تبليغاتX
کاروان دکتر موسوی

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386

عکس هایی از سرزمین عشق

با عرض سلام و تبریک فرارسیدن ماه پر خیرو برکت رمضان:

آخرین روزهای سفرمونه و الان تنها آه وحسرتش باقی مانده ...چندتا عکس بود که منو برد به اون زمونا ..حیفم اومد نزارم تو وبلاگ...

الهی سینه ای ده آتش افروز           در آن سینه دلی و آن دل همه سوز

کرامت کن درونی درد پرورد               دلی در وی , درون درد و برون درد

هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست        دل افسرده غیر از آب و گل نیست

 

Cennet-i Baqii 'nin genel gorunumu (Baqii, arapcada bahce demektir)Ehli Beyt 'in Kabr-i saadeti (yuvarlak duvar icine alinmis, mavi tabelanin sol ust kosesinde)Cennet-i Baqii 'nin genel gorunumu (Baqii, arapcada bahce demektir)شاید بیش از هرجای دیگه دلتنگ غربت تو هستم بقیع

 

Kabe nin Yakin gorunumu _ Close up view of KabaKabe-i Muazzama'nın kapısı. The gate of Great KabaKabe _ Kaba

و این هم مدینه

Bu şekilde bir manzara Mescidi Nebevide 10 sene de bir olur ~ Dazzling view of Masjeed Al Nabawee, only happens once in a 10 years.Resulullah'in -sav- Minber'i ~ Minbar of Rasullullah (pbuh)

ای خدا یعنی میشه دوباره ....

برگرفته از سایتwww.hicaz2000.com  برای بهتر دیدن عکس ها بر روی عکس کلیک کنید

التماس دعا

نوشته شده توسط پیام پور یزدی در 5:48 |  لينک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386

با عرض اجازه از دیگر دوستان و تشکر ازجناب اقای دکترموسوی:

 

  واقعا زمان چه زود می گذرد. انگار همین دیروز بود. باور کردنش سخت است که یک  سال از آن روزها گذشته. یک سال پیش در چنین روزی هایی من با یک کاروان از دانشجویان تازه وارد مدینه شده بودیم.

قبل از سفر یکی از دوستان که قبل از من به این سفر پر برکت رفته بود می گفت که دل کندن از مدینه خیلی سخته با وجود اینکه داری میری به مکه . آونا و منن تعجب میکردم که چرا سخته؟؟.اونها انتظارشون داره تموم میشه. دارند میرند بهترین جای دنیا. آخر دنیا. باید خوشحال باشند. آخه چرا این همه ناراحتی؟ ..........

ما که از خوشحالی تو پست خودمون نمی گنجیدیم با بقیه بچه ها کلیدهامون رو گرفتیم و به اتاقامون رفتیم.

یک هفته گذشت. حالا نوبت ما بود مدینه رو ترک کنیم. مسوولین هتل با قرآن و اسپند داشتند با بچه ها خداحافظی می کردند. اما انگار هممون یه حال دیگه داشتیم. یاد روز ورودمون افتادم. یاد صحبت های اون رفیقم. نگاهی به خودم کردم. دیدم منم مثل بقیه بچه ها صورتم خیسه. قلبم به قدری سنگین بود که انگار دارم عزیزی رو از دست میدم. نه انگار دارم خودم میمیرم. آره دیگه این منِ تنها نبودم بلكه منو غم فاطمه و تنهایی حسن و غربت علی همه با هم بودیم. دیگه اصلاَ منی وجود نداشت. فقط آه و حسرت و ناله و فغان بود.

 

آری    مدینه  مدینه   تو شهر غمی ...

 

خدا برتو نظر دارد که هستی شهر پیغمبر....مدینه شهر گل هایی چه گل هایی همه پرپر

 

اصلا دوست نداشتم غمگین ترین شهر عشقو ترک کنم.....

 

رفتیم مسجد شجره و اونجا بود که محرم شدیم و الان موقع لبیک گفتن بود ...واقعا اضطراب عجیبی داشتم..حاج اقا ربانی می گفت بدا به حال اونی که خدا بهش بگه لا لبیک....یا ارحم الراحمین نکنه من هم...

 

بعد از اینکه نماز مغرب و عشا رو خوندیم لبیک گویان پشت سر حاج علی سعدونی راه افتادیم به سمت اتوبوس ها

 

  ساعت۲رسيديم مكه. شهر مكه، شهري است بين كوههاي متعدد و لذا هتل ها خيلي تو كوه هستن و اين باعث شده سطح و كيفيت هتل از مدينه پايين تر باشه. شارع خالد ابن وليد كه محل هتل مابود هتل قرطبه، به نظر ميرسه محله سطح پاييني باشه. البته فكر ميكنم كلاً مكه همينطوري باشه. دست فروشها تو اون ساعت از شب بساطشون پهن بود. ساعت ۲.۱۵رسيديم هتل و ۲.۴۵رفتيم براي انجام اعمال.

 

الله اكبر

لا اله الا الله

ولله الحمد

تنها چيزي كه اون لحظه به ذهنم ميرسيد اين بود كه يه سري ميت كفن پوش افتادن تو خيابون و دارن خودشون رو تشييع مي كنن. ديدي بلند بلند اين اذكار رو تكرار ميكنن. دقيقاً يادآور همون لحظات بود. منتهي اين بار داريم اذكار رو براي خودمون ميگيم. مايي كه هيچي نيستيم.

 به حياط حرم رسيديم. به صف ايستاديم تا نظم بيشتري بگيريم. بعد همه سرها رو انداختيم پايين و وارد حرم شديم. قرار بود هروقت حاجي گفت سرهامون رو بالا بياريم، وقتي كاملاً كعبه معلوم شد!

رفتيم...رفتيم....رفتيم. رسيديم. "حالا سرهاتون رو بياريد بالا"

الله اكبر! چه عظمتي، ناخودآگاه به سجده ميافتي و خدا رو شكر ميكني كه الان اينجايي. حالا وقتشه سه تا حاجتي رو كه كلي براش برنامه داشتي طلب كني. هول ميشي. خدايا خيلي وقت حاجت هام رو دارم تكرار ميكنم اما الان بهت زده شدم. جوگير شدم. من كجام؟!؟! خدايا من لايقش بودم ؟؟ اصلاً چرا من؟ نميدونم. لحظاتي بود. لحظات بهت و حيرت از عظمت كعبه نه بخاطر چوب و سنگش بلكه چون تو رو به ياد عظمت خدايت ميندازه.

 اعمال شروع شد. طواف عمره مفرده شروع شد. از حجرالاسود هفت دور تا همونجا.

 در تمام مدت انجام اعمال همه ۱۱۵ نفر پشت سر حاج اقا كه بلند دعا ميخواند، تكرار مي كردند. انگشت نما شده بوديم. شايد اينكار عموميت داره اما نه براي اين تعداد آدم. هم در طواف و هم در سعي. حال عجيبي داشتم.

اشک امانم نمی دهد

گویی در فضایی مملو از خدا فرو میروم

حضور او را بر پوستم   بر روی قلبم   بر روی عقلم   در عمق فطرتم حس می کنم

فقط او را می بینم

فقط او را می یابم

و فقط او هست ... .

     و چه زیباست سفری که جز به او نمی اندیشی.

نوشته شده توسط پیام پور یزدی در 5:2 |  لينک ثابت   • 

جمعه شانزدهم شهریور 1386

ورود به مدینه

با عرض سلام ...این مطلبی که میخوام بنویسم واسه۵روز قبل بود ولی به علت سفری که داشتم نشد به بزرگواری خود ببخشید...یه خاطره خیلی قشنگ از سفر بود

بعد از یه ساعت معطلی در اون گرمای وحشتناک ظهر در فرودگاه جده و مشکلی که برای پاسپورت  چند تا از دوستان  پیش اومد ، بالاخره ساعت 3 ظهر بود که به طرف مدینه حرکت کردیم. کاروان ما سه تا اتوبوس بود. در طول راه حاج آقا غلامی(معاون کاروان که تو اتوبوس ما بود) توضیحاتی درباره  عربستان و شهر های مهم آن و همچنین اطلاعاتی درباره فرودگاه جده بیان کردند. از جمله اینکه فرودگاه جده بزرگترین فرودگاه در خاورمیانه به حساب میاد !!! حدودا یک ربع طول کشید تا از فرودگاه خارج شدیم و از آنجا وارد جاده ای شدیم که به  "طریق الهجرة " معروف است. چون پیامبر و یارانشان از طریق همین راه بوده که از مکه به مدینه هجرت کرده بودند. در طول راه محو تماشای منظره بیرون بودم. خشک و بی علف. انگار قرن هاست که اون بیابان باران به خودش ندیده بود. گهگاهی هم به کوه یا تپه های سیاه رنگ و سختی می رسیدیم. جاده خالی خالی بود. انگار جاده رو برای ما قرق کرده بودن! بعد از تقریبا دو ساعت و نیم به محل استراحت معروف حجاج یعنی ساسکو رسیدیم. جایی که تمام حجاج (چه در حج تمتع و چه در عمره) باید در آنجا استراحت کنند. ما هم یک توقف نیم ساعته داشتیم و با یک ناهار حسابی اون هم ساعت پنج و نیم بعدازظهر!! پذیرایی شدیم. اون هم چه ناهاری که بهتره توضیح زیادی درباره اش ندهم ... و دوباره سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت کردیم.

اولین غروب مدینه رو تو جاده دیدیم. خیلی زیبا بود. 

ساعت نزدیک هشت ونیم بود که حاج آقا بچه ها رو هشیار کردند که دیگه چیزی تا مدینه نمونده و پشت کوههایی که روبرومون بودن می تونیم شهر مدینه رو از دور ببینیم. همه بی قرار شده بودن و از پنجره های اتوبوس سرک می کشیدن که زودتر ار بقیه بتونن مدینه رو ببینن ...

و بالاخره کوههای سیاه همچون پرده های حجابی از جلوی چشمان ما کنار رفتند و در دل اون سیاهی مدینه مثل یک نگین سفید می درخشید ... باورم نمی شد. سکوت سنگینی تمام اتوبوس رو فرا گرفته بود. نزدیک و نزدیک تر می شدیم. نفس هامون تو سینه حبس شده بود. دیگه تقریبا حرم رو هم می تونستیم ببینیم. با اون گلدسته های بلند و زیباش و اون گنبد سبز و روحانی پیامبر ...

 سلام من به مدینه ، به آستان رفیعش ،

به مسجد نبوی ، به لاله های بقیعش ...

این مداحی حاج منصور انگار جرقه ای بود برای انفجار بغضم ... فضای روحانی حاکم شده بود و هر کس چیزی می گفت ولی من انگار لال شده بودم و چشمام دوخته شده بود به گنبد خضراء ... یکی ازدوستان که خودش هم  تحت تاثیر قرار گرفته بود و به ما می گفت که : بچه ها الان موقع دعا کردنه ، الانه که دلاتون آماده ست .. بچه ها باورتون بشه که پیامبر شما رو طلبیدن ... شما انتخاب شدین ... دیگه علاوه بر لال شدن انگار با شنیدن این جمله کر هم شده بودم! احساس بی وزنی می کردم ...

همین طور که از خیابانهای مدینه عبور می کردیم به حرم هم نزدیک تر می شدیم و شلوغی شهر رو می دیدیم. تا اینکه بالاخره اتوبوس ها جلوی در هتل توقف کردن. هتل بدرالعوالی! همگی کلی ذوق کرده بودیم. چون فکر نمی کردیم هتلمون اینقدر به حرم نزدیک باشه. در واقع هتل ما روبروی بقیع واقع شده بود و با حرم فقط به اندازه یک عرض خیابان فاصله داشتیم. کارکنان هتل با گل و اسپند به گرمی از ما استقبال کردند. البته فقط 120 نفر در این هتل مستقر شدیم و بقیه بچه ها(کاروان حریف) به هتل قصر الخیام رفته بودند. تمام مسافران هتل از دانشجویان پسر ایرانی بودند. و جالب تر اینکه همه عوامل هتل هم ایرانی بودند ( البته به جز نظافتچی ها و یکی دو نفر در قسمت پذیرش ). فضای هتل هم با جملاتی زیبا خیلی با سلیقه تزیین شده بود و خدایی از نظر فرهنگی تو عمره دانشجویی سنگ تموم می گذارن... ساعت نه و نیم بود. فقط یک ساعت وقت داشتیم که در اتاق ها مسقر بشیم و شام بخوریم. البته یکی از اشپز ها که می اومد میگفت برنج سرریز از بچه های خودمون بود.اسمش هم رضی بود.بیچاره چه قدر اذیتش کردیم.............

بعد استراحت کوتاهی که کردیم دوباره همه جمع شدیم تا برای عرض ادب به مسجدالنبی بریم. البته اون موقع درهای مسجد رو بسته بودند ولی همین عرض ادب در حیاط حرم هم کلی برامون اضطراب آور بود! همگی زیارتنامه به دست دعاهای مربوط به وارد شدن به حرم رو با حاج آقا ربانی زمزمه می کردیم و آرام آرام گام برمی داشتیم. خنکای نسیمی به صورتمون می خورد که من فکر می کنم نوعی خوشامدگویی حضرت به ما بود! به خاطر مسائلی که قبلا پلیس بقیع برای ایرانی ها به وجود آورده بود و اینکه هر گونه تجمعی جلوی حرم ممنوع بود نمی تونستیم زیاد توقف کنیم. ضمن اینکه ما وارد قسمتی از حیاط شده بودیم که روبروی باب جبرئیل و باب النساء بود . همون چند دقیقه ای هم که جلوی گنبد ایستاده بودیم چندین بار پلیس بهمون تذکر (کمی خشونت طلبانه !!!) داد. ولی هیچ وقت صحنه ای رو که برای اولین بار گنبد رو از نزدیک دیدم فراموش نمی کنم. راستش اول خجالت می کشیدم در مقابل حضرت سرم رو بالا بگیرم ... نمی تونستم باور کنم که من ، با این همه گناه ، با این قلب سیاه ، ... واقعا حضرت من رو دعوت کرده بودن ؟! واقعا من انتخاب شده بودم ؟!...

بعد کلی گریه و زاری و دعا خوندن و ... که دیگه ساعت از یازده شب هم گذشته بود تازه فهمیدم که نماز مغرب و عشا رو یادم رفته بود که ادا کنم .

بعد خوندن نماز جلوی درهای بسته بقیع رفتیم و چند دقیقه ای هم اونجا توقف کردیم. چقدر تاریک و ظلمانی بود از اون پایین چیزی معلوم نبود و قرار شد فردا برای زیارت ائمه بقیع برویم .

به هتل برگشتیم و بعد از توجیه شدن برنامه فردا برای استراحت به اتاق هامون رفتیم. حالا دیگه همه شوق و ذوق دیدن داخل مسجد و رفتن به قسمت روضة النبی رو داشتیم. که قرار بود فردا بعد از نماز صبح به اونجا بریم.

اولین شبی بود که می خواستم جایی سر به بالین بگذارم که فقط چند صد متر با بالین مقدس پیامبر فاصله داشتم ... آیا واقعا می شه آدم راحت خوابش ببره ؟! صدای تپش قلبم لالایی بود که تا صبح توی گوشم بود ...      

 

 

اللهم ارزقناحج بیتک الحرام..........التماس دعا

نوشته شده توسط پیام پور یزدی در 17:19 |  لينک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم شهریور 1386

یاد آن روزگاران یاد باد

سلامی به گرمی آفتاب مدینه و سوزندگی مکه

 

 

نمی دانم چگونه و از کدامین نقطه باید آغاز کنم سر آغاز اولین سالگرد خواب شیرین و زیبای عمره دانشجوی ۱۳۸۵ کاروان سید بزرگوار دکتر موسوی به تمامی هم کاروانی های عزیز تبریک عرض می نمایم و باید بگویم چه بخواهیم و چه نخواهیم یک سال با تمام خوبی ها و بدیهایش گذشت که انشاا... برای تمامی حاجیان عزیز سالی پر از معنویات و خیر برکت بوده.

حال باید بگویم که از آموخته های که در کلاسهای درس مسجد النبی . بقیع . احد . مسجد شجره . عرفات . منا . مشعر که اساتید آن جزء معصومین . ائمه اطهار(ع) و بی بی  .  بی حرم هر دو عالم کسی دیگرنبوده آنان تمامی ما را آماده کردن برای رفتن به منزل گاه دوست و دانشگاه عصمت و طهارت جهت دیدین عظمت و شکوه کعبه و بو سیدن حجر السود آن سنگ آسمانی به جرئت میتوان گفت تنها محلی است که پیامبر اعظم . خانم فاطمه و دیرگر ائمه اطهار بارها آن را بوسیده اند  و احساس جاودانگی خداوندرحمان و رحیم . رحمانییتش از این لحاظ که ما را از میان هزار هزار نفر از کسانی که به آنها نسل روشن فکر جامعه گفته می شود انتخاب کرده و رحیم بودنش از این لحاظ که میهمانانش را با تمام آن چه که هستند دوست داشته و به آنان احترام گذاشته و آنان را در این امتحان الهی قبول کرده و جهت پایداری و گسترش اسلام به آنان مدرک حاجی داده که در هیچ دانشگاهی به جزء دانشگاه بیت الحرام نمی توان گرفت و با امضا و تائید مهدی موعود اهدا می شود. قبول کرده و به دیار و سرزمینشان فرستاده تا انسانهای صالح تربیت کنند و آنها را آماده رفتن به این دانشگاه کنند.

آیا الان دیگر وقت آن نرسیده که کمی اندیشه و تعمل کنیم و ببینیم چقدر از یاد گرفته ها و مدرک خود به درستی استفاده کرده ایم ....................

این را اول به خودم می گویم بعد به شما حجاج عزیز که از امروز به مدت همان دو هفته ای که در غربت مدینه النبی . بقیع و بیت الحرام بوده ایم . بنشینیم اعمال و رفتار خود را جمع بندی کنیم و خود را آماده کنیم شاید دوباره قبل از دومین سالگرد به یه خواب شیرین دیگه برویم...................

نوشته شده توسط رضی الله شکراللهی - چهارشنبه ها در 10:45 |  لينک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم شهریور 1386

سالگرد سفر

برادرا عيدتون مبارك !!!!

۱۳۸۵/۰۶/۱۲

به سوي جده پرواز كرديم . . .

يادتان هست . . . 

اگر ميتوانيد حالتان را توصيف كنيد . . .

جاسم جان من زنده هستم .

در ضمن برادراي  گروهان از شما جلو زدند در اسم نويسي براى كربلا در عرفه !!!!

نوشته شده توسط مدیر کاروان در 19:54 |  لينک ثابت   • 

سه شنبه ششم شهریور 1386

و هو الحق المبین

 

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد     و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

 

شب جمعه بود . همه به هتل رفته بودند. اما ما علیرغم بد رفتاری وهابی ها چند نفری کنار درهای بسته بقیع کمیل می خوندیم. چندین بار بلندمون کردند و ما به ناچار کمی آن طرف تر می رفتیم. اما این قدر دورمان کردند تا عاقبت آمدیم سمت مسجد نبی همان جایی که زمانی محله بنی هاشم بود بیرون مسجد رو به روی باب البقیع روی سنگ فرشها نشستیم.

آن شب صالح بد جوری قاتی کرده بود. زده بود به سیم آخر. با همون لهجه مشهدی می گفت:

(( آقا زدم به در پر رو گری . می خوام ببینمت!!!))

بد جور زار می زد. دلش که موج می زد از سر ناچاری به خودش بد و بی راه می گفت. این حالش جگرمو آتیش میزد. اما دستم به جایی بند نبود تا این که حاجی رسید و اومد کنارمون نشست. اون شب حاجی خیلی آروم بود. اصلا این روزهای آخر مدینه یه جور دیگه شده بود. آروم و مرموز.

 حاجی واسه آروم کردن صالح لب به سخن باز کرد:آقا صالح یه روز سرد زمستون رفتم جمکران . بد جور قاط زده بودم . توی مسجد جام نمی شد . مثل دیوونها  از مسجد زدم بیرون و رفتم به کوه های اطراف جمکران ...

 

آفتاب است آن پری رخ یا ملایک یا بشر؟

قامتست آن یا قیامت یا الف یا نیشکر؟

باغ فردوس است گلبرگش نخوانم یا بهار

جان شیرینست خورشیدش نگویم یا قمر

گوشه گیر ای یار یا جان در میان آور که عشق

تیر بارانست: یا تسلیم باید یا حذر

آخر ای سروان روان بر ما گذر کن یک زمان

آخر ای آرام جان در ما نظر کن یک نظر

دوستی را گفتم اینک عمر شد. گفت ای عجب

طرفه می دارم که بی دلدار چون بردی به سر

گفت سعدی! صبر کن یا سیم و زر ده یا گریز

عشق را یا مال باید یا صبوری یا سفر

یا علی التماس دعا.

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 18:46 |  لينک ثابت   • 

سه شنبه ششم شهریور 1386

السلام علیک یا باصالح المهدی (عج)

ما منتظر رویت خورشید هستیم.        پیر جماران

نیمه ماه پر برکت شعبان میلاد با سعادت یگانه منجی عالم بشریت مهدی موعود تنها پیام آور صلح و دوستی بر تمامی منتظران و پیروانش مبارک باد.

باید به تمام حجاج عزیز بگویم که این عید عزیز یاد آور غربت مدینه شهر پیغمبر و عمره شعبانیه به یاد ماندنی سال ۱۳۸۶ کاروان دکنر موسوی  است  

شاید این جمعه بیاید...................

نوشته شده توسط رضی الله شکراللهی - چهارشنبه ها در 17:5 |  لينک ثابت   • 

نويسندگان

آرشيو مطالب

آلبوم تصاوير

آمار وبلاگ

پيوندها



ترجمه قالب
كاروان دكتر موسوي
 
Powered By
BLOGFA.COM