تبليغاتX
کاروان دکتر موسوی

یکشنبه هفدهم آذر 1387

اسئلک فکاک رقبتی من النار ( آرزوی پایانی ابی اعبدالله در دعای عرفه)

 

دل خوش از آنیم که حج می رویم                غافل از آنیم که کج می رویم

در کعبه به دیدار خدا می رویم                     او که اینجاست کجا می رویم

حج جز به دل پاک نیست                          شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست      هر که علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب               شب همه شب گریه امن یجیب

 

عزیزی سالها پیش برای بنده نقل می فرمودند که:

 جوانی بود که خیلی اصرار داشت که نره مکه اما خدا قسمتش کرد. باور نمی کرد که خدا در این سن و سال اون رو طلبیده باشه و باید به زودی راهی حج تمتع بشه.

 با ناباوری غرلند می کرد و می گفت: آخه چرا من؟ اونهم توی این سن و سال؟ آخه بابت کدوم کار خیرم؟ با کدوم رو؟ با کدوم آبرو؟

قافله به میقات رسید. اهل کاروان غسل کردند و احرام پوشیدن. بعد هم سوار مرکب شدند که راهی مکه بشن. اما جوان احرام به تن ایستاده بود.

 گفتند: چرا نمی آیی؟ 

 گفت: من هنوز محرم نشدم! هنوز لایق نشدم! قافله همچنان ایستاده بود و او تنها می گریست.

 بعد رو به قبله کرد و گفت: الهی قبولم کن ...

قافله به مکه رسید. زائران عمره تمتع را بجا آوردند و از احرام بیرون آمدند و شب هشتم دوباره محرم شدند. اما این بار آن جوان حالش تغییر کرده بود. او دیگر آرام و قرار نداشت. دل او و نگاه او در جایی بین زمین و آسمان بال و پر می زد.

تمامی اعمال و مناسک را به او گفتند  و او انجام داد تا رسیدند به مسلخ. دید همه قربانی می کشند. بی آنکه قربانی تهیه کند ایستاد تا غروب و تنها نگاه می کرد.

 نزدیک غروب اهل کاروان گفتند: چرا قربانی تهیه نمی کنی زودتر از احرام بیای بیرون ؟ 

گفت : دارم بهش می گم اگه قربانی می خوای من خودم بهترم .

و همانجا افتاد و از دنیا رفت.

 

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود               تا کجا باز دل غمزذ ه ای سوخته بود

گر چه می گفت: که زارت بکشم. می دیدم           که نهانش نظری با من دل سو خته بود

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 18:40 |  لينک ثابت   • 

نويسندگان

آرشيو مطالب

آلبوم تصاوير

آمار وبلاگ

پيوندها



ترجمه قالب
كاروان دكتر موسوي
 
Powered By
BLOGFA.COM