تبليغاتX
کاروان دکتر موسوی

شنبه نوزدهم خرداد 1386

*فاطمه جان! حاجت ما روا کن...قسمت ما، بقيع و کـربلاء کن*«ألسَّلامُ عَلَيکِ أيَّتُهَا الصِّدّيقَة الشَّهِيدَة»

** یافاطمه(س) من عقده دل وا نکردم **
                **
گشتم ولی قـبــر تو را پـیدا نکردم
**

** چـشـم انـتـظارم، مـهـدی(عج) بیـاید **
                **
تـا تـــربـــتـــت را، پــیــدا نـمــایــد
**

 

آری!زخم های مادر، مرهم نبیند، مگر آن که مولایمان گرد غربت از ذوالفقار برگیرد و با ندای:

 

« أنا الصَمصامُ المُنتَقِم »
منم شمشیر برّان انتقام!

 

انتقام بزرگ مظلومه تاریخ را بستاند.

 

 

آری، همه میدانیم که سرخی چشم به خون نشسته حضرت فاطمه زهراء(سلام الله علیها) را مرهمی نیست، مگر دستان موعود مادر.

 

التماس دعا

نوشته شده توسط پیام پور یزدی در 15:4 |  لينک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386

عروج روح خدا

 
سالگرد ارتحال امام خمینی(ره)

حاجت تنهايي دلم ،كاش عيساي رحماني اين جا بود و تو را دوباره حي و زنده مي ساخت.


اي خدا، كاش كسي بود تا غزال وجودم را دوباره به من بازمي گرداند.


من تنهايم و شايد تنهاتر از موقعي كه ديوان اشعارت را از خودم دور مي كنم. من محتاجم به هماني كه حلاوت دركلامش و لبخند در نگاهش بود. آري، من چون يتيمان كوفه، وجود علي گونه ات را و هستي پراحساست را مي طلبم و در انبوه تنهايي خود مويه مي كنم. كاش بودي و دستانم را مي گرفتي و مرا از اين مرداب پست و لجنزار بدي ها نجات مي دادي.


باباي مهربانم، برادران و خواهران خانه دنيايي مان بدون تو، زانوي غم به بغل زده اند و كبوتران دلشان را به سوي عرفان بارگاهت سوق داده اند، غريبانه نجوا مي كنند كه اي كاش بودي.


اي عزيز زهرا، چشم هايمان بعد از تو خون باريد و لب هايمان جز مرثيه نسرود.
و از آن پس، بهار زيبايي ها، برايمان خزان سرد و بي روح شد. كوچه پس كوچه هاي خمين تنها يادگارت را دو دستي نگهداشت و عابران بازديدكننده از محل پرفروغ ولادتت را، كمي دلداري داد.


اي مهربان، بعد از رفتنت غريب شديم و يتيم و ديگر دستان پرمهر و نوازشت را بر سرمان احساس نكرديم و حال سخت گريانيم. گريان از اين كه چگونه بابايي چون تو و تك فرشته اي مثل تو را از دست داديم؟!

 

نوشته شده توسط در 1:34 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم خرداد 1386

خورشيد همچنان مي درخشد

 اماما، به 14 خرداد كه نزديك مي شويم بغض چندساله مستور در گلويم، فشرده مي شود و چهره ام را به خاطر نبودن تو اشكبار مي كند. احساس مي كنم، باباي خوب و مهربانم را باري ديگر، گم كرده ام و رحمت كلمه به كلمه سخنش را از دست داده ام.
اي استوار سخنت و اي پرحلاوت كلامت، مرا باري ديگر تنها گذاشتي، بدون آن كه بداني چگونه غم، ذره به ذره وجودم را آغشته از درد كرده است. مرا تنها گذاشتي بدون آن كه بداني با رفتنت، هستي ام، معدوم شد. مهربان پدرم، چه قدر زود بغچه مهرباني و لطافتت را كه مساوي با سعادت من بود، گره كردي و مرا در شقاوت بي تو بودن رها كردي.
حاجت تنهايي دلم ،كاش عيساي رحماني اين جا بود و تو را دوباره حي و زنده مي ساخت.
اي خدا، كاش كسي بود تا غزال وجودم را دوباره به من بازمي گرداند.

اي كاش مهدي فاطمه(عج) ظهور مي كرد و تو را در صف واقعي پيروانش مي ديديم.
ولي بدان بعد از تو، و غروب خورشيد پرفروغ تو، طلوعي ملت ايران را نوراني ساخت كه دلم از لحظه به لحظه فكر فرداي غريب، آزاد شد.
مي دانستم، مي دانستم كه هيچ گاه فرزندانت را تنها رها نمي كني و اكنون من دستانم را به طرف آسمان بلند كرده ام و شكر پروردگار مي گويم كه با پركشيدن تو و عروج تو به آسمان الهي، رهبري ديگر و فرشته اي ديگر چون پدر مهربانمان، سيدعلي خامنه اي، قلب هاي پردرد و اندوه ما را تسكين بخشيد.
الهي صدهزار مرتبه شكر كه تنها نمانده ايم.

نوشته شده توسط در 0:39 |  لينک ثابت   • 

جمعه یازدهم خرداد 1386

عروج

سلام برتوای روح خدا

در مكتب امام

 از بي معنويت ها، تبري جوييد
بايد قشرهاي غيراسلامي را كه عقيده و عملشان برخلاف اسلام است و داراي گرايش به مكتب هاي ديگرند- هر نوع مكتب باشد- به مكتب مترقي عدالت پرور اسلام دعوت كنيد و در صورت نپذيرفتن از آنها- هر نوع كه باشد و هر شخصيت كه هست- تبري يا لااقل احتراز كنيد و بايد جوانان ما بدانند تا معنويت و عقيده به توحيد و معاد در كسي نباشد محال است از خود بگذرد و در فكر امت باشد.
صحيفه نور- جلد 2- صفحه 71

نوشته شده توسط در 2:19 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه دهم خرداد 1386

غم غربت

وسرانجام مزدش راگرفت همان که پیغمبرگفته بودبه تلقین کلام خدا که ای پیغمبربه مردم بگوهیچ اجرومزدی ازشمانمیخواهم جزدوستی نزدیکی ومحبت اهل بیتم

 وبعدازآن چه خوب عمل کردند اهل مدینه  واجرومزدپیغمبرخودرابه دختراودادندچه باشتاب به کلام خداعمل کردند واجررسول رادادند دستی که پیغمبرمیبوسید چه خوب حرمت نگاه داشتند وای برشمااهل مدینه چه کردید بادخت رسول خودهمان که پدرش اوراام ابیهامینامیدبازوبه سبب کینه علی شکستید !!!

میخ بخاطرعدوات علی به سینه فروبردید!!! 

وسرانجام غریب راغریبترکردید وای برشماننگتن باد 

نوشته شده توسط در 1:44 |  لينک ثابت   • 

سه شنبه هشتم خرداد 1386

در انتظار فرج آقا

سال‌هاست که در انتظار دیدن جمالت، چشم انتظاریم. به هر گلی که می‌رسیم، بوی تو را در آن جست

و جو می‌کنیم. در کوچه پس کوچه‌های عشق به دنبال معشوق می‌گردیم تا شاید نشانی تو بیابیم و

بتوانیم گرمای وجودت را با تمام وجودمان حس کنیم. چه زیباست لحظه‌ی وصال! یا صاحب الزمان

عجّل‌الله‌تعالی‌فرجک‌الشریف! قلبم آکنده از عشق به شماست، ولی اعمالم، چیز دیگری می‌گویند.

شنیده‌ام که اندرون قلب مرا می‌بینی و گرچه اعمالم باعث آزردگی خاطر شماست ولی عشق به وصال

وجود نازنینت، مرا به زندگی و آینده امیدوار می‌کند.
در آن نفـس کـه بمـیرم در آرزوی تو باشم    بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم


قلم ناتوان است از حس و نگارش عشقی که خودم هم نمی‌توانم آن را بیان کنم.


مولای من! آن زمان که در جست و جوی شما آواره‌ی کوی و برزن هستم تا نشانی از تو بیابم، وقتی به

در خیمه می‌رسم، متوجّه می‌شوم که من نیز مانند آن مرد صابونی، غرق در پستی‌هایی هستم که

 مانع رسیدن به وصال محبوب است.
هنگامی که به درون خود و به فطرت اولیه‌ی خویش که خداوند در نهاد همه گذاشته مراجعه می‌کنم، با

چشم دل آثار و برکات شما را به خوبی می‌بینم و بارقه‌های امید در وجودم شعله‌ور می‌شود.


بهشـت عـدن اگر خـواهی بیا با ما به میخانه            که از روی خمت سوزی به حوض کوثر اندازیم


آری، جهت رسیدن به کمال عظمای الهی باید به در خانه رفت. باید خانه را پیدا کرد و در مسیر رسیدن، از سختی‌ها و نا ملایمات نترسید.


در بیابان گـر به شـوق کعبه خواهی زد قـدم            سـرزنش‌ها گـر کـند خـار مـغـیلان غـم مخـور

نوشته شده توسط پیام پور یزدی در 15:49 |  لينک ثابت   • 

سه شنبه هشتم خرداد 1386

ياس گمشده

امروز در آينه داغديدگي نامت، درنگ دوباره اي يافته ايم. نامي كه نو به نو مي شود، ولي تكرار نمي پذيرد. اي مادر آبها! هر بار از پي سوگ جگرسوزت، به هزار سو مي رويم، آن سان كه به دنبال مزارت دويده ايم. دويده ايم و در خويش به جستجوي تصوير لايزالت درنگ كرده ايم. با اين همه، زلال تصويرت همواره از قاب تهي دستانمان مي گريزد. اي بانوي آبي! تو كوثري، چشمه اي زاينده و جوشان. و ما چيستيم؟ همان دامي كه از اوهام خود بر خويش مي تنيم.
اي مادر اندوه! بي شك تقلاي كودكانه جانمان را تو شاهدي كه به بازيچه مي كوشيم تا از بريده هاي آنچه كه از تو حكايت كرده اند، تصويري برآريم همگون با آنچه كه پيشترها در زمانه اي بي وفا بوده اي.
اما تو خود مي داني كه ما همواره و هنوز، آخرين قطعه از تصوير تو را گم كرده ايم. آن هم در لحظه هاي شبي نامحرم كه جسم كبودت را، به غريب ترين قطعه خاك سپردند. ترا گم كرده ايم، ولي نه از آن رو كه بي نام و نشان آمده و رفته باشي، بي روزي براي تولد و يا بي مدفني براي خفتني ابدي. بلكه از آن رو كه تو همواره، پيشاپيش زمان گام برداشته اي و هميشه آن سوتر بوده اي. تو پيش از آن كه در خاطره زمين تجلي كني، پشت زمان ايستاده بودي، در ملكوتي كه خداوند به كار امتحان جوهره ات بود. جوهره اي آميخته از رنج و صبوري:
يا ممتحنه امتحنك الله الذي خلقك قبل ان يخلقك فوجدك لما امتحنك صابره » (1)
آنگاه نيز كه در زماني زميني و در مغيلان بي وفايي آدميان فرود آمدي و از جان خديجه جوانه زدي، ريحانه بهشتي بودي كه تنها مشام لطيف پدر، با عطر دلنوازت آشنا بود. هم او كه «انسيه حورايت» مي خواند و «ام ابيها». تو ام ابيهايي، ولي تنها نه از آن رو كه، در روزگار بارش سنگ جهالت و در غيبت مهرباني خديجه، به تيمار پدر نشستي؛ كه پدر هميشه يتيم تر از تو بود.
بل از آن رو كه تو «ام الائمه»، بازايش معصوميتي هر باره، بستر رويش رسالت مكرر پدر در گذر زمان بوده اي. بر گرد جان مقدس توست كه «بيت» رسالت، مي رويد و مي بالد و «بيت» از جلوه رخشان تو منور است و «اهل البيت»، اهل تواند، كه خداوند آنان را به جبرائيل امين، چنين مي شناساند: «فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها» (2)
اي ستون شكسته خانه مولا!
و ما هنوز در اين ميانه بي سمت و سو مانده ايم كه چگونه و به چه نام صدايت كنيم؟ همه نامهاي تو به بي نهايت قد مي كشند و همه انگشتهاي اشاره مابه سوي تو، بي سويند. تصوير تو در خاطره زمين، تصوير زني است غريب با دستي پينه بسته از دستاس. زني با شانه اي زخمي از تسمه مشك، كه بي هيچ شكايتي، كوچه هاي خاكي مدينه را، در پي آب، پشت سر مي گذارد. زني كه مي شويد و مي روبد و مي پزد. زني كه در يك كلام، تصويري آشنا براي همه آشنايان رنجهاي زميني است. اما دريغ كه حقيقت تو در قاب تصاويري از اين دست نمي گنجد. حيرتم از آن است كه مدينه ترا در خويش مي برد، و لي از خويش نمي رفت. تو با آخرين گامهايت سر آسمانها داشتي. مدينه نگاه مي كرد و نمي ديد. در نگاه مدينه، تفاوت تو با زنان ديگر، تنها در اين بود كه پدرت رسول خداست. و اي كاش اين حقيقت براي معنا كردنت و براي تعبير تنهايي ات، كفايت مي كرد. ...
اي داغ ماندگار! يادواره ماتمت امروز، در موج خيز دريايي به نام «چشم شيعه» برپاست.

1- زيارت حضرت فاطمه زهرا«س»
2- حديث كسا

نوشته شده توسط در 1:39 |  لينک ثابت   • 

جمعه چهارم خرداد 1386

السلام عليكِ يا زينب كبري، السلام عليكِ يا بنت رسول الله، السلام عليكِ يا بنت اميرالمومنين (سلام الل

چشمان سياه تو نمايانگر عشق است
مانند شب شام غريبان دمشق است
چشمان تو كوفه است، مدينه است، حجاز است
پس راه رسيدن به تو بسيار دراز است
چشمي حسن و چشم دگر نيز حسين است
ما بين دو ابروي تو بين الحرمين است
من يونسم و رانده شده، چشم تو ماهي
همواره حريمت، حرم امن الهي
تو مثل همه سيده ها، سبز قبايي
معصوم، چنان پنج تن آل عبايي
اين حرف كه دامان تو پاك است،صحيح است
پس هر كه تو را مادر خود خواند،مسيح است
دنيا همه شيريني و در كام تو باشد
اسلام تبرك شده نام تو باشد

نوشته شده توسط در 0:35 |  لينک ثابت   • 

نويسندگان

آرشيو مطالب

آلبوم تصاوير

آمار وبلاگ

پيوندها



ترجمه قالب
كاروان دكتر موسوي
 
Powered By
BLOGFA.COM