تبليغاتX
کاروان دکتر موسوی

شنبه بیست و هفتم تیر 1388

سلام ای مرهم تنهایی من...

 

ای احساس لطیف تنهایی ام. ای آرزوی جوانی بر باد رفته ام. ای تنها فرصت باقی مانده ام. ای زیباترین انتظار دنیا. ای بهترین مرهم زخمهای کهنه

سلام...

آقا جان ای کاش می دونستم از کجا واست بنویسم. ای کاش می دونستم از کجا واست ساز کنم. ای امید آخرم. ای حبیب شبهای تلخم.

کاش می دونستم علاج این فراق کی از را می رسه.

آقا فقط خدا می دونه که چقدر دلم دیوونه حرمت شده. از خدا پنهون نیست آقا از شما چرا پنهون بمونه! چند وقتیه ترس ورم داشته که نکنه آقام بی خیال من شده! نکنه منو لایق نوکری نمی دونه! نکنه توی حرمت جایی واسه گدای خونه بدوش نباشه! نکنه...

نه آقا. نه! ما هکذا ظن بک

آقا به خداوندی خدا من خودت رو می خوام. نه کرمت. نه مهربونیت . نه باب الحوائج بودنت. نه بابای ضامن آهو بودنت هیچ کدوم منو به طمع ننداخته.

آقا من نذر کردم اگه یه روز پام به کاظمین برسه به جای پنجه هام دلمو به گوشه گوشه ضریحت گره بزنم.

یا موس بن جعفر. آقا این فراق به درازا کشیده.

آقا جان. من با این عطش کاظمین چه کنم. آقا من با اشتیاق زیارت جوادت چه کنم.

 آقا ماه و سا ل که سهله اگه قرار به انتظار باشه  تمام عمر به پات می شینم.

 

دردم از یار است و درمان نیز هم       دل فدای او شد و جان نیز هم

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 11:38 |  لينک ثابت  

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388

در حسرت دیار یار- کاظمین

 

سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج مراد ...

 

گفت: دیدم پیرمرده. تمامی محاسنش سفیده . آثار کهولت در چهره اش مشهوده.

بهش گفتم چند سالته بابا جان .گفت: ۸۵ سال.

گفتم: چند ساله خادم حرم موسی بن جعفری. گفت: ۷۰ سال. پدرم هم خادم حرم بوده. پدر بزرگم هم خادم بوده. نسل در نسل ما خادم حرم ائمه کاضمین هستیم.

گفتمش: در این چند سال که نوکر آقا بودی چی دیدی که من رفتم ایران واسه ایرانی ها تعریف کنم.

گفت:اینجا شیعه زیاد نیست. سالها قبل یه سنی بود که در بین اهل این شهر خیلی بد نام بود.این بی وجود عادت داشت که هرهفته شب جمعه در حالی که لا یعقل مست میکرد به اتفاق نوچه هاش می اومد حرم و هرچی که لایق خودش بود نثار ائمه می کرد و بعد از حرم خارج می شد.

تا اون می رفت من می رفتم پای ضریح حضرت موسی بن جعفر و عرض می کردم: آقا جان شما که مرده زنده ندارید. اگه بخواید می تونید این بی ادب رو ادب کنید. پس چرا اجازه می دید هر هفته بیاد جلوی چشم نوکرات به شما اهلبیت اهانت کنه. اما باز شب جمعه بعد می اومد و باز مست و خراب هرچه که از دهان نجسش بیرون می زد حواله آقا می کرد...

اوضاع به همین منوال سپری شد تا اینکه یک شب باز این نا نجیب وارد حرم شداما این بار تا اومد دهان باز کنه و حرف زشتی بر زبان جاری کنه یه هو صدای سیلی عجیبی در فضای حرم پیچید و این بی وجود چندین متر عقب تر پرت شد و از حال رفت. منظره به حدی وحشتناک بود که همراهان او از ترس پا به فرار گذاشتن. من هم که انگاری دنیا را بهم داده بودن یقه این مرد رو گرفتم و مثل یه سگ کشید مش بیرون. تا از حریم حرم خارج شدیم از دماغ و گوش اش خون جاری شد و در دم جان داد.

من سریع دویدم داخل و به ضریح آویزون شدم ودر حالی که اشک امونم نمی داد گفتم: آقا قربون صبرت بشم.آقا قربون عفو وکرمت بشم.آقا قربون دل سوخته ات بشم. اما آقا جان این نا نجیب این همه مدت می اومد اهانت می کرد شما کاری با هاش نداشتید چی شد که امشب این جوری و به این شدت تنبه اش کردید؟ آقا شما را به خدا این رو واسه من روشن کنید.

پیرمرد در حالی که اشک توی چشماش حلقه زده بود ادامه داد:همان شب وقتی خسته از کار روزانه سر به بالین نهادم در عالم رویا آقا موسی بن جعفر را به خواب دیدم. حضرت به من فرمود: فلانی اگه به ما بود حالا حالا ها کاریش نداشتیم.

گفتم : پس آقا چی شد که این بی وجود بدین روز افتد؟

حضرت فرمود: این نا نجیب این هفته بد آورد. آخه این هفته عموم عباس اومده بود دیدن ما. عمو عباس طاقت نداره. لذا تا این بی حیا اومد فحش بده عموم عباس زدش.

 

ترسم حرمت را نبینم وبمیرم. ای باب مراد کرمی کن ...

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 11:26 |  لينک ثابت  

پنجشنبه چهارم تیر 1388

دلم جز مهر مه رویان طر یقی بر نمی گیرد ...

 

راوی می گفت: حضرت چند صباحی بیمار شدند. کسالت که به درازا کشید رو به من کردند و فرمودند: فلانی برو و  مقداری از تربت سید شهدا جهت استشفا برایم تهیه کن.

من غرق در حیرت شدم و عرض کردم : آقا جان شما خودتان سید شهدا هستید. شما خودتان امام هستید.شما خودتان مستجاب دعوه ا ید. تربت جدتان را می خواهید چه کار؟

حضرت نگاه عمیق به من کردند و فرمودند: در عالم مکانهایی است که خداوند دعا در آن مکان ها را دوست دارد. بعد مکثی کردند و با طمانینه فرمودند:فلانی حساب کربلا از مکانهای دیگر سواست.

گر بود عمر به میخانه روم بار دگر     بجز از خدمتان رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیده گریان بروم            تا زنم آب در میکده یکبار دگر

شهادت جانسوز دلربای آل طاحا. سردمدار ارادتمندان حضرت سید شهدا. عارف لطیف و امام همامی که در زمان حیاتش قبر ارباب بی کفنش را منهدم و پس از شخم و آبیاری مبدل به مزرعه گندم کردند. امام هدایت و صداقت. حضرت امام هادی (روحی و ارواحنا لفداه) به محضر حسینیان عالم و ره جویان طریق هدایت و خاصه به محضر ارباب صحرا نشینمان حضرت بقیه الاعظم تسلیت و تعزیت باد.

ای همه لطف و صفا. حسرت سامرا کشت ما را. مددی کن ...

 

نوشته شده توسط علی حیاتی در 11:10 |  لينک ثابت   • 

نويسندگان

آرشيو مطالب

آلبوم تصاوير

آمار وبلاگ

پيوندها



ترجمه قالب
كاروان دكتر موسوي
 
Powered By
BLOGFA.COM