تبليغاتX
کاروان دکتر موسوی

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387

یا انیس من لا انیس له...

 

سلام من به مدینه ...

 

خیلی دل تنگ مدینه ام. نه بخاطر بقیع یا مسجد النبی یا بین الحرمین که فقط و فقط واسه احد و بس.

دلم واسه ظهرهای گرم و ساکت احد یه ذره شده.

دلم واسه زیارت عاشورا خوندن توی احد لک زده.

 دلم بد جور هوای حضرت حمزه رو کرده.

دلم واسه زیارتنامه عاشقانه و ملتمسانه احد بال بال می زنه.

 دلم واسه روضه حضرت زهرا خوندن واسه دخیل بستن واسه پیاده رفتن ها واسه دیوونه بازی هامون توی احد تنگ شده.

ظهرها بعد از نماز توی احد هیچکی نبود. وهابی ها که هیچ! دست فروشها هم می رفتند. ما می موندیم و پنجره های احد. ما بودیم و یه دنیا دیوو نه بازی.

چه حالی می داد به یاد کربلا رو به روی مزار حضرت حمزه سر خم کنی و بگی :

 السلام علیک یا سید الشهدا.

 چه حالی می داد کنار پنجره های احد روضه حضرت رقیه خوندن. سینه زدن. شور زدن عمو عمو گفتن.

احد واسه ما کربلا بود احد واسه ما بهشت مدینه بود. خاکهای احد واسه ما از فرشهای روضه نبی هم سبزتر بود.

 آره رفیق: بعد از تاراج  عموی رقیه اگر چیزی هم از خرابه دل باقی مانده بود همان را هم عموی فاطمه در احد به یغما برد.

دل هوای کعبه دارد. مددی نما اباالفضل.

یاحق.

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 10:53 |  لينک ثابت  

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

سلام الله علی الفاطمیون

 

یه مادر داره کل زمین این که کتک نداره . . .

 

داشت آروم آروم بالا می رفت. ظهر از نیمه هم گذشته بود. سنگهای دامنه کوه صاف و پر شیب بود. به سختی بالا می رفتیم.

پرسیدم: اخوی مطمئنی اشتباه نیومدیم؟

گفت: آره مطمئنم که این شکاف همون شکافه. می گن رسول الله و امیر المومنین بعد از جنگ احد در این شکاف پناه گرفتند و خانم حضرت زهرا خودش رو به اونها رسونده و زخمها شون رو پانسمان کرده. بچه ها می گفتند اونجا بوی عطر می ده. حتی یکی از رفقا یه تکه سنگ که از دیواره شکاف کنده بود واسم آورد. علی نمی دونی چه عطری داشت!

اما من کم کم داشت خستم می شد. از صبح ساعت ۱۰ که از هتل بدر العوالی زده بودیم بیرون همین جور داشتیم راه می رفتیم. امروز دوشنبه ۱۳/ ۶/ ۸۵ اولین روز اقامت ما در مدینه است.

 همین جوری که بالا می رفتیم کم کم نسبت به منازل قدیمی و محقر پایین کوه اشراف پیدا می کردیم. ترس ورم داشت که نکنه صاحب خونه ها معترض ما بشند وبا هامون برخورد کنند؟ سوت و کور بودن محیط باعث شده بود بیشتر هول کنم. آخه اونجا پرنده هم پر نمی زد!

لذا با ناراحتی گفتم: فلانی از خر شیطون بیا پائین. اگه توی اون شکاف چیزی بود تا حالا صدتا وهابی نگهبانی شو می دادن. تو نمی ترسی که شهر رو ول کردی زدی به دل کوه و بیابون؟ می دونی اگه دکتر بفهمه پوست دوتایی مون رو می کنه؟ اصلا ببینم من چرا دنبال تو دیوونه راه افتادم؟ این موقع ظهر همه کاروان توی هتل دارند استراحت می کنند. بی خیال شو بیا بر گردیم.

اما اون بدون اینکه مکث کنه با لا می رفت و زیر لب می خوند:

گلی گم کرده ام می جویم او را ... به هر گل می رسم می بویم او را

بالاخره رسیدیم. یه شکاف بود با طول حدود ۱۰ متر و با عرض کم به طوری که به سختی دو نفر همزمان از درش وارد می شد. داخلش پر پشکل بز بود. ظاهرا مال بزهای خانه های پایین کوه بود. بوی بد آغل به مشام می رسید!!!

با عصبانیت گفتم: بفرما حضرت آقا. بفرما فیض ببرید. حالا دلت خنک شد. زود باش بر گردیم تا من اون روی سگم بالا نیو مده!

اما تا رویم را بر گردوندم که برم پایین یه نسم خنکی از ته شکاف وزیدن گرفت و بوی عطر میخ کوبم کرد. بر گشتم با نا باوری به ... نگاه کردم. می خندید. هنوز که هنوزه صدای خنده اش توی گوشم طنین اندازه.

دوتایی سرمون رو وارد شکاف کردیم دوباره نسیمی از ته شکاف وزیدن گرفت و دوباره بوی عطر ما را دیوانه کرد. اونجا پشکل بود بوی آغل بود اما در پس این بی مهری ها و بی توجه ای ها بوی رسول عربی نیز می آمد. بوی علی بوی فاطمه.

گویند که بر دیوانه قلم نیست     ما دیوانه اوئیم توکلت الی الله

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 18:44 |  لينک ثابت  

چهارشنبه یکم خرداد 1387

بیا نگار آشنا شب غمم سحر نما ...

باز اومدیم سر خط .

این کربلا اومدن ما هم حکایتی شده.

تا نیومدیم هزار و یک قول می دیم که :

 آقا جان شما رو به خدا . یه بار . فقط یه بار دیگه اجازه دست بوسی بدین. قول می دم قول مردونه که برم و دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم. جان علی اکبر . جان علی اصغر ...

 

قربونت بشم می گی من چه کنم؟

چرا فکر می کنی من باید روی قولم بمونم؟!

 چرا فکر می کنی من بدون تو می تونم سر کنم؟

 چرا فکر می کنی من ولت می کنم؟

 من برم؟ 

 کجا برم؟

 کجا رو دارم که برم؟

 

ز کودکی دلم شده اسیر و مبتلای تو    خدا کند که جان دهم به راه کربلای تو

اگر مرا رها کنی تو را رها نمی کنم    سرم اگر جدا کنی چون و چرا نمی کنم

 

آقا جان. از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن.

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 19:49 |  لينک ثابت   • 

نويسندگان

آرشيو مطالب

آلبوم تصاوير

آمار وبلاگ

پيوندها



ترجمه قالب
كاروان دكتر موسوي
 
Powered By
BLOGFA.COM