جمعه هفدهم مهر 1388
یا حبیب قلوب الصادقین...
عاقبت از عشق تو اهل کلیسا می شوم
می کشم دست از مسلمانی مسیحا می شوم
آنقدر بر کشتی عشقت نشینم همچو نوح
یا به عشقت می رسم یا غرق دریا می شوم
آن روزها که ثبت نام کرده بود مادر دل خوش کنک اجازه داده بود بیاید. اما سفر که نزدیکتر شد هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که زهرا هنوز فکر رفتن باشد. دوره اول شیمی درمانش تازه تمام شده بود. به دکتر التماس کرده بود. دکتر حرفی نداشت. یکبار جوابش کرده بود و این بار دلش نمی آمد! اما مادر رام نمی شد آخرش هم گفته بود: می برمت امام رضا شفا می خوای اونجا شفا بگیر.
با هواپیما برده بودش و با طناب سبزی بسته بودش به پنجره فولاد. زهرا خیلی التماس کرده بود که این کار را نکند. اما مادر اشک می ریخت و دستش را می بوسید و طناب سبز را می بست دور مچش.
زهرا نشسته بود روی صندلی چرخدار و زل بوده بود به پنجره فولاد به مرضهایی که خوابیده بودند. به طنابهایی که بسته شده بود به ضریح و دنباله هر کدامشان می رسید به تن خسته ای که خواب رفته بود. زهرا اما می خواست بیدار باشد. می خواست به پنجره فولاد نگاه کند به رواقها به نوحه خوانی که گوشه حیاط نشسته بود و نوحه می خواند. زهرا هم تا صبح کمیل خواند و دعا کرد. برای آنکه آقای غریب قفل بسته کسی را باز کن تا سحر. اما شفا نمی خواست . نیت سفرش نرمی دل مادر بود. اصلا برا ی خدا حافظی آمده بود. آمده بود به امام رضا بگوید که دارد می رود به مدینه. می رود بقیع. آمده بود آقا قفل بسته دل مادر را باز کند تا سحر. آمده بود اذن سفر بگیرد.
مادر رفته بود توی حرم. زهرا طناب را باز کرد از دستش و رفت توی دالانها کنار حیاط و زل زد از دور به ایوان طلا. داشت سحر می شد. از دور مادر را دید که چادر زنها را بالا می زد و تک تک صورتها را نگاه می کرد. زهرا می دید که داد می زند و صدایش میکند. مادر می رفت و بر می گشت. هروله می کرد و می گریست. زهرا به سختی صندلی اش را هل داد تا جلوی پنجره فولاد و چادر مادر را گرفت.
مادر نشست. زهرا دستش را گرفت و زل زد توی صورتش:
به پا های زخمی هاجر . تورا به تشنگی اسماعیل قسم. بذار برم. می خواهی نا کام بمیرم. می خوای آرزو به دل از دنیا برم. تو را به این امام هشتم اگر نذاری برم تا زنده ام دیگه مادر صدات نمی زنم!
مادر رفت و گم شد توی جمعیت و وقتی برگشت چشمهایش ورم داشت. در تمام راه مادر ساکت بود. وقتی رسیدند هم حرفی نزد. شب لباس احرام خودش را آورده بود توی اتاق زهرا و ...
باد پرده کعبه را تکان می داد. زهرا دلش می خواست برود آن جلو تا خود صبح سرش را بگذارد روی سنگهای کعبه و پرده اش را بو کند. اما صندلی چرخدارش راه دیگران را می بست. از صندلی آمد پایین و به سختی نشست روی زمین. آمده بود با خدا حرف بزند. درد دل کند. سجده کرد و سرش را گذاشت روی سنگهای سرد مسجد الحرام. موهایش دسته دسته ریخته بود. می خواست چیزی را که در طول سفر از همه پنهان کرده بود به خدا نشان دهد. می خواست خدا ببیند. فقط خدا!
روحانی کاروان گفته بود رجب که می شود خدا مشتاق بندگانش است. امشب شب سیزدهم بود. شب مولود کعبه. نه جشنی بود نه چراغی . سکوت بود و نور و او آمده بود تا امشب و فقط همین امشب درد دلش را به خدا بگوید. همه سفر از مدینه تا مکه هرگز نگفته بود. بقیع شاهد بود که نگفته بود. ام البنین هم. اما امشب اینجا صدای پای کسی می آمد که نیمه شبها سراغ بی کسان را می گرفت. امشب واسطه اش متولد می شد. می دانست بی واسطه راهش نمی دهند. نمی خواست بی این واسطه راهش دهند.
سرش را گذاشته بود روی سنگهای سرد مسجد الحرام که خیس شده بود. ناله می زد : بعلی بعلی بعلی. حس می کرد سنگهای مسجد الحرام هم دم گرفته اند با او و سنگهای کعبه هم دارند ذکر علی می گویند.
خواب بو د یا بیدار نمی فهمید. دید جلو پنجره فولاد است. تمام حرم را ریسه قرمز و سبز کشیده اند. ایستاده بود پشت جمعیتی و امین الله می خواند.
السلام علیک یا امین الله. بار الها تو جان مرا مطمئن به قدر و راضی به قضای خویش بگردان. دعا هنوز تمام نشده بود که صدای نقاره خانه بلند شد. به آسمان نگاه کرد شب بود هنوز. جمعیت بهم ریخت. صدای صلوات می آمد.
با الله اکبر اذان بیدار شد. سحر شده بود و موذن مسجد الحرام اذان می گفت.
روز اول که به استاد سپردند مرا همگان را خرد آموخت مرا مجنون کرد
دوشنبه سیزدهم مهر 1388
در حسرت دیار یار- مسجد سهله (قسمت دوم)
چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن ...
ابو بصیر نقل می کند که آقا امام جعفر صادق(ع) در ادامه فضیلت مسجد سهله فرمود:
هیچ زن ومرد مومنی نیست مگر آنکه دلش مایل است به سوی آن مسجد ودر آن مسجد سنگی است که در آن صورت هر پیغمبری هست و هیچ کس با نیت صادقانه نماز و دعا نمی کند در آن مسجد مگر آنکه بر میگرددبا حاجت بر آورده شده و هیچ کس در آن مسجد امان نمی طلبد مگر آنکه امان می یابد از هر چه که می ترسد و آن از جمله بقعه هایی است که خداوند دوست می دارد که او را در آنها بخوانند و هیچ شب و روزی نیست مگر آنکه ملائکه می آیند به زیارت آن مسجد و عبادت می کنند خدا را.
ابو بصیر می گوید: عرض کردم فدایت شوم حضرت قائم(ع) همیشه در آن مسجد خواهد بود؟
فرمود: بلی!
سید بحر العلوم (ره) برای مرحوم حاج شیخ عباس قمی صاحب کتاب مفاتیح الجنان نقل نمود که: روزی در مسجد سهله سرم را به سینه مولایم صاحب الزمان نهادم و به واسطه آن اکنون وجب به وجب زمین و تک تک افراد روی زمین به نام و نام پدرانشان برایم آشناست.
گل همیشه بهارم خدا کند که بیایی اسیر طعنه خارم خدا کند که بیایی
پر از ترانه واشکم به چشمان تو سو گند برای آنکه ببارم خدا کند که بیایی
یکشنبه دوازدهم مهر 1388
در حسرت دیار یار - مسجد سهله (قسمت اول)
بگذار همه بدانند. ما عزم عراق کرده ایم ...
مسجد شریف سهله منزلگاه بسیاری از انبیا الهی از جمله حضرت آدم. حضرت ابراهیم. حضرت ادریس ومحل ورود حضرت خضر علیهم السلام است. مسجدی عظیم شان اما بسیار ساده و بی تکلف. مسجدی قدیمی در حد فاصل کوفه و نجف که در گوشه گوشه حیاط بزرگش که توسط رواقها محصور شده مقام (محل زندگی) انبیاء و حتی مقام ائمه ای همچون امام صادق (ع) و سید ساجدین (ع) مشخص است.
مقامهایی بی سقف که تنها در عرصه اش چند زیلو فرش کرد ه اند تا زائرین در آنجا نماز تحیت بخوانند.در این میان تنها مقام دارای گنبد و مناره این مسجد مقام صاحب الزمان است. بنا بر روایت موکد محل زندگی حضرت بقیه الاعظم (عج) پس از ظهور مسجد سهله است.
از حضرت امام صادق (ع) به نقل از ابو بصیر روایت شده که فرمودند: ای ابو محمد گویا می بینم که حضرت صاحب الامر علیه السلام با اهل و عیالش در مسجد سهله فرود می آید و حق تعالی هیچ پیغمبری نفرستاده است مگر آنکه در آن مسجد نماز کرد ه است و هر که در آن مسجد اقامت نماید چنان است که در خیمه رسول خدا (ص) اقامت نموده است...
داستان حضرت آیت الله اعظمی مرعشی نجفی (ره) در مسجد سهله و شرف یابی ایشان به محضر حضرت عصر (عج) در یکی از شبهای سرد و بارانی از جمله داستانهای بی نظیر تشرف است.
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

