تبليغاتX
کاروان دکتر موسوی

پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش

باورش واسم خیلی سخته.

به خدا من خیلی سعی کردم حرفی مناسب این ایام توی وب لاگ بنویسم اما...

شما اگه جای من بودید چه می کردید؟

ماه ها با خودت قرار می زاری که ایام حج عراق باشی. ماه ها به خودت دل خوشی میدی که روز عرفه با رفقا زیر سایه نخلهای بین الحرمین می شینی و ...

من خیلی سعی کردم چیزی نو بنویسم اما دلی نمونده که مجال نوشن بده.

من هم از سر ناچاری توی نوشته های سابق وب لاگ جستجو کردم و یه نوشته از دوست خوبم حاج آقای یکی از همسفران و یک نوشته هم از حاج محمد شالباف و دست آخر هم نوشته خودم رو که پارسال در چنین روزی نوشته بودم دوباره ارایه دادم که انشالله تجدید خا طره ای بشه. از حاجی و آقا محمد هم بابت این جسارت عذر خواهی می کنم.

 -------------------------------------------------------------------------------

دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی----- به من غریب مسکین غم بی حساب دادی

 

اللهم عظم البلا  وبرح الخفا و انكشف الغطا

 

الان سه هفته است که اين نوشته را تایپ کردم و زدم روی دیسکت ولی تا سه شنبه می شه و می یام که روی وب درجش کنم یه هو هوایی می شم و دلم می خواد یه چیز دیگه بگم. نمی دونم حكمتش چيه. خيلی وقتها به خودم ميگم نكنه عنوان كردن اين حرفها معصيته و واسه همينه كه هی نه تو كار می ياد.

باور كنيد بعضی وقتها به سرم می زنه كه ديگه ننويسم. يا حتی ديگه به وب لاگ هم سر نزنم. دلم می خواد به غريبی و تنهايی خودم بر گردم. آخه من هميشه نوشتن آرومم می كرد. اما اين روزها هر چه می نويسم يا هر چه بيشتر دست و پا می زنم تشنه تر و در مانده تر می شم.

حتما شما هم متو جه شديد كه تعداد افرادی كه مرتب به وب سر می زنند خيلي كمه. شايد در مجموع 15 نفر نشيم. اما به اعتقاد من : شايد هيچ چيز در دنيا قشنگ تر از اين نباشه كه يه عده كه هنوز حال و هوای مكه و مدينه را دارند تمام سعی شان را می كنند كه ياد و خاطره آن واقعيت مثل رويا را زنده نگه دارند. اما از خدا پنهون نيست بذار از همسفرام هم پنهون نباشه:

 من خيلی دلم گر فته!

من خیلی سعی کردم قبل از حرکت خودم رو واسه این سفر آماده کنم. باور کنید این خیلی که می گم خیلی بیشتر از اون چیزی هست که شما فکرش رو می کنید. اما نشد كه نشد. آخرش مدینه تو گلوم گیر کرد. آخرش قبای مکه به تنم گشاد اومد.

 من هنوز که هنوزه توی باورم نمی گنجه که به این سفر رفتم. نمی دونم کجای کار می لنگه. نمی دونم چه خطایی از من سر زده. من بارها و بارها خاطراتم را توی ذهنم مرور کردم ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا از وقتی که بر گشتم این قدر احساس بی پناهی می کنم.

 دوستان  خوش به حالتون اگه تو نستید به زندگی روزمره تون  بر گردید. خوش به حالتون اگه دلتون واسه حال و هوای قبل از سفر تون تنگ نشده. خوش به حالتون اگه گیج نیستید. اگه حال و هوای کسی رو ندارید که از بلندای عرش به پهنای تنهایی سقوط کرده. من تازه ذره ذره  دارم به عمق حرفهای پیرمرد با صفای توی بقیع پی می برم.

چه کار کنم! دلم بهانه گير دیوارهای بقیع  شده. دلم واسه چشم انتظاری های روی کوه صفا یه ذره شده. دلم واسه اون سجده های بی ریا  بی قراری ميكنه و ای كعبه كاش می دانستی كه چقدر دلتنگ توام و ای كاش با من آشتی می کردی ای مهربانترین مهربانان.

 ای که از کوچه معشوقه ما می گذری    بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

 

نوشته شده توسط یکی از همسفران در آبان ماه ۸۵

------------------------------------------------------------------------------- 

زندگی شهد گلی است که زنبور زمان می خوردش,آنچه می ماند عسل خاطره هاست

با سلام به همه ی  حاجی های عزیز

جاتون خالی دیشب دعای کمیل بودم.به یاد دعای کمیل مدینه و مکه ی حاج سماواتی.اما یه اتفاقی که افتاد که باعث شد این دعای کمیل با همه ی دعا کمیل های عمرم متفاوت بشه این بود که آخرش حاج منصوری گفت به من گفتن امشب لبیک بگو.آره لبیک باورم نمی شد.مسجد مسجد شجره شد واسم و حاج منصوری شد حاج ربانی خودمون...بعد از اتمام مراسم تا خونه پیاده رفتم.تو راه همش می گفتم:
 لبیک اللهم لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمه لک و الملک

 نوشته شده توسط محمد شالباف در مهر ماه ۸۵ 

-------------------------------------------------------------------------------

اللهم رزقنا حج بیتک الحرام فی عامنا هذا و فی کل عام (به آبروی زهرا)

   

برادر بزرگوارم جناب آقای دکتر موسوی

سلام.

یه شب از دوست خوبم جناب آقای یکی از همسفران پرسیدم : حاجی خسته نمی شی این قدر می نویسی؟ جواب داد:آخه نیست که دلم کوچیکه مجبورم که زود به زود روی کاغذ خالیش کنم.

گفتم: خوب پس چرا نوشته هاتو از ترس اینکه مبادا کسی بخونش توی چهل تا سوراخ پنهون میکنی؟ لااقل بده بخونیم ببینیم چی نوشتی. لبخندی زد و گفت: اخوی توی عالم یه عده هستند که نمی نویسن واسه اینکه کسی بخونه بلکه می نویسن فقط واسه اینکه نوشته باشن!

سید جان من هم امروز نمی نویسم واسه اینکه شما بخونید چون خوب می دونم این روزها عربستان هستید و به اینترنت دسترسی ندارید . بلکه می نویسم فقط محض خاطر خودم و محض خاطر رفقایی که هر چه به عرفه نزدیک تر می شیم حال و هوای دلا شون ابری تر می شه.

سید کاش می دونستم که الان کجای مکه یا مدینه هستی. نمی دونم تا حالا فرصت کردید یه سر  برید احد یا نه؟ نه اینکه فکر کنید من فضولم . نه به خدا اما روزی که با بچه های کاروان رفتیم احد من که هنوز درست و حسابی خواب از سرم نپریده بود بی اختیار یه گوشه ایستادم و از دور به بچه های کاروان که دور حاج آقا حلقه زده بودند نگاه می کردم. وقتی آقای ربانی داشت تو ضیح می داد که حضرت زهرا در هفته دوبار پای پیاده واسه درد دل کردن می اومده سر مزار حمزه سید شهدا و چه وچه ...   من یه آن پشت سر همه بچه ها متوجه شما شدم که سر تون رو به یه میله گذاشته بودید و دور از چشم همه داشتید با بغض توی گلو تون کلنجار می رفتید.

راستی سید یعنی می شه یکبار دیگه ما هر دو مکه باشیم و بعد از اقامه نماز ظهر من خسته از گرمای تابستون یه گوشه توی خنکای سایه بشینم و باز از دور شما را تماشا کنم که چفیه به سر کشیده توی تنک بازار مسجد الحرام به سمت کعبه می رید.

حاج آقای یکی از همسفرا ن توی مکه می گفت: شاید همه یا خیلی از بچه های کاروان ترجیح میدن شبها برن طواف اما علی من عاشق طواف ظهرم. عاشق گرمای عربستان. عاشق عرقهایی که روی پیشونی آدم سر می خوره و روی زمین مسجد الحرام به یادگار می چکه. عاشق انعکاس نور سنگ فرشهای سفید. عاشق آدمهایی که توی دل ظهر مثل صحرای محشر دور خودشون می چرخند.

نمی دونم شاید اگه یه روز این نوشته رو بخونید حسابی سرزنشم کنید اما آقا سید ما آدمهایی هستیم که مکه و مدینه ما تمام شده و تنها تهش همین خا طرات واسه مون باقی مونده. از ما دلخور نشید اگه گاه به گاهی از این دارایی خرج دلا مون بکنیم. به هر حال هر کجا که هستید خدایش یاد ما هم باش.

التماس دعا . برادر کوچک شما علی. دیماه ۱۳۸۵

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 12:39 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386

جمعه هاي انتظار

 مهدي جان نذار كه چشمان گريان منتظران و عاشقانتان بدون ديدن جمال زيبا و دل‌آراي شما ازاين جهان بسته شود 

مهدي جان منتظرانتان به جمعه‌اي چشم دوخته‌اند كه ظهور كنيد وعطر حضور زيبايتان را احساس كنند


مهدي جان منتظرانت تو دعاي ندبه ميگويند ‍‍« متي ترانا و نريك »

كي باشد ما را ببيني و ترا ببينيم

 

 با همه‌ی لحن خوش آواييم دربدر کوچه‌ی تنهاييم

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمه‌ی تو از همه پرشورتر

کاش که اين فاصله را کم کنی محنت اين غافله را کم کنی

کاش که همسايه‌ی ما می شدی مايه‌ی آسا‌يه‌ی ما می شدی

هر که به ديدار تو نائل شود يک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد سينه‌ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سياوش گرفت

نام تو آرامه‌ی جان منست نامه‌ی تو خط امان منست

ای نگهت خواستگه آفتاب بر من ظلمت زده‌ يک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست يار و مددکار ما كي و كجا وعده ديدار ما

 

دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد به هواي ديدن توهوس حجاز دارد

 

به مكه آمدم اي عشق تا تو را بينم تواي كه نقطه عطفي به اوج آئينم

 

كدام گوشه مشعر ، كدام كنج منا به شوق وصل تو در انتظار بنشينم ؟

 

روا مباد كه بر بنده‌ات نظر نكني روا مباد كه ارباب جز تو بگزينم

چو رو كني ، به رهت درد و رنج نشناسيم به لطف روي تو دست از ترنج نشناسيم



اي خدا اين جمعه....

التماس دعا

نوشته شده توسط پیام پور یزدی در 19:4 |  لينک ثابت   • 

شنبه سوم آذر 1386

معاشران گره ز زلف یار باز کنید - - - - - شبی خوش است بدین قصه اش داراز کنید

 

خدای خوبم. سلام!

می بینی؟

امشب باز دلم بهونه گیر حرمت شده.

امشب باز تمامی دنیا واسم بی معنی شده.

می بینی چقدر دلتنگی توی چهار دیواری دلم جمع شده؟

می بینی  چقدر بی قراری تو ی کوچه پس کوچه های دلم بال بال می زنه؟

می بینی چقدر خستگی توی تنم بیتوته کرده؟

می بینی چقدر نوشتن خیالم رو راحت می کنه؟

راستی تو خیال نداری با ما آشتی کنی؟

راستی باورت می شه اگه بگم به اندازه تمامی گناه هام و به اندازه تمامی بدی هام دوست دارم؟

جا خوردی؟ آره.  بیشتر از اونی که کسی بتونه حدسش رو بزنه من دوست دارم!

راستی شنیدم قراره بزودی توی خونت مهمونی بدی.

شنیدم دوباره نیت کردی زجر کشم کنی.

آره؟

راستی چطور دلت میاد جلوی چشم من حاجی ها رو ببری مکه ببری مدینه

و بعد ...

تازگی ها خیلی بد شدی!!!!

دوست دارم مثل بچه ها که از باباهاشون قهر می کنند باهات قهر کنم.اما چه کنم که نمی شه!

آخه من مثل تو نیستم! 

تو هر وقت دلت خواست می تونی ولم کنی. آخه تو احتیاجی به من نداری.

 تازه بر فرض که احتیاج هم داشتی. چیزی که زیاده بنده!

اما آقا جان من که جز تو کسی رو ندارم.

الهی توی منا قربونت بشم.

الهی تو ی مسجدالحرام دورت بگردم.

الهی دوباره بین صفا و مروه در به درت بشم.

خیلی می خوامت. خیلی...

 دیدم که به پیش چشمم آن شوخ          دارد نظری به سو ی اغیار

در خشم شدم ولی به نرمی              گفتم: به فدای چشمت ای یار

خواهم که دل از تو باز گیرم           از بس که تو می دهیش آزار

گفتا: که دلت کجاست؟ گفتم:                 گردیده به زلف تو گرفتار

با ناز و غرور خنده ای کرد                 بگشود گره ز زلف پر تار

از هر شکنش هزار دل ریخت             گفتا: دل خود بجوی و بردار!!

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 10:53 |  لينک ثابت   • 

نويسندگان

آرشيو مطالب

آلبوم تصاوير

آمار وبلاگ

پيوندها



ترجمه قالب
كاروان دكتر موسوي
 
Powered By
BLOGFA.COM