و به شكنجه شدن دعوتش نكرد!... خانه حال و هواي ديگري داشت... آشفتگي و اضطراب از در و ديوار مي باريد... زني جيغ مي كشيد و از درد به خود مي پيچيد... ام نمار بود كه سر از درد به در و ديوار مي كوبيد و همه را به ياري مي طلبيد... فريادش به ديوانگان شبيه بود و رفتارش... اما ديوانه نبود... اشراف مكه اطرافش را گرفته بودند و هريك، درماني براي درد او پيشنهاد مي كردند... چند طبيب از حاذق ترين اطباء آن روز مكه نيز آمده بودند... درد ناشناخته بود و طبيبان سردرگم...
چند روز به همين منوال گذشت... «ام نمار» يكسره درد مي كشيد و فرياد مي زد... درمان سودي نداشت و درد او را لحظه اي آرام نمي گذاشت... يكي از طبيبان پيشنهاد عجيبي كرد... آهن گداخته به سرش نزديك كنيد و گاه نيز آن را به سر او بچسبانيد... اطرافيان در اثربخشي اين درمان ترديد كردند.
اما، «ام نمار» كه از درد به تنگ آمده بود، درمان تازه را پذيرفت... به امتحان كردنش مي ارزيد... دردي كه مي كشيد از سوزش آهن گداخته كمتر نبود... جسم آهنين را بر آتش نهادند و گداختند و هنگامي كه سرخ شد به سر ام نمار نزديك كردند... درد آرام گرفت... و از آن پس، خباب موظف شد كه هر شب آهن گداخته به سر ام نمار نزديك كند و گاه آهن سرخ و داغ را به پوست سر او بچسباند... درمان عجيبي بود و مثل درد ام نمار ناشناخته... اما، تنها به همين درمان، درد ام نمار آرام مي گرفت... خباب مدتي بعد توسط رسول خدا(ص) آزاد شد و از آن پس، همه جا يار و ياور فداكار پيامبر خدا(ص) بود...
چند ده سال از آن روزها گذشته بود... دوران حكومت حضرت امير عليه السلام بود... خباب اكنون در كوفه زندگي مي كرد... وقتي علي(ع) آهنگ صفين كرد، خباب به سختي بيمار بود... او كه همواره در ركاب علي عليه السلام حاضر بود، از رفتن به صفين منع شد... حضرت امير(ع) در صفين بود كه خباب از دنيا رفت... وقتي اميرمؤمنان از صفين بازگشت بر مزار خباب حاضر شد و فرمود؛
«خدا رحمت كند خباب بن ارت را كه به اشتياق اسلام آورد، به اطاعت از خدا و رسولش هجرت كرد، به قناعت زيست، در همه حال از خداي خويش راضي و خشنود بود و مجاهد زندگي كرد...»

نوشته شده توسط در 0:21 |  لينک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386

ای صاحب عصر
غم در درون جان
اشک در دیدگان
عقده در سینه ها
استخوان در گلو
خار در چشم
ایمان در دل
آتش بر کف
تیغ در دست
استوار و پایدار
دیده به راه ظهور تو دوخته ایم
 
TinyPic image
 
نوشته شده توسط در 0:13 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه نهم اردیبهشت 1386

یا صاحب الزمان مددی

به نام حق

مـژده‌ی آمـدنت قیمـت جـان می‌ارزد                             تاری از موی تو آقـا به جهـان می‌ارزد

می‌گویند درد انتظار مثل درد دندان است که تا به سر نیامده به عمق جان اثر می‌کند. ولی ای کاش درد انتظارت مثل هزاران درد دندان بود. درد فراقت بند بند وجودم را می‌گدازد. نمی‌دانم چه وقت این سوز هجران به سر خواهد آمد و آن لحظه‌ی باور نکردنی برایم به وقوع خواهد پیوست.
یا صاحب‌الزمان! تا کی در آسمان به پرنده خیره شوم؟ تا کی در پیاده‌روی نگرانی انتظار قدم زنم؟ تا کی گل‌های سرخ را به یادت بر پرده‌ها سنجاق کنم؟ و تا کی شب‌های جمعه به یادت بخوانم سلامٌ علی آل یاسین؟ 

 تا یار که را خواهد و میلش به که افتد.به انتظار فرجت زنده ایم آقا

التماس دعایا حق

نوشته شده توسط پیام پور یزدی در 20:20 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه نهم اردیبهشت 1386

ای حسین عشق منی ...

 

 آخر یه روز حاجت مو ازت می گیرم.

میام توی بین الحرمین برات می میرم.

چند شب پیش در کربلا وقتی بین الحرمین رو فرش کردند و زائرین ایرانی پای مداحی حاج مهدی سماواتی نشستن بی اختیار یاد تمامی بچه های کاروان افتادم که یه روز توی مکه و مدینه به اتفاق هم پای مداحی حاج مهدی در حسرت کربلا آروم آروم اشک می ریختیم.

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 20:0 |  لينک ثابت  

پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386

تو را غايب ناميده اند، چون «ظاهر» نيستي، نه اينكه «حاضر» نباشي.

«غيبت» به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند، آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه كه از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از كف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...

و اينك اي قبله هر قافله و اي «شبروان را مشعله»، در آستانه آدينه اي ديگر با دلداده ديگري از خيل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه مي كنيم.

در امتداد زمان نطفه گهر بسته است

بيا كه مردمك چشم عاشقان همه شب

ميان به سلسله اشك تا سحر بسته است

به پاي بوس خيالت نگاه منتظران

ز برگ برگ شقايق پل نظر بسته است

هزار سد ضلالت شكسته ايم و كنون

قوام ما به ظهور تو منتظر بسته است

متاب روي زشبگير جان بيتابم

كه آه سوخته ميثاق با اثر بسته است

زمينه ساز ظهورند شاهدان شهيد
نوشته شده توسط در 19:42 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه دوم اردیبهشت 1386

حكايت روزهايي نه چندان دور.......

حكايت شيرين بوسه ، بوسه اي به گرمي تركش به داغي سوزش

                      از كمان دو ابرو كه پيوستگي اش را مديون رد قناسه بود.

از تن وتانك ،از رد شني بر روي پيكر لاله ها. از تماميت ايمان

       گرچه صداي گلوله هاي سربي فراوان است،

             ولي گوش كن  صداي بال فرشته ها را مي توان شنيد.

سرزمين معراج شقايق ها .بي رحمي است بريدن سر لاله ها،اما اينجا يعني رسيدن و كسي براي ماندن نيامده است.

صداي تيرخلاص تار و پود ذهن را شكنجه مي دهد،

   شبهاي عمليات خورشيد حكمراني مي كند،شب هاي عمليات شب هاي آفتابي است.

 

ستاره اي بود كه وسط ميدان مين مي درخشيد دلم نيامد پا رويش گذارم،ولي پاهايم را گرفت

 و روي سينه اش گذاشت.چقدر مي سوزد،از گرمايش وجودم سوخت،رد شدم اما چشمهايم بر عظمتش باراني شده بود،سخت است بخواهي بگذري آن هم از چيزي كه روزگاري به آن عشق مي ورزيدي؛

بازار شفاعت گرم است،بازار(حلالم كن برادر)... (ميروي و گريه مي آيد مرا)

و چقدر حيف كه از آن تنها زخمي مانده تا يادت نرود كجايي...

چقدردلم هواي رمل هاي فكه را كرده است ...

چقدرياد مجنون دارد اين دلم،ياد تنها ترين جزيره عالم،ياد هورها و ني ها،چقدر زمزمه ها اينجا زياد است،چقدر سينه هاي پاره كه منتظرند تا ني نامه هايشان خوانده شود.(بيا اي دل

از اينجا پر بگيريم) چقدر بوي گل مي دهد روزهايم اما حيف كه گل ها رفته اند.

ديروز باغباني را ديدم كه در فراغ گل هايش زار مي زد،ياد گردان كميل افتادم،حبيب،عمار

و يك لشكر پر از لاله ...

ديگر بس است،يادها هجوم آورده اند ...........

نوشته شده توسط در 16:55 |  لينک ثابت   • 

نويسندگان

آرشيو مطالب

آلبوم تصاوير

آمار وبلاگ

پيوندها



ترجمه قالب
كاروان دكتر موسوي
 
Powered By
BLOGFA.COM