یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
در محضر استاد _ قسمت پنجم
دل ما به دور رویت ز جهان فراق دارد ...
مرحوم آیت الله شیخ هاشم قزوینی نقل می فرمودند که :
من در اصفهان درس می خواندم. سال قحطی بود. مردم خیلی گرسنه مانده بودند و چیزی در اصفهان یافت نمی سد. ما طلبه ها که در مدرسه بودیم از همه محرومتر بودیم. روزی شنیدم در خارج از شهر شترهایی را کشته اند و بین مردم تقسیم می کنند. من هم رفتم. حدود ۵ سیر گوشت شتر به من رسید. برگشتم. در بین راه دیدم زنی ارمنی کنار کو چه نشسته و دو دختر کو چکش را در بغل گرفته است. سر یکی را روی این زانو گذاشته و سر دیگری را به روی زانوی دیگرش. نگاه کردم و دیدم چشم هایشان مانند آدمی است که در حال مرگ باشد. با نگاه خود از من کمک می خواست. زبان آنها را نمی فهمیدم. با اشاره به او گغتم: همین جا با شید.
به مدرسه رفتم. همان ۵ سیر گوشت را تکه تکه و سرخ کردم. از مدرسه بیرون دویدم و خود را به آنها رساندم. آن زن یکی از تکه گوشتها را بر داشت و کنار لب دخترکش فشار داد. قدری چشمهایش باز شد. آن دیگری هم همین طور. آن زن ارمنی دست به آسمان بلند کرد و دعا نمود.
خداحافظی کردم و به مدرسه برگشتم و از گرسنگی دراز کشیدم. بیحال بودم که کسی در اتاق را گشود. پیرمردی با محاسن سفید و نورانی وارد اتاق شد. برخاستم و نشستم. سلام کردم. جواب داد و گفت: آقای شیخ هاشم تو هستی؟
گفتم: بله.
گفت: خداوند به شما اجر بده. بقچه ای را پیش من گذاشت و گفت: این را برای شما فرستاده اند. عطر عجیبی از آن بقچه در فضا پراکنده بود.
گفتم : چه کسی فرستاده است؟
گفت: آن کسی که چرخ عالم خلقت به دست اوست. گذاشت و از در بیرون رفت.
به خود آمدم. از حجره بیرون دویدم. هر چه گشتم او را پیدا نکردم. بازگشتم و بقچه را باز کردم. چند تا نان تافتون معطر و لطیف در آن بود. بعضی از رفقای دیگر را هم صدا زدم. گفتم : بیایید برایمان غذا آورده اند! با رفقا میل کردیم. آنقدر تقویت شده بودیم که احساس گرسنگی نمی کردیم.
ترسم که بیایی و من آن روز نباشم ای کاش که من خاک ره کوی تو باشم
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
به محتاج بودن به غیر تو
حرومه

دوستان عزیزم:
اگه فردای قیامت همدیگه رو گم کردیم
وعده ما زیر مهتابی سبز
ملتمس دعای خیر شما هستم

