یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
حکایتی ز دهانت به گوش جان آمد - - - - - - - - - - - دگر نصیحت مردم حکایت است بگوشم
یکی بود یکی نبود. توی خاطرات نوشته بود:
یه شهری بود بهش می گفتند مدینه. رسول اعظم که می گن مال این سرزمینه.
می گن بنی هاشم یه کوچه بود. رو گوشه هاش به یادگار نوشته بود:
حسن حسین و زنبین عشق و صفای حیدرند.
ای مدینه شهر جفا. شهر وفا دروغ نگو تو را خدا ! اکبر لیلا رو دیدی؟ قاسم داماد شنیدی؟
توی خونه ای از خونه هات شیر اومده به سینه ها.اما چه سود واسه رباب. اصغر جا موند توی نینوا.
آی مدینه تو را خدا راستش بگو به زائرت. شرمت نشد از عابدت؟
آی مدینه کو صادقت؟ کو باقر قرآن خونت؟
می گن یه روز ام البنین ساکن کوی تو بوده. می گن یه روز پهلوونش یوسف کنعانت بوده.
راست می گن امام رضا تو کوچه هات قدم می زد؟ بابای پیرش شب و روز معصومه شو صدا می کرد؟
می گن یه شب امام جواد توی آسمونت پر زده . توی یک نفس اومد به طوس به یه غریبی سر زده.
مگن یه روز یه دلربا که دل می برد از آدما . هادی و مرشدت بوده. پیر غزل خونت بوده.
داغ گل یازدهم مونده به گوشه دلت. سامرای خوشگل پسند اونو نداد دیگه بهت.
میگن روز خدا که شب می شه در بقیع بسته می شه.
آی دروغ گو راستش بگو! واسه اونم بسته میشه؟
راستی می گم یادت میاد:
اون شبا که پشت در حسرت مهدی کشیدم. فحشم دادن. حرفم زدن . منت مهدی کشیدم.
آخه آقام مهربونه. لابد شبا میاد خونه!
آره آقام باغبونه. یه یاس داره تو مدینه.
آی مدینه شهر جفا. نور چشام. خار چشام. ای بی وفا کشتی منو با قصه هات.
با بوی دود تو کوچه هات.
با حسرت روضه خونی تو مسجدات.
آی مدینه. هستی من. مستی من. آب به جوی برگشته من.
پیر و خرابم مکن. راه دراز است تو لنگم نکن.
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
یا خبیرا به فقری و فاقتی...
حال نیازمندی در وصف می نیاید آنگه که باز گردی گوییم ماجرا را
معاون محترم کاروانمان. استاد و برادر ارجمند جناب آقای حاج علی غلامی
خبر تشرف حضرتعالی به مناسک حج تمتع ۸۷ موجب دلشادی و تجدید خاطرات زیبایی شد که حضرتعالی نقشی موثر و فراموش نا شدنی در شکل گیری آن داشته اید. آرزوی قلبی ما برای شما برادر عزیز تر از جانمان توفیق و عزت روز افزون الهی ایست.
حجکم مقبول و سعیکم مشکور . انشاالله
شنبه دوازدهم بهمن 1387
در یمنی . پیش منی!!!
ای ماه بنی هاشم. خورشید لقا . عباس ای نور دل حیدر. شمع شهدا . عباس
با محنت و درد و غم. ما رو به تو آوردیم دست من محزون گیر! از بهر خدا . عباس
توی یکی از سفر ها وقتی روبه روی سرداب حضر ت ابوالفضل نشسته بودم یه هویی دلم خیلی هوای آقا رضا که یکی از مداح های هیات خودمون بود رو کرد. نا خود آگاه یاد شعری افتادم که ایشون دو سه هفته قبل توی هیات واسه ما از ته دل می خوند.
شوری به دل دارم. گرفتارم. مددکارم اباالفضل.
تا به خودم اومدم دیدم تنهایی روبه روی سرداب نشستم و دارم این ذکر رو سینه زنون پی در پی تکرار می کنم. و تنها خدا می دونه که به برکت این ذکر چقدر ...
سه چهار روز بعد وقتی رسیدم ماهشهر واسه جلسه هفتگی رفتم هیات. رضا متوجه ورود من به مجلس نشده بود. اما بعد از منبر حاج آقا وقتی رضا واسه مداحی رفت بالای منبر میون جمعیت چشمش به من افتاد . می دونست که تازه از کربلا رسیدم. خندید . قشنگتر از همیشه و بی اختیار از بالای منبر شروع کرد واسه من دست تکون دادن. من هم بی اختیار می خندیدم و زیر لب می گفتم.
شوری به دل دارم . گرفتارم . مددکارم اباالفضل.
جمعه یازدهم بهمن 1387
ای که به عشقت اسیر خیل بنی آدمند - - - سوختگان غمت با غم دل خرمند
السلام علیک یا ذبیح العطشان ایها المولی
سلام علیکم
شکر خدا بصیرت و خوش ذوقی بچه هیاتی ها به برکت تجلی ابی عبدالله روز افزون و رو به تعالی ایست. به عنوان مثال این سنت که مراسم دهه محرم از پنجم تا پانزدهم منعقد گردد کم کم در بین هیاتها دارد باب می شود کما اینکه مراسم بیت رهبری نیز تا شب۱۳ محرم ( سالروز خاکسپاری پیکر شهدا کربلا توسط سید ساجدین ) ادامه داشت.
یادش به خیر ماه رمضون که حلول کرد در تب و تاب بودیم که واسه لیالی قدر چه کنیم. ذی حجه که از راه رسید هر کی به دیگری می گفت عرفه برنامه ات چیه؟ کجا می ری؟
و خدا می دونه که این ده روز اول ذیحجه چه پوستی از بچه ها کنده شد. بنده به لحاظ اخلاقی اجازه ندارم مطالبی را که رفقا در این ایام من باب درد دل تلفنی برای بنده نقل کرده اند باز گو کنم. اما خدا شاهده من در این ده روز بود که فهمیدم که با چه بزرگواران و عزیزانی همسفر بوده ام. این تلویزیون بی رحم هم که دم به دم یا مدینه رو نشون می داد یا مسجد الحرام.اما همیشه این سوال واسم باقی موند که: چرا این حرفها را واسه من بازگو می کنند من بی چاره ای که تنها در مقابل گفته های شیرین و بی ریای رفقا از سر حسرت می گفتم: حاجی ما را هم دعا کنید. به خدا محتاج دعای خیرتونم.
محرم وصفر هم همینطوره...
اوایل محرم که بیرق عزای سید شهدا بلند میشه اونهایی که یه عمره سر سفره روضه ابی عبدالله نون ونمک خوردن با خودشون می گن: وای اگر عصر عاشورا بیاد. آخه عصر عاشورا بر خلاف خیلی ها که خسته از بیداری شب گذشته و عزاداری صبح عاشورا می رند که استراحت کنند تازه اوج ذجه زدن و اشک ریختن بچه هیاتی ها و نوکرای سید شهدا شروع میشه.
آخه لحظه لحظه قربونی کردن اربابه و وای از غروب عاشورا و وای از غروب عاشورا.
انشاالله بگردید عصر عاشورا این مجالس خصوصی رو که همیشه خلوت اما باصفا و خودمونی بر پا میشه را پیدا کنید. درسته خسته اید اما بیائید کنار دیوانه های حسین که خبر هاست خبرها.
اما عاشورا که تموم میشه عزای سید شهدا واسه همه مردم تعطیل میشه. الا اونهایی که انتخاب شدند که پای این درد پا به پای زینب بسوزند. سر بریده تماشا کنند. سر و صورتشان کبود بشه و اشک چشمشان همدم شبهای بی کسی شون شه و هر وقت دلشون گرفت صوت قرآن دلبر دلشادشون کنه.
به قول برادر بزرگوارم آقا سید عابدین موسوی: محرم ها رفتند و محرم تر ها موندند. آخه از عاشورا به بعد صحبت صحبت زینبه. صحبت سکینه است. قصه قصه دامن سوخت است. حرف حرف گوشواره و پای برهنه است. از آقا امام زمان پرسیدن: آقا کدام مصیبت محرم واسه شما سنگینتره.
فرمود: اسارت عمه ما زینب برای ما اهلبیت از هر مصیبتی سنگینتر بود.
آره صحبت صحبت ناموسه. حکایت حکایت دختران فاطمه و هزار چشم ...
واسه همین هم وقتی ۱۵ محرم گذشت رفقا عزا گرفتند که :وای اگه صفر بیاد. و فردا اول صفر است . سالروز ورود اسرا و دختران فاطمه به شام. از دروازه شام تا کاخ بنی امیه راهی نبود اما نمی دونم این اهالی شام که به میمنت آن روز تمام شهر را آذین بسته بودند چقدر پای کوبی کردن چقدر هلهله کردن چقدر رقصیدن چقدر به شوق دیدن سرها هورا کشیدن چقدر اهانت و مسخره کردند چقدر سنگ زدن و خاک پاشیدن ... که نصف روز طول کشید تا کاروان ۸۳ نفره اهلبیت که بزرگ و کوچیک آن (حتی دختر بچه ها) به زنجیر کشیده شده بودن به کاخ بنی امیه برسد.
لذا وقتی از آقا سید ساجدین سوال شد: آقا کجای این سفر بر شما سخت تر گذشت.
حضرت سه مرتبه فرمود:الشام. الشام. الشام.
این روزها (۲۵ محرم تا ۵ صفر) مجلس عزای حسینی بر پاست و بچه هیاتی ها و نوکرای ابی عبدالله به دور از شلوغی اوایل محرم هر شب در یه حسینیه معین دور هم جمع می شوند اما این بار چه غریبا نه تر و چه...
تا چشم بر هم بزنید اول صفرهم میگذره و ۵ صفر از راه می رسه. و چه کنیم با عزای بی بی سه ساله. با تاول پاهای خسته. با اشک چشمهای دختری منتظر. آره رفقا چه کنیم با ۵ صفر و یه جسم زخمی و کوچیک که هیچ کسی حاضر نیست غسلش بده آخه می گن اینقدر سیاه و کبوده که می ترسیم شما دروغ بگید وبر اثر یه بیماری واگیردار مرده باشه . آره رفقا چه کنیم با داغ رقیه...
هر که غمت را خرید عشرت عالم فروخت با خبران از غمت بی خبر از عالمند

