پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
توآخرش منو میکشی ها...
توبدجوری منو خونه خرابه خودت کردی...ارباب!
گفتن دوری ودوستی,نگفتن انقدرطول میکشه...گفتن مکه واحد ومدینه وبقیع...نگفتن مثل كربلا آدمو دیونه میکنه...ارباب جان کربلا یه چیزدیگست!من ازت كربلا مي خوام....میدونم که نصیبم میکنی مولا...
توکه ماروخونه خراب کردی ازعشقت....گفتی هرکی بیادمدینه ..احد...کعبه...بقیع...دلش آروم میشه نگفتی هرکی بیاد احد دیونه کربلا میشه...بهونه حسين میگیره...نگفتی هرکی بیاد دربه درکربلا میشه ودلشو می بره...گفتم میام کعبه و آدم میشم واونطوری زندگی می کنم که توراضی بشی ومنو تودرگاهت جا بدی ..منو یه سفركربلا ببری...اما نشد...من عهدمو شکستم...نشد..نشد..!
آخرشم میدونم آرزو به دل کربلا میمیرم ...کربلا رو ندیده میمیرم...قرارنبود انقدرطول بکشه...مگه نگفته بودی هرکی زیرناودون طلا دعا کنه دعاش مستجاب میشه...مگه من دعا نکردم ...پس چرا انقدرطول کشید...به جان عموجانت عباس قسمت بدم؟؟؟
من که ازهمون ازل دلم رابه دراین خونه بسته بودم ...قبله من که روی مثل ماه تو شده بودخدامی دونه که بی تو میمیرم...اگه دلخوشی این دل من تونباشی میمیرم خداییش همین مهرت که تودلم هستش به داد بیکسیهای من میرسه ...دل بسته برزلفتومنم بی تو من چه کنم؟؟
ببین لیلی قلبم ...به حرف دلم گوش میدی؟ ...میبینی برا خودش چی ميخونه وزمزمه میکنه؟
دل من غصه نخوریه روز آقاتو می بینی یه روزی به عشقت می رسی....
می ری کرببلا کنارآقات میشینی و زمزمه زینت دوش نبی روی زمین جای تونیست...
خاروخاشاک زمین منزل وماوای تونیست...رو برا پدرش می خونی...
ارباب می دونی که ازعشق تو دم می زنم آبرومو خریدی ومنوببخش...غیرتو که من هیچکسی رو ندارم.
می خوام برم کرببلابرات ازته دل بخونم ...اونجا واسه همیشه یه بار ازته دل داد بزنم
مظلوم حسین....عطشان حسين..غریب حسین...اما نه روم نمیشه بگم غریب...اقا جان !
غریب داداشته تو بقیع...غریب سلاله های پیغمبرند تو قبرستان بقیع...که نمی شه براشون حتی گریه کنی...دیگه به تو غریب نمی گم ...تو الان دیگه عاشق ودیونه زیاد داری...
دعا کن مولا جان همیشه عاشق این خونه بمونیم...دستمون ازاین درگاه کوتاه نشه.....ياحق...ملتمس دعام

پنجشنبه هجدهم مهر 1387
تو را با تمام حنجره ها فرياد مي زنم.
اي عابر كوچه هاي بي كسي ام!
چرا ديگر قدم در چشمانم نمي گذاري؟
چرا مي خواهي در اين خزان سكوت، پشت اين پنجره چشمانم يخ بزند.
چشمانم تمام وجودت را زمزمه مي كند.
تو را مي خوانم در اين برهوت غم.
مهدي جان ثانيه اي همدم من باش
مهدي ام!
من قبل از اين كه حاكم سرزمين تنهايي باشم برده آن بودم و حال كه مي بيني تنهايي برايم شيرين است چون تو را پادشاه تنهايي ها،
غريبي ها و مظلوميت ها يافته ام.
مهدي من!
منتظرم. بيا و مرا از اين لحظه تنهايي نجات بده.
به اميد آن روز


