یکشنبه هشتم آذر 1388
یا محول حول و الاحوال ...
در دل من چیزیست مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
وچنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دور ها آوایست که مرا می خواند...
در شب بیداری آن شب و شبهای دیگر از گوشه ی پنجره اتاقم دو چشم مثل دو تا علامت سوال به آسمان قلاب شده بود و با بغضی سمج که با گریستن هم آب نمی شد. می پرسید چرا؟ چرامن؟
و بالشم بارها از یاد آوری بعضی چهرها خیس شد. یکی از این چهره ها مادرم بود که سالها آرزومند چنین سفری بود و بعد از هر نماز دو دست کوچکش شبیه دو التماس بزرگ از خداوند حج و سعادت انجامش را می خواست. چهره دیگر چهره پر انتظار و امیدوار پدر بزرگم بود که تا آن وقت شش سالی بود که منتظر رسیدن نوبتش برای انجام این فریضه الهی بود و چهره سارا. چهره آرزومند سارا آن روز که مستاصل و درمانده از دفتر ثبت نام عمره دانشجویی برگشته بود و می گفت اسمش را در ذخیره ها نوشته اند.
شاید به این دلیل که برایم آرزوی دوری بود تا به حال هیچ وقت از خداوند عمیقا نخواسته بودم و هرگز اشتیاق مادر و پدربزرگم و سارا را نداشتم. به هر حال شبهای غریبی بود . پدرم که با مسافرتهای یکی دو روزه علمی فرهنگی دانشگاه مخالفت می کرد حالا جریان را با شادی وصف ناپذیری برای همه تعریف می کرد. گویی می خواست خودش رهسپار شود و مادر با نگاهی که در آن عشق موج می زد سرگرم تهیه وسایل مورد نیازم شده بود.
امشب آخرین شب این من قدیمی است. وصیت نامه ام را هم نوشته ام. میهمانها هم برای اینکه استراحتی بکنم. تنهایم گذاشته اند و آن طرف در هال در سکوتی غریب نشسته اند و همگی غرق در افکاری هستند که گاه گاه صورتشان را خیس می کند ومن گاهی که صدای هق هق گریه مادرم را می شنوم دلم می لرزد و گریه ام می گیرد. سراسر امروز را سکوت کرده ام و کسی نفهمیده. چون همگی تند تند و بی مهابا فقط مخاطبم قرار دادند و صمیمانه سفره دلشان را گشوده اند: مریضی اعصاب دارم. برایم آب زمزم بیاور. من بچه دار نمی شوم. در هجر اسماعیل برایم دعا بخوان. با همسرم مشکل دارم. زیر ناودان طلا که رفتی...
ساعت ۵/۵ صبح جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۱ بود که پا به پای خود خورشید بیرون زدم با بدرقه کنندگانی که خورشید هم هرگز شبیه آنها را نداشته است. مادرم. پدرم. برادرم. خاله ام و پروانه که با تمام مهربانی و عشقشان در معطلی یک ساعت و نیمه ی فرودگاه مثل نم نم بارانی که می بارد و زمین راطراوت می بخشد مرا سرشار می کردند. سرشار از حرفهایی که نمی توان گفت و نگاههایی که چطوری بگویم. آخرین نگاه مادرم را هنگام خداحافظی هیچ وقت فراموش نمی کنم. چشمهای خیس که بعدا هر لحظه سفرم را پر از گریه کرد. آرام کنار گو شش قول دادم که از حضرت کریمش بخواهم تا سال دیگر دعوتش کند. بغضش ترکید و دلم رادر تمام سفر تکان داد.
(منبع: نشریه الرحیل)
جمعه هفدهم مهر 1388
یا حبیب قلوب الصادقین...
عاقبت از عشق تو اهل کلیسا می شوم
می کشم دست از مسلمانی مسیحا می شوم
آنقدر بر کشتی عشقت نشینم همچو نوح
یا به عشقت می رسم یا غرق دریا می شوم
آن روزها که ثبت نام کرده بود مادر دل خوش کنک اجازه داده بود بیاید. اما سفر که نزدیکتر شد هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که زهرا هنوز فکر رفتن باشد. دوره اول شیمی درمانش تازه تمام شده بود. به دکتر التماس کرده بود. دکتر حرفی نداشت. یکبار جوابش کرده بود و این بار دلش نمی آمد! اما مادر رام نمی شد آخرش هم گفته بود: می برمت امام رضا شفا می خوای اونجا شفا بگیر.
با هواپیما برده بودش و با طناب سبزی بسته بودش به پنجره فولاد. زهرا خیلی التماس کرده بود که این کار را نکند. اما مادر اشک می ریخت و دستش را می بوسید و طناب سبز را می بست دور مچش.
زهرا نشسته بود روی صندلی چرخدار و زل بوده بود به پنجره فولاد به مرضهایی که خوابیده بودند. به طنابهایی که بسته شده بود به ضریح و دنباله هر کدامشان می رسید به تن خسته ای که خواب رفته بود. زهرا اما می خواست بیدار باشد. می خواست به پنجره فولاد نگاه کند به رواقها به نوحه خوانی که گوشه حیاط نشسته بود و نوحه می خواند. زهرا هم تا صبح کمیل خواند و دعا کرد. برای آنکه آقای غریب قفل بسته کسی را باز کن تا سحر. اما شفا نمی خواست . نیت سفرش نرمی دل مادر بود. اصلا برا ی خدا حافظی آمده بود. آمده بود به امام رضا بگوید که دارد می رود به مدینه. می رود بقیع. آمده بود آقا قفل بسته دل مادر را باز کند تا سحر. آمده بود اذن سفر بگیرد.
مادر رفته بود توی حرم. زهرا طناب را باز کرد از دستش و رفت توی دالانها کنار حیاط و زل زد از دور به ایوان طلا. داشت سحر می شد. از دور مادر را دید که چادر زنها را بالا می زد و تک تک صورتها را نگاه می کرد. زهرا می دید که داد می زند و صدایش میکند. مادر می رفت و بر می گشت. هروله می کرد و می گریست. زهرا به سختی صندلی اش را هل داد تا جلوی پنجره فولاد و چادر مادر را گرفت.
مادر نشست. زهرا دستش را گرفت و زل زد توی صورتش:
به پا های زخمی هاجر . تورا به تشنگی اسماعیل قسم. بذار برم. می خواهی نا کام بمیرم. می خوای آرزو به دل از دنیا برم. تو را به این امام هشتم اگر نذاری برم تا زنده ام دیگه مادر صدات نمی زنم!
مادر رفت و گم شد توی جمعیت و وقتی برگشت چشمهایش ورم داشت. در تمام راه مادر ساکت بود. وقتی رسیدند هم حرفی نزد. شب لباس احرام خودش را آورده بود توی اتاق زهرا و ...
باد پرده کعبه را تکان می داد. زهرا دلش می خواست برود آن جلو تا خود صبح سرش را بگذارد روی سنگهای کعبه و پرده اش را بو کند. اما صندلی چرخدارش راه دیگران را می بست. از صندلی آمد پایین و به سختی نشست روی زمین. آمده بود با خدا حرف بزند. درد دل کند. سجده کرد و سرش را گذاشت روی سنگهای سرد مسجد الحرام. موهایش دسته دسته ریخته بود. می خواست چیزی را که در طول سفر از همه پنهان کرده بود به خدا نشان دهد. می خواست خدا ببیند. فقط خدا!
روحانی کاروان گفته بود رجب که می شود خدا مشتاق بندگانش است. امشب شب سیزدهم بود. شب مولود کعبه. نه جشنی بود نه چراغی . سکوت بود و نور و او آمده بود تا امشب و فقط همین امشب درد دلش را به خدا بگوید. همه سفر از مدینه تا مکه هرگز نگفته بود. بقیع شاهد بود که نگفته بود. ام البنین هم. اما امشب اینجا صدای پای کسی می آمد که نیمه شبها سراغ بی کسان را می گرفت. امشب واسطه اش متولد می شد. می دانست بی واسطه راهش نمی دهند. نمی خواست بی این واسطه راهش دهند.
سرش را گذاشته بود روی سنگهای سرد مسجد الحرام که خیس شده بود. ناله می زد : بعلی بعلی بعلی. حس می کرد سنگهای مسجد الحرام هم دم گرفته اند با او و سنگهای کعبه هم دارند ذکر علی می گویند.
خواب بو د یا بیدار نمی فهمید. دید جلو پنجره فولاد است. تمام حرم را ریسه قرمز و سبز کشیده اند. ایستاده بود پشت جمعیتی و امین الله می خواند.
السلام علیک یا امین الله. بار الها تو جان مرا مطمئن به قدر و راضی به قضای خویش بگردان. دعا هنوز تمام نشده بود که صدای نقاره خانه بلند شد. به آسمان نگاه کرد شب بود هنوز. جمعیت بهم ریخت. صدای صلوات می آمد.
با الله اکبر اذان بیدار شد. سحر شده بود و موذن مسجد الحرام اذان می گفت.
روز اول که به استاد سپردند مرا همگان را خرد آموخت مرا مجنون کرد
دوشنبه سیزدهم مهر 1388
در حسرت دیار یار- مسجد سهله (قسمت دوم)
چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن ...
ابو بصیر نقل می کند که آقا امام جعفر صادق(ع) در ادامه فضیلت مسجد سهله فرمود:
هیچ زن ومرد مومنی نیست مگر آنکه دلش مایل است به سوی آن مسجد ودر آن مسجد سنگی است که در آن صورت هر پیغمبری هست و هیچ کس با نیت صادقانه نماز و دعا نمی کند در آن مسجد مگر آنکه بر میگرددبا حاجت بر آورده شده و هیچ کس در آن مسجد امان نمی طلبد مگر آنکه امان می یابد از هر چه که می ترسد و آن از جمله بقعه هایی است که خداوند دوست می دارد که او را در آنها بخوانند و هیچ شب و روزی نیست مگر آنکه ملائکه می آیند به زیارت آن مسجد و عبادت می کنند خدا را.
ابو بصیر می گوید: عرض کردم فدایت شوم حضرت قائم(ع) همیشه در آن مسجد خواهد بود؟
فرمود: بلی!
سید بحر العلوم (ره) برای مرحوم حاج شیخ عباس قمی صاحب کتاب مفاتیح الجنان نقل نمود که: روزی در مسجد سهله سرم را به سینه مولایم صاحب الزمان نهادم و به واسطه آن اکنون وجب به وجب زمین و تک تک افراد روی زمین به نام و نام پدرانشان برایم آشناست.
گل همیشه بهارم خدا کند که بیایی اسیر طعنه خارم خدا کند که بیایی
پر از ترانه واشکم به چشمان تو سو گند برای آنکه ببارم خدا کند که بیایی
یکشنبه دوازدهم مهر 1388
در حسرت دیار یار - مسجد سهله (قسمت اول)
بگذار همه بدانند. ما عزم عراق کرده ایم ...
مسجد شریف سهله منزلگاه بسیاری از انبیا الهی از جمله حضرت آدم. حضرت ابراهیم. حضرت ادریس ومحل ورود حضرت خضر علیهم السلام است. مسجدی عظیم شان اما بسیار ساده و بی تکلف. مسجدی قدیمی در حد فاصل کوفه و نجف که در گوشه گوشه حیاط بزرگش که توسط رواقها محصور شده مقام (محل زندگی) انبیاء و حتی مقام ائمه ای همچون امام صادق (ع) و سید ساجدین (ع) مشخص است.
مقامهایی بی سقف که تنها در عرصه اش چند زیلو فرش کرد ه اند تا زائرین در آنجا نماز تحیت بخوانند.در این میان تنها مقام دارای گنبد و مناره این مسجد مقام صاحب الزمان است. بنا بر روایت موکد محل زندگی حضرت بقیه الاعظم (عج) پس از ظهور مسجد سهله است.
از حضرت امام صادق (ع) به نقل از ابو بصیر روایت شده که فرمودند: ای ابو محمد گویا می بینم که حضرت صاحب الامر علیه السلام با اهل و عیالش در مسجد سهله فرود می آید و حق تعالی هیچ پیغمبری نفرستاده است مگر آنکه در آن مسجد نماز کرد ه است و هر که در آن مسجد اقامت نماید چنان است که در خیمه رسول خدا (ص) اقامت نموده است...
داستان حضرت آیت الله اعظمی مرعشی نجفی (ره) در مسجد سهله و شرف یابی ایشان به محضر حضرت عصر (عج) در یکی از شبهای سرد و بارانی از جمله داستانهای بی نظیر تشرف است.
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
شنبه بیست و هشتم شهریور 1388
یا خیر حبیب و محبوب
ديدی چقدر زود دير شد...
ديدی چقدر زود دارند سفره را جمع مي كنند.
آه ای زيباترين طلوع زندگي من در سحرهای معطر به نام تو.
آه ای بنفشابی ترين غروب های دلم پای نان و ريحان افطار با تو.
آه ای نازترين دردانه های اشكم فرش نگاه تو در يلدای رحمانيتت.
مرا درياب!
درياب در اين واپسين لحظه ها...شايد تا عرفه عمری نماند!
راستي ديده ای سفره را كه جمع می كنند خرده نان ها گوشه ای كپه می شود و بعد « دستی كريم» برای گنجشك ها غذاشان می كند كنارشاهی های باغچه؟
خدا ی من! خدای ما! خدای خوبی های بی منتها! ما گنجشك های آستان رحمت توایم!
خرده نان ها را برايمان بپاش!
محتاج ذره ای از آن خرده نان های اين ضيافتيم...
(نام نویسنده محفوظ است)
شنبه بیست و هشتم شهریور 1388
سیه زنجیر گیسو باز کن باز کن، دیوانه اش با من.
هوالحنان
در پيچ و خم زلفش عمر يست كه می گردم
تا چيدن ما را هم شوقی سر يار آيد ...
خدا حافظ ماه رمضون.
خدا حافظ جو شن شيرين زبون.
خدا حافظ بوی عطر گلاب توی شور سينه زنی ها.
خدا حافظ روضه هميشه آشنای بابا حيدر.
خدا حافظ شبهای خوش قد و بالای قدر.
خدا حافظ بغضهای ترك خورده زير قرآن.
خدا حافظ مناجات دلربای مسجد كوفه.
خدا حافظ ای آخرين يادگارهای سعی و صفا.
خدا حافظ ای آيه آيه عشق ای آيه آيه توسل.
خدا حافظ ای زمزمه های به محمدا و عليا.
خداحافظ ای جمکرانی ترین شبهای من.
خدا حافظ ای گدايی سفر كرببلا ای حسرت چشمهای شش گوشه نديده.
خدا حافظ ای ماه مبارك ای آخرين فرصت بر باد رفته .
خدا حافظ ای نور د يده ای همه اميد.
شايد ديگه هيچ وقت نديدمت.
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
دوازده شهریور سالروز عزیمت کاروان دانشجویی دکتر موسوی به سرزمین وحی گرامی باد
با سلام. نوشته زیر خاطره یکی از اعضای کاروان دکتر موسوی است که سه سال پیش
به منظور شرکت در مسابقه دانشجویان عمره گذار و در بخش داستان نویسی کوتاه تهیه شده است
که بنا به دلایلی نگارنده از ارایه آن منصرف و در این سالها نزد من به امانت نگهداری می شد.
تا اینکه چندی پیش به بهانه دوازده شهریور سالروز سفر به سرزمین وحی ضمن کسب اجازه از ایشان نوشته زیر را با مختصری تغییر و بدون ذکر نامبرده به حضورتان ارایه می کنم. امید است که یاد آور روزهای خوش اقامت در مکه و مدینه باشد. انشاالله
و هو العلیم
چند سا لی بود كه يه سوال شده بود بختك ذهنم. توی كردستان و لرستان خانواده های زيادی بود كه نام خانوادگی شان شبيه من بود وهمگی هم توی شناسنامه پيشوند سيد داشتند. حتی امامزادهایی به همين نام در لرستان بود . اما در خوزستان ما سيد نبوديم. حتی فاميلهای ما در عراق هم طبق شجره نامهایی كه كلی مهر و تاييد دولتی پايش زده بود سيد محسوب می شدند اما ما از پيشوند سيد بهره ای نداشتيم.
وقتی كه توی يه مجلس مداح می گفت سيد ها كجای مجلس نشستن , دنيای شك و دودلی به روم باز ميشد. كم كم اين سوال به يه حسرت و غبطه بزرگ تبديل شده بود. نمی دونستم بالاخره من سيد هستم يانه. اما حداقلش مطمئن بودم از بنی هاشمم. آخه چند سال قبل ما يه همسايه داشتيم به نام ملا عبدالحسين محمدی. ايشان انسان وارسته و متينی بود. سه ماه از سال را در كشورهای خليج منبر می رفت. من كه عربی حاليم نيست اما در وصفش می گفتند: صداي دلنشين و مجالس پر طرفداری داره. از قضا يكبار كه از سفر برگشته بود حسب علاقه وافری كه به پدرم داشت خود ايشان به ديدن ما آمد و موقع رفتن بی مقدمه گفت: اونجا كه بودم كتابی در علم انساب به دستم رسيد. درش نوشته بود كه خانواده شما اهل حجازند كه به ايران و عراق هجرت كردند و فرزندان پيغمبر هستيد اما نه از جانب حضرت زهرا بلكه از جانب...همسر پيامبر!
از آن به بعد من هم بنا را بر فرمايش آقای محمدی نهادم. چونكه ايشان صاحب نظر و متخصص بود.
اما آخه اين همه سيد با نام خانوادگی شبيه من را چه كنم؟
** يك شب بعد از صرف شام در هتل بدرالعوالي به همراه علی حياتی رفتم حرم پيامبر. علی خيلی كم مي آمد حرم. اما وقتی هم می خواست بياد بعد از نماز عشا می آمد و تا زمانی كه می خواستند درها را ببندند اونجا می ماند. آن شب هم برنامه همين طورشد.
با خاموشی برخی از چراغها از سمت با ب البقيع از حرم خارج شديم تا به اين بهانه يك بار ديگر به آقا رسول الله سلامی كرده باشيم.
اما آن شب تا از باب بقيع خارج شديم يه هو به ياد سوال چندين و چند ساله ام افتادم. خواستم سريع بر گردم داخل اما ديگه كسی را راه نمی دادند.
آن شب حال عجيبی بود. بچه شده بوديم. نه به اين معنی كه فهم مان كم شده بود. نه.ابدا ! بچه شده بوديم به اين معنی كه بي ريا شده بوديم. بچه شده بوديم به اين معنی كه بعد از چند روز اقامت در مدينه تازه چه جور حرف زدن را ياد گرفته بوديم.
من علاقه وافری به گنبد خضرا داشتم. شايد يه روز واستون بنويسم كه گنبد خضرا يعنی چه. آن شب روبه روی باب بقيع نگا مو دوختم به گنبد خضرا و عرض كردم:
يا رسول الله خيلی ها توی طول تاريخ داخل همين مسجد اومدند محضرتون سوال پرسيدند و شما هم با حوصله و بزرگواري جواب داديد. آقا جان من هم دفعه اولم هست كه ميام مدينه. آقاجان من مهمان شمام. يا رسول الله , آقا جواب مرا هم بده. بالاخره من سيد هستم يانه؟
من در حالی با نگاه خيره به گنبد خضرا اون حرفها رو می زدم كه احساس صادق و قاطعم اين بود كه آقا رسول الله روی مبارك را كرده سمت من و توی اون همه آدم تنها وتنها به حرفهای من گوش ميده.
اون شب در حالی به همراه علی به بدر العوالي بر می گشتم كه هر آن منتظر بودم كه به طريقی جوابم را دريافت كنم. آخه پای گنبد خضرا حالی به من دست داده بود كه اين توقع اصلا زياد و غير طبيعی نبود.
اما روزهای باقی مانده مدينه گذشت. ما محرم شديم, مكه رفتيم, صفا رفتيم, عرفات رفتيم, … اما خبری نشد كه نشد. حتی ساكم را هم بستم اما خبری نشد. اومديم جده, هواپيما پرواز كرد, از آسمان عربستان خارج شديم اما خبری نشد كه نشد.
اين قضيه خيلی تو روحيه من اثر كرد. خودمونی بگم خيلی بهم بر خورد. آخه من خيلی با آقا رسول الله يكرنگ بودم. حرفهایی رو كه يه عمر به هيچ كس و هيچ جا نزده بودم با … (بماند! به قول يكی از دوستان هر چيزی رو نمی شه گفت)
البته من خيلی سعی ميكرد كه اين بی اعتنايی رو يه جوری توجيح كنم اما آخه مگه من چيزه زيادی خواسته بودم ؟ مگه من مريض سرطانی اونجا دخيل بسته بودم؟ يه سوال كردم جوابش هم يك كلمه بود.آره يا نه.
***امشب شب دوازدهم ماه مبارك رمضانه. نزديك سه هفته ای هست كه از مكه بر گشتيم . بعد از افطار مشغول تماشای سريالها شديم. حدود ساعت 9 شب علی حياتی گفت: فلانی می آيی بريم منبر آيت الله كرمانی. گفتم: بريم.
حضرت آيت الله كرمانی از شاگردان حضرت آيت الله بروجردی و همنشين علامه طباطبايی بودند. قريب 8 سال در هندوستان زندگی می كردند و با مرحوم حضرت امام مراوده و مصاحبت داشتند. بارها هم به عنوان مبلغ به اروپا و آمريكا سفر كرده بود ودر حال حاضر به دعوت روابط عمومی شركت نفت تشريف آورده بودند خوزستان. پيرمرد سالخورده و جليل قدری بود.
مو قعی كه ما وارد مجلس شديم حدود 20 دقيقه ای از منبر گذشته بود. وقتی علی در را باز كرد و من پا گذاشتم داخل شبستان با تعجب ديدم آقای كرمانی روی صندلی نشسته( معضم له به دليل زانو درد بالاي منبر نمی رود و هميشه روی يه صندلی می نشيند) و با انگشت يكی يكی به كسانی كه دستشان را به نشانه آمادگی برای پاسخ گويی بالا گرفته اند , اشاره می كند و می گويد: شما بگو.
- حاج آقا فرزندان حضرت زهرا.
- نه اشتباه است . شما بگو.
* حاج آقا فرزندان پيغمبر.
*نه اشتباه است. شما بگو.
*حاج آقا فرزندان موسي بن جعفر ...
ديگه به فاصله چند متری ايشان رسيده بوديم. يه گوشه كنار يك ستون نشستيم كه خود آقای كرماني نفس عميقی كشيد و گفت: فرزندان من سيادت هديه ای است كه خداوند به هاشم جد اعلای پيامبر عطا كرده است. عبدالمطلب فرزند هاشم است و خود عبدالمطلب يازده پسر دارد كه همگی سيد محسوب می شوند. به عنوان مثال ابو لهب عموی پيغمبر هم سيد است. چون از بنی هاشم است و اگر كسی در حال حاضر نسلش به ابو لهب برسد سيد محسوب می شود. كما اينكه ابولهب پسری دارد به نام مكرمه كه بسيار انسان جليل قدری است. بسيار بزرگوار است . به طوری كه انسان حيرت می كند كه از يك چنين پدری يك چنين پسری سر برآرد. از مريدان اميرالمومنين هم می باشد. فرزندان عباس عموی پيغمبر هم همچنين. آنها هم سيد هستند. كما اينكه در كردستان روستايی هست به نام صلواتيه. اهالی آن چفيه سبز می بندند. سيد هستند. فرزندان عباس عموی پيغمبرند. همگی هم سنی هستند. درست هم می گويند.
لذا آقا امير المومنين هم سيد هستند. جناب قمر بنی هاشم و فرزندان ايشان هم سيد هستند.چون كه از بنی هاشمند. سيادت چيزي نيست كه منحصر به فرزندان حضرت زهرا باشد. اما مساله ای كه هست اين است كه فرزندان من حدود 90 درصد سادات در ايران فرزند حضرت زهرا می باشند. ما نند سادات موسوی كه فرزندان موسی بن جعفر ند يا سادات حسينی كه نسل آقا امام حسين هستند و نسل از طرق غير حضرت زهرا كم پيدا مي شود و نسل يا منقطع گرديده يا گم شده است لكن اگر كسي پيدا شو د كه از بني هاشم باشد سيد است هر چند كه فرزند حضرت زهرا نباشد و مانند سادات ذكات برای او حرام است و خمس هم برايش جايز است و اين حكم شرعی آنست.
حرفهای آقای كرمانی كه تمام شد مبحث بعد را شروع كرد. اما من ديگه متوجه نبودم كه ايشان چی ميگه فقط زير لب زمزمه می كردم :
نگار من كه به مكتب نرفت وخط ننوشت به غمزه مساله آموز صد معلم شد
سه شنبه دهم شهریور 1388
12 شهریور سالروز عزیمت کاروان دکتر موسوی به سرزمین وحی گرامی باد.
خدایا شاکرم ما را خریدی دل ما را به درگاهت کشیدی
یک شنبه ـ ۱۲ شهریور ۱۳۸۵
ساعت ۲۵/۶ رسیدیم فرودگاه اهواز. سید حسن موسوی همان طور که در وب سایت وعده داده بود داخل محوطه مشغول تقسیم کارتهای شناسایی بود. کارتهایی به نام بطاقه که باید در طول سفر همراه زائر باشد.
بعد با پدر و مادرم آمدیم توی سالن. تا اونها یه گوشه نشستن من پاسپورت بلیط کیسه کفش و کیسه مدارک را از آقای غلامی معاون کاروان تحویل گرفتم.
خیلی اصرار کردم که پدر و مادرم برگردند. اما فبول نکردند و گفتند می مانند تا من برم توی سالن پرواز.
ساعت ۱۵/۷ بلند گو اعلام کرد: مسافرین پرواز ۱۵۷۱ به مقصد جده به قسمت عوارض مراجعه کنند. سریع رفتم پیش آقای غلامی و جویای موضوع شدم. گفت: خداحافظی هاتون را بکنید و به نوبت برید توی اون یکی سالن.خیلی خوشحال شدم چون می تونستم مامان و بابا را راهی کنم.
خداحافظی کردیم. چه جوریش بماند!
بعد رفتم توی سالن عوارضی. مامان و بابا دیگه نمی تونستند جلوتر بیاند. حدود دو ساعت اونجا معطل ماندیم. اول یه بیست نفری بودیم اما ذره ذره هر دو کاروان که حدود ۲۰۰ نفر بودند توی همون یه گله جا جمع شدند. جای سوزن انداختن نبود.
یکی از دانشجو ها که سن و سالش هم به نسبه زیاد بود با لباس بختیاری اومده بود. خیلی جلب توجه می کرد به طوری که وقتی یه اکیپ خبری از صدا وسیمای خوزستان آمدند یک راست رفتند و با او مصاحبه کردند!!
ساعت حدود ۱۵/۹ آقای افتخار مدیر اون یکی کاروان اهواز از بچه ها خواست که پس از عبور از باجه های کنترل و مهر کردن پاسپورتها وارد سالن پرواز شوند.
اومدم توی سالن پرواز. ردیف اول جلوی تلویزیون نشستم. پرواز تاخیر داشت. تا ساعت ۳۰/۱۱ معطل شدیم. حتی مسافرین دبی که بعد از ما وارد شدند پیشتر از ما پرواز کردند. توی سالن یه حال و هوایی بود. کاروان آقای افتخار تازه داشتند کیسه ها رو تقسیم می کردند. مسافرین دبی یه حال و شکل دیگه بودند. تلویزیون برنامه کودک پخش می کرد. برنامه خاله شادونه ! من هم نوار شجریان رو از توی کیفم در آوردم و واک من را روشن کردم. نوار در آستان جانان:
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
خوابم می اومد. همون طور که لم داده بودم و هدفون روی گوشم بود گاهی وقتها چرتم میبرد. گاهی وقتها هم چشم باز می کردم و زیر پلکی یه نگاه به بچه ها می انداختم. حدود ۲۰۰ نفری بودیم شاید هم بیشتر.
ساعت ۳۰/۱۱ در سالن پرواز را به سمت باند باز کردند و یه سپاهی که به قیافه اش می خورد لر باشد با اشاره دست همه رو از جا بلند کرد. آقای شفیعی جلوی در ایستاد و همه را از زیر قرآن رد کرد. صندلی من۱۴A و کنار پنجره بود. هواپیما ایرباس ۳۰۰ متعلق به هواپیمایی چمهوری اسلامی ایران بود.
ساعت ۴۵/۱۱ هواپیما روی باند به حرکت در آمد.
احساس عجیبی بود. اولین پروازم نبود اما یه حس تازه ای توی اجزای فضا جاری بود. نفس ها توی سینه حبس شده بود و من همچنان هدفون بگوش به صدای شجریان گوش می کردم:
دل زتنهایی به جان آمد خدایا همدمی ...
وبالاخره هواپیما از زمین بلند شد. یه هو صدای صلوات بچه ها توی هواپیما طنین انداز شد.
مو که افسرده حالم چون نه نالم شکسته پر و بالم چون نه نالم.
همه گویند فلانی ناله کم کن تو آیی در خیالم چون نه نالم.
و ما در آسمان اوج گرفتیم....
شنبه بیست و هفتم تیر 1388
سلام ای مرهم تنهایی من...
ای احساس لطیف تنهایی ام. ای آرزوی جوانی بر باد رفته ام. ای تنها فرصت باقی مانده ام. ای زیباترین انتظار دنیا. ای بهترین مرهم زخمهای کهنه
سلام...
آقا جان ای کاش می دونستم از کجا واست بنویسم. ای کاش می دونستم از کجا واست ساز کنم. ای امید آخرم. ای حبیب شبهای تلخم.
کاش می دونستم علاج این فراق کی از را می رسه.
آقا فقط خدا می دونه که چقدر دلم دیوونه حرمت شده. از خدا پنهون نیست آقا از شما چرا پنهون بمونه! چند وقتیه ترس ورم داشته که نکنه آقام بی خیال من شده! نکنه منو لایق نوکری نمی دونه! نکنه توی حرمت جایی واسه گدای خونه بدوش نباشه! نکنه...
نه آقا. نه! ما هکذا ظن بک
آقا به خداوندی خدا من خودت رو می خوام. نه کرمت. نه مهربونیت . نه باب الحوائج بودنت. نه بابای ضامن آهو بودنت هیچ کدوم منو به طمع ننداخته.
آقا من نذر کردم اگه یه روز پام به کاظمین برسه به جای پنجه هام دلمو به گوشه گوشه ضریحت گره بزنم.
یا موس بن جعفر. آقا این فراق به درازا کشیده.
آقا جان. من با این عطش کاظمین چه کنم. آقا من با اشتیاق زیارت جوادت چه کنم.
آقا ماه و سا ل که سهله اگه قرار به انتظار باشه تمام عمر به پات می شینم.
دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
در حسرت دیار یار- کاظمین
سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج مراد ...
گفت: دیدم پیرمرده. تمامی محاسنش سفیده . آثار کهولت در چهره اش مشهوده.
بهش گفتم چند سالته بابا جان .گفت: ۸۵ سال.
گفتم: چند ساله خادم حرم موسی بن جعفری. گفت: ۷۰ سال. پدرم هم خادم حرم بوده. پدر بزرگم هم خادم بوده. نسل در نسل ما خادم حرم ائمه کاضمین هستیم.
گفتمش: در این چند سال که نوکر آقا بودی چی دیدی که من رفتم ایران واسه ایرانی ها تعریف کنم.
گفت:اینجا شیعه زیاد نیست. سالها قبل یه سنی بود که در بین اهل این شهر خیلی بد نام بود.این بی وجود عادت داشت که هرهفته شب جمعه در حالی که لا یعقل مست میکرد به اتفاق نوچه هاش می اومد حرم و هرچی که لایق خودش بود نثار ائمه می کرد و بعد از حرم خارج می شد.
تا اون می رفت من می رفتم پای ضریح حضرت موسی بن جعفر و عرض می کردم: آقا جان شما که مرده زنده ندارید. اگه بخواید می تونید این بی ادب رو ادب کنید. پس چرا اجازه می دید هر هفته بیاد جلوی چشم نوکرات به شما اهلبیت اهانت کنه. اما باز شب جمعه بعد می اومد و باز مست و خراب هرچه که از دهان نجسش بیرون می زد حواله آقا می کرد...
اوضاع به همین منوال سپری شد تا اینکه یک شب باز این نا نجیب وارد حرم شداما این بار تا اومد دهان باز کنه و حرف زشتی بر زبان جاری کنه یه هو صدای سیلی عجیبی در فضای حرم پیچید و این بی وجود چندین متر عقب تر پرت شد و از حال رفت. منظره به حدی وحشتناک بود که همراهان او از ترس پا به فرار گذاشتن. من هم که انگاری دنیا را بهم داده بودن یقه این مرد رو گرفتم و مثل یه سگ کشید مش بیرون. تا از حریم حرم خارج شدیم از دماغ و گوش اش خون جاری شد و در دم جان داد.
من سریع دویدم داخل و به ضریح آویزون شدم ودر حالی که اشک امونم نمی داد گفتم: آقا قربون صبرت بشم.آقا قربون عفو وکرمت بشم.آقا قربون دل سوخته ات بشم. اما آقا جان این نا نجیب این همه مدت می اومد اهانت می کرد شما کاری با هاش نداشتید چی شد که امشب این جوری و به این شدت تنبه اش کردید؟ آقا شما را به خدا این رو واسه من روشن کنید.
پیرمرد در حالی که اشک توی چشماش حلقه زده بود ادامه داد:همان شب وقتی خسته از کار روزانه سر به بالین نهادم در عالم رویا آقا موسی بن جعفر را به خواب دیدم. حضرت به من فرمود: فلانی اگه به ما بود حالا حالا ها کاریش نداشتیم.
گفتم : پس آقا چی شد که این بی وجود بدین روز افتد؟
حضرت فرمود: این نا نجیب این هفته بد آورد. آخه این هفته عموم عباس اومده بود دیدن ما. عمو عباس طاقت نداره. لذا تا این بی حیا اومد فحش بده عموم عباس زدش.
ترسم حرمت را نبینم وبمیرم. ای باب مراد کرمی کن ...
پنجشنبه چهارم تیر 1388
دلم جز مهر مه رویان طر یقی بر نمی گیرد ...
راوی می گفت: حضرت چند صباحی بیمار شدند. کسالت که به درازا کشید رو به من کردند و فرمودند: فلانی برو و مقداری از تربت سید شهدا جهت استشفا برایم تهیه کن.
من غرق در حیرت شدم و عرض کردم : آقا جان شما خودتان سید شهدا هستید. شما خودتان امام هستید.شما خودتان مستجاب دعوه ا ید. تربت جدتان را می خواهید چه کار؟
حضرت نگاه عمیق به من کردند و فرمودند: در عالم مکانهایی است که خداوند دعا در آن مکان ها را دوست دارد. بعد مکثی کردند و با طمانینه فرمودند:فلانی حساب کربلا از مکانهای دیگر سواست.
گر بود عمر به میخانه روم بار دگر بجز از خدمتان رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده گریان بروم تا زنم آب در میکده یکبار دگر
شهادت جانسوز دلربای آل طاحا. سردمدار ارادتمندان حضرت سید شهدا. عارف لطیف و امام همامی که در زمان حیاتش قبر ارباب بی کفنش را منهدم و پس از شخم و آبیاری مبدل به مزرعه گندم کردند. امام هدایت و صداقت. حضرت امام هادی (روحی و ارواحنا لفداه) به محضر حسینیان عالم و ره جویان طریق هدایت و خاصه به محضر ارباب صحرا نشینمان حضرت بقیه الاعظم تسلیت و تعزیت باد.
ای همه لطف و صفا. حسرت سامرا کشت ما را. مددی کن ...
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388
تو آبروی حطیمی.خدا کند که بیایی ...
چیست این دلشوره های بیکران
پشت کاشی های سبز جمکران
کشتی امید در گل تا به کی
بانگ اللهم عجل تا به کی
تا به کی از داغ هجران تو صبر؟
جلوه کن ای آفتاب پشت ابر
معاون محتر م کاروان و استاد ارجمندمان جناب آقای حاج علی غلامی
بازگشت مسرت بخش حضرتعالی از مکه مکرمه و مدینه منوره را به محضر شریفتان تهنیت عرض نموده و خدا وند را بدین نعمت مکرر که نصیبتان فرموده است شکر گذاریم ومن الله التوفیق.
بر درگه دوست هر که صادق برود تا حشر زخاطرش علایق برود
صد ساله نماز عابد صومعه دار قربان سر نیاز عاشق برود
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
محمل بدار ای ساربان. کآرام جانم می رود ...
عروج ملکوتی استاد اعظم عارفان و زینت سالکان حضرت آیت الله محمدتقی بهجت بر مقلدان آن مرجع عالیقدر و بر مریدان و ریزه خواران سفره حضرتش تسلیت باد.
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
السلام علیک یا مدینه النبی
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
ساعت پنج و ده دقیقه بود که رسیدیم. با دیدن گنبد سبز حضرتش اتوبوس از همهمه قلبها پر شد و همه ایستادیم. این همان گنبدی بود که بچه ها آرزوی دیدنش را از نزدیک داشتند و برای من لحظات نفس گیری بود. برای من که نمی دانم به چه دلیل تا آن لحظه سعادت دیدن آن تصویر با شکوه را در تلویزیون نداشتم. سبز بود سبز مثل خود آقا رسول الله. سبز مثل شاخه های با طراوت ایمانش. مثل رویش عشق در قلب ترک خورده و کویری جهل.
صدای ریز گریه و زمزمه بچه ها حالم را دگرگون می کرد و زانوانم می لرزید. با تمام ناباوریم سلام کردم سلامی که از تمام وجودم بر می خاست. سلامی با لکنت و به زبان ساده خودم:
سلام آقا !
و انگار آقایی مهربانتر از همه ی عالم به استقبالمان می آمد.
روبروی هتل که از ماشین پیاده شدم جسم سنگینی بودم که روحی مبهوت آن را می کشید. بی هدف. گم...
هیچ کلمه و یا جمله ای برای بیان احساسم پیدا نمی کردم. حتی بهت هم کلمه حقیری است. با خودم می گفتم: خدای بزرگ. خدای غافلگیر کننده. این من هستم؟
این چشم های گرد متعجب. این سینه که مرتب نفس عمیق میکشد که عطر این هوارا از دست ندهد. مال من است؟ هوایی که همه آرزومند استشمامش هستند. هوای فاطمه(س) هوای علی (ع) هوای محمد(ص)...
چمدانم هم حال مرا داشت و به دنبالم مثل زمزمه ای گیجکه سعی دارد بپرسد اینجا کجاست؟ روی زمین کشیده می شد و تمام این زمزمه ها در هیاهیوی اطراف گم می شد.
(برگرفته از خاطرات یکی از دختران دانشجوی عمره گذار - منتشر شده در نشریه الرحیل)
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
در محضر استاد - قسمت ششم
بر درگه دوست هر که صادق برود تا حشر زخاطرش علایق برود
صد ساله نماز عابد صومعه دار قربان سر نیاز عاشق برود
مرجع عالیقدر ما در پاسخ نامه ای چنین مرقوم داشته اند:
بسمه تعالی
کسی که به خالق و مخلوق متیقن و معتقد باشد
و با انبیا و اوصیا - صلوات الله علیهم - جمیعا مرتبط و معتقد باشد و توسل اعتقادی و عملی به آنها داشته باشد ومطابق دستور آنها حرکت و سکون نماید
و در عبادات قلب را از غیر خدا خالی نماید و فارغ القلب نماز را که همه چیز تابع آن است انجام دهد.
و با مشکوکهای تابع امام عصر - عجل الله الفرج- باشد یعنی هر که را امام مخالف خود می داند با او مخالف باشد و هر که را موافق می داند با او موافق {و} لعن نماید ملعون اورا و ترحم نماید بر مرحوم او ولو علی السبیل الاجمالی.
هیچ کمالی را فاقد نخواهد بود و هیچ زور و وبالی را واجد نخواهد بود.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
العبد محمد تقی البهجه
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
حکایتی ز دهانت به گوش جان آمد - - - - - - - - - - - دگر نصیحت مردم حکایت است بگوشم
یکی بود یکی نبود. توی خاطرات نوشته بود:
یه شهری بود بهش می گفتند مدینه. رسول اعظم که می گن مال این سرزمینه.
می گن بنی هاشم یه کوچه بود. رو گوشه هاش به یادگار نوشته بود:
حسن حسین و زنبین عشق و صفای حیدرند.
ای مدینه شهر جفا. شهر وفا دروغ نگو تو را خدا ! اکبر لیلا رو دیدی؟ قاسم داماد شنیدی؟
توی خونه ای از خونه هات شیر اومده به سینه ها.اما چه سود واسه رباب. اصغر جا موند توی نینوا.
آی مدینه تو را خدا راستش بگو به زائرت. شرمت نشد از عابدت؟
آی مدینه کو صادقت؟ کو باقر قرآن خونت؟
می گن یه روز ام البنین ساکن کوی تو بوده. می گن یه روز پهلوونش یوسف کنعانت بوده.
راست می گن امام رضا تو کوچه هات قدم می زد؟ بابای پیرش شب و روز معصومه شو صدا می کرد؟
می گن یه شب امام جواد توی آسمونت پر زده . توی یک نفس اومد به طوس به یه غریبی سر زده.
مگن یه روز یه دلربا که دل می برد از آدما . هادی و مرشدت بوده. پیر غزل خونت بوده.
داغ گل یازدهم مونده به گوشه دلت. سامرای خوشگل پسند اونو نداد دیگه بهت.
میگن روز خدا که شب می شه در بقیع بسته می شه.
آی دروغ گو راستش بگو! واسه اونم بسته میشه؟
راستی می گم یادت میاد:
اون شبا که پشت در حسرت مهدی کشیدم. فحشم دادن. حرفم زدن . منت مهدی کشیدم.
آخه آقام مهربونه. لابد شبا میاد خونه!
آره آقام باغبونه. یه یاس داره تو مدینه.
آی مدینه شهر جفا. نور چشام. خار چشام. ای بی وفا کشتی منو با قصه هات.
با بوی دود تو کوچه هات.
با حسرت روضه خونی تو مسجدات.
آی مدینه. هستی من. مستی من. آب به جوی برگشته من.
پیر و خرابم مکن. راه دراز است تو لنگم نکن.
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
یا خبیرا به فقری و فاقتی...
حال نیازمندی در وصف می نیاید آنگه که باز گردی گوییم ماجرا را
معاون محترم کاروانمان. استاد و برادر ارجمند جناب آقای حاج علی غلامی
خبر تشرف حضرتعالی به مناسک حج تمتع ۸۷ موجب دلشادی و تجدید خاطرات زیبایی شد که حضرتعالی نقشی موثر و فراموش نا شدنی در شکل گیری آن داشته اید. آرزوی قلبی ما برای شما برادر عزیز تر از جانمان توفیق و عزت روز افزون الهی ایست.
حجکم مقبول و سعیکم مشکور . انشاالله
شنبه دوازدهم بهمن 1387
در یمنی . پیش منی!!!
ای ماه بنی هاشم. خورشید لقا . عباس ای نور دل حیدر. شمع شهدا . عباس
با محنت و درد و غم. ما رو به تو آوردیم دست من محزون گیر! از بهر خدا . عباس
توی یکی از سفر ها وقتی روبه روی سرداب حضر ت ابوالفضل نشسته بودم یه هویی دلم خیلی هوای آقا رضا که یکی از مداح های هیات خودمون بود رو کرد. نا خود آگاه یاد شعری افتادم که ایشون دو سه هفته قبل توی هیات واسه ما از ته دل می خوند.
شوری به دل دارم. گرفتارم. مددکارم اباالفضل.
تا به خودم اومدم دیدم تنهایی روبه روی سرداب نشستم و دارم این ذکر رو سینه زنون پی در پی تکرار می کنم. و تنها خدا می دونه که به برکت این ذکر چقدر ...
سه چهار روز بعد وقتی رسیدم ماهشهر واسه جلسه هفتگی رفتم هیات. رضا متوجه ورود من به مجلس نشده بود. اما بعد از منبر حاج آقا وقتی رضا واسه مداحی رفت بالای منبر میون جمعیت چشمش به من افتاد . می دونست که تازه از کربلا رسیدم. خندید . قشنگتر از همیشه و بی اختیار از بالای منبر شروع کرد واسه من دست تکون دادن. من هم بی اختیار می خندیدم و زیر لب می گفتم.
شوری به دل دارم . گرفتارم . مددکارم اباالفضل.
جمعه یازدهم بهمن 1387
ای که به عشقت اسیر خیل بنی آدمند - - - سوختگان غمت با غم دل خرمند
السلام علیک یا ذبیح العطشان ایها المولی
سلام علیکم
شکر خدا بصیرت و خوش ذوقی بچه هیاتی ها به برکت تجلی ابی عبدالله روز افزون و رو به تعالی ایست. به عنوان مثال این سنت که مراسم دهه محرم از پنجم تا پانزدهم منعقد گردد کم کم در بین هیاتها دارد باب می شود کما اینکه مراسم بیت رهبری نیز تا شب۱۳ محرم ( سالروز خاکسپاری پیکر شهدا کربلا توسط سید ساجدین ) ادامه داشت.
یادش به خیر ماه رمضون که حلول کرد در تب و تاب بودیم که واسه لیالی قدر چه کنیم. ذی حجه که از راه رسید هر کی به دیگری می گفت عرفه برنامه ات چیه؟ کجا می ری؟
و خدا می دونه که این ده روز اول ذیحجه چه پوستی از بچه ها کنده شد. بنده به لحاظ اخلاقی اجازه ندارم مطالبی را که رفقا در این ایام من باب درد دل تلفنی برای بنده نقل کرده اند باز گو کنم. اما خدا شاهده من در این ده روز بود که فهمیدم که با چه بزرگواران و عزیزانی همسفر بوده ام. این تلویزیون بی رحم هم که دم به دم یا مدینه رو نشون می داد یا مسجد الحرام.اما همیشه این سوال واسم باقی موند که: چرا این حرفها را واسه من بازگو می کنند من بی چاره ای که تنها در مقابل گفته های شیرین و بی ریای رفقا از سر حسرت می گفتم: حاجی ما را هم دعا کنید. به خدا محتاج دعای خیرتونم.
محرم وصفر هم همینطوره...
اوایل محرم که بیرق عزای سید شهدا بلند میشه اونهایی که یه عمره سر سفره روضه ابی عبدالله نون ونمک خوردن با خودشون می گن: وای اگر عصر عاشورا بیاد. آخه عصر عاشورا بر خلاف خیلی ها که خسته از بیداری شب گذشته و عزاداری صبح عاشورا می رند که استراحت کنند تازه اوج ذجه زدن و اشک ریختن بچه هیاتی ها و نوکرای سید شهدا شروع میشه.
آخه لحظه لحظه قربونی کردن اربابه و وای از غروب عاشورا و وای از غروب عاشورا.
انشاالله بگردید عصر عاشورا این مجالس خصوصی رو که همیشه خلوت اما باصفا و خودمونی بر پا میشه را پیدا کنید. درسته خسته اید اما بیائید کنار دیوانه های حسین که خبر هاست خبرها.
اما عاشورا که تموم میشه عزای سید شهدا واسه همه مردم تعطیل میشه. الا اونهایی که انتخاب شدند که پای این درد پا به پای زینب بسوزند. سر بریده تماشا کنند. سر و صورتشان کبود بشه و اشک چشمشان همدم شبهای بی کسی شون شه و هر وقت دلشون گرفت صوت قرآن دلبر دلشادشون کنه.
به قول برادر بزرگوارم آقا سید عابدین موسوی: محرم ها رفتند و محرم تر ها موندند. آخه از عاشورا به بعد صحبت صحبت زینبه. صحبت سکینه است. قصه قصه دامن سوخت است. حرف حرف گوشواره و پای برهنه است. از آقا امام زمان پرسیدن: آقا کدام مصیبت محرم واسه شما سنگینتره.
فرمود: اسارت عمه ما زینب برای ما اهلبیت از هر مصیبتی سنگینتر بود.
آره صحبت صحبت ناموسه. حکایت حکایت دختران فاطمه و هزار چشم ...
واسه همین هم وقتی ۱۵ محرم گذشت رفقا عزا گرفتند که :وای اگه صفر بیاد. و فردا اول صفر است . سالروز ورود اسرا و دختران فاطمه به شام. از دروازه شام تا کاخ بنی امیه راهی نبود اما نمی دونم این اهالی شام که به میمنت آن روز تمام شهر را آذین بسته بودند چقدر پای کوبی کردن چقدر هلهله کردن چقدر رقصیدن چقدر به شوق دیدن سرها هورا کشیدن چقدر اهانت و مسخره کردند چقدر سنگ زدن و خاک پاشیدن ... که نصف روز طول کشید تا کاروان ۸۳ نفره اهلبیت که بزرگ و کوچیک آن (حتی دختر بچه ها) به زنجیر کشیده شده بودن به کاخ بنی امیه برسد.
لذا وقتی از آقا سید ساجدین سوال شد: آقا کجای این سفر بر شما سخت تر گذشت.
حضرت سه مرتبه فرمود:الشام. الشام. الشام.
این روزها (۲۵ محرم تا ۵ صفر) مجلس عزای حسینی بر پاست و بچه هیاتی ها و نوکرای ابی عبدالله به دور از شلوغی اوایل محرم هر شب در یه حسینیه معین دور هم جمع می شوند اما این بار چه غریبا نه تر و چه...
تا چشم بر هم بزنید اول صفرهم میگذره و ۵ صفر از راه می رسه. و چه کنیم با عزای بی بی سه ساله. با تاول پاهای خسته. با اشک چشمهای دختری منتظر. آره رفقا چه کنیم با ۵ صفر و یه جسم زخمی و کوچیک که هیچ کسی حاضر نیست غسلش بده آخه می گن اینقدر سیاه و کبوده که می ترسیم شما دروغ بگید وبر اثر یه بیماری واگیردار مرده باشه . آره رفقا چه کنیم با داغ رقیه...
هر که غمت را خرید عشرت عالم فروخت با خبران از غمت بی خبر از عالمند
چهارشنبه چهارم دی 1387
اللهم رزقنا حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام
ای صبا نکهتی از کوی فلا نی بمن آر زار و بیمار غمم راحت جانی بمن آر
قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد یعنی از خاک در دوست نشانی بمن آر
برادر و استاد ارجمندمان جناب آقای دکتر سید حسن موسوی
بازگشت مسرت بخش حضرتعالی از مدینه منوره و مکه مکرمه را به حضورتان خاضعانه تهنیت عرض نموده و توفیقات روز افزون حضرتعالی را از درگاه ایزد منان آرزومندیم.
حجکم مقبول و سعیکم مشکور. انشاالله
------------------------------------------------------------------------------![]()
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری بر حذر باش که سر می شکند دیوارش
برادر ارجمندمان جناب آقای حاج محسن رفیع خیاط
سعادت پابوسی آستان ملکوتی عتبات عالیات را به محضر شریفتان خاضعانه تبریک گفته و توفیقات روز افزون حضرتعالی را از درگاه ایزد منان آرزو مندیم.
سه شنبه سوم دی 1387
در حسرت دیار یار-روستای طو یریج از توابع کربلا
کاش در نا فله ات نام مرا هم ببری ...
روز دهم محرم سید بحر العلوم (ره) به اتفاق عده ای از طلاب به قصد استقبال از دسته سینه زنی روستای طویریج از کربلا خارج می شوند.
(( در عراق مرسوم است که هیاتهای عزاداری در روز عاشورا هروله می کنند یعنی در حالی که به هوا می پرند و بر سر و صورت خود می زنند پا برهنه خویش را به حرم می رسانند و یکی پس از دیگری از بین الحرمین عبور می کنند))
اما آن روز هنگامی که هیات عزاداری روستای طویریج نزدیک شد ناگهان طلاب دیدن مرحوم سید بحر العلوم با آن عظمت و مقام شامخ علمی مثل سایر سینه زنها لخت شده و سینه می زند.طلابی که با معظم له آمده بودندهر چه می کنند مانع از آن همه احساسات پاک و محبت وی بشوند میسر نمی گردد وبالاخره عده ای از طلاب برای حفظ جان سید بحر العلوم اطراف ایشان را می گیرند که مبادا زیر دست و پا بی افتند و آسیبی ببینند.
بعد از اتمام برنامه سینه زنی بعضی از خواص از آن عالم بزرگوار می پرسند: آقا جان چگونه شد که شما بی اختیار وارد دسته سینه زنی شدید و این گونه عزاداری نمودید.
سید فرمود: وقتی به دسته سینه زنی رسیدیم دیدم حضرت بقیة الله الاعظم (عج) با سر و پای برهنه میان سینه زنها بر سر و سینه می زنند و گریه می کنند. من هم نتوانستم طاقت بیاورم و لذا در خدمت آن حضرت مشغول سینه زدن شدم.
دوباره مرغ روحم هوای کربلا کرد دل شکسته ام را اسیر و مبتلا کرد
ز سر گذشت اشکم به لب رسید جانم که هر چه کرد با ما فراق کربلا کرد
یکشنبه هفدهم آذر 1387
اسئلک فکاک رقبتی من النار ( آرزوی پایانی ابی اعبدالله در دعای عرفه)
دل خوش از آنیم که حج می رویم غافل از آنیم که کج می رویم
در کعبه به دیدار خدا می رویم او که اینجاست کجا می رویم
حج جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر و ریش نیست هر که علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه امن یجیب
عزیزی سالها پیش برای بنده نقل می فرمودند که:
جوانی بود که خیلی اصرار داشت که نره مکه اما خدا قسمتش کرد. باور نمی کرد که خدا در این سن و سال اون رو طلبیده باشه و باید به زودی راهی حج تمتع بشه.
با ناباوری غرلند می کرد و می گفت: آخه چرا من؟ اونهم توی این سن و سال؟ آخه بابت کدوم کار خیرم؟ با کدوم رو؟ با کدوم آبرو؟
قافله به میقات رسید. اهل کاروان غسل کردند و احرام پوشیدن. بعد هم سوار مرکب شدند که راهی مکه بشن. اما جوان احرام به تن ایستاده بود.
گفتند: چرا نمی آیی؟
گفت: من هنوز محرم نشدم! هنوز لایق نشدم! قافله همچنان ایستاده بود و او تنها می گریست.
بعد رو به قبله کرد و گفت: الهی قبولم کن ...
قافله به مکه رسید. زائران عمره تمتع را بجا آوردند و از احرام بیرون آمدند و شب هشتم دوباره محرم شدند. اما این بار آن جوان حالش تغییر کرده بود. او دیگر آرام و قرار نداشت. دل او و نگاه او در جایی بین زمین و آسمان بال و پر می زد.
تمامی اعمال و مناسک را به او گفتند و او انجام داد تا رسیدند به مسلخ. دید همه قربانی می کشند. بی آنکه قربانی تهیه کند ایستاد تا غروب و تنها نگاه می کرد.
نزدیک غروب اهل کاروان گفتند: چرا قربانی تهیه نمی کنی زودتر از احرام بیای بیرون ؟
گفت : دارم بهش می گم اگه قربانی می خوای من خودم بهترم .
و همانجا افتاد و از دنیا رفت.
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود تا کجا باز دل غمزذ ه ای سوخته بود
گر چه می گفت: که زارت بکشم. می دیدم که نهانش نظری با من دل سو خته بود
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
در محضر استاد _ قسمت پنجم
دل ما به دور رویت ز جهان فراق دارد ...
مرحوم آیت الله شیخ هاشم قزوینی نقل می فرمودند که :
من در اصفهان درس می خواندم. سال قحطی بود. مردم خیلی گرسنه مانده بودند و چیزی در اصفهان یافت نمی سد. ما طلبه ها که در مدرسه بودیم از همه محرومتر بودیم. روزی شنیدم در خارج از شهر شترهایی را کشته اند و بین مردم تقسیم می کنند. من هم رفتم. حدود ۵ سیر گوشت شتر به من رسید. برگشتم. در بین راه دیدم زنی ارمنی کنار کو چه نشسته و دو دختر کو چکش را در بغل گرفته است. سر یکی را روی این زانو گذاشته و سر دیگری را به روی زانوی دیگرش. نگاه کردم و دیدم چشم هایشان مانند آدمی است که در حال مرگ باشد. با نگاه خود از من کمک می خواست. زبان آنها را نمی فهمیدم. با اشاره به او گغتم: همین جا با شید.
به مدرسه رفتم. همان ۵ سیر گوشت را تکه تکه و سرخ کردم. از مدرسه بیرون دویدم و خود را به آنها رساندم. آن زن یکی از تکه گوشتها را بر داشت و کنار لب دخترکش فشار داد. قدری چشمهایش باز شد. آن دیگری هم همین طور. آن زن ارمنی دست به آسمان بلند کرد و دعا نمود.
خداحافظی کردم و به مدرسه برگشتم و از گرسنگی دراز کشیدم. بیحال بودم که کسی در اتاق را گشود. پیرمردی با محاسن سفید و نورانی وارد اتاق شد. برخاستم و نشستم. سلام کردم. جواب داد و گفت: آقای شیخ هاشم تو هستی؟
گفتم: بله.
گفت: خداوند به شما اجر بده. بقچه ای را پیش من گذاشت و گفت: این را برای شما فرستاده اند. عطر عجیبی از آن بقچه در فضا پراکنده بود.
گفتم : چه کسی فرستاده است؟
گفت: آن کسی که چرخ عالم خلقت به دست اوست. گذاشت و از در بیرون رفت.
به خود آمدم. از حجره بیرون دویدم. هر چه گشتم او را پیدا نکردم. بازگشتم و بقچه را باز کردم. چند تا نان تافتون معطر و لطیف در آن بود. بعضی از رفقای دیگر را هم صدا زدم. گفتم : بیایید برایمان غذا آورده اند! با رفقا میل کردیم. آنقدر تقویت شده بودیم که احساس گرسنگی نمی کردیم.
ترسم که بیایی و من آن روز نباشم ای کاش که من خاک ره کوی تو باشم
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
در محضر استاد _قسمت اول
آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید
شخصی از محضر آقای بهجت پرسیدند: این جانب تصمیم دارم که به خداوند قرب پیدا کنم و سیر وسلوک داشته باشم راه آن چیست؟
ایشان مرقوم فرمودند:
بسمه تعالی
چنانچه طالب صادق باشد ( ترک معصیت) کافی و وافی است برای تمام عمر اگر چه هزار سال باشد.
در جایی دیگرنیز شخصی از ایشان سوال کرد: اینجانب قصد دارم که قرب الهی پیدا کنم. لطفا مرا راهنمایی فرمایید آیا این کار نیاز به استاد دارد؟
ایشان مرقوم فرمودند:
بسمه تعالی
استاد علم است و معلم واسطه است.عمل به معلومات بنمایید و معلومات را زیر پا نگذارید کافی است {که}:
من عمل بما علم ورثه الله علم ما لا یعلم. بحار النوار ج ۷۸. ص۱۸۹
هر کس به آنچه که می داند عمل کند خداوند آنچه را که نمی داند به او می آموزد.
والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا. عنکبوت آیه ۶۹
و کسانی که در { راه خشنودی } ما تلاش کنند مسلما" به راه های خود رهنمون خواهیم کرد.
اگر دیدید نشد بدانید که نکرده اید { ونیز } ساعتی از شبانه روز را مخصوص علوم دینیه بنمایید.
والسلام علیکم و رحمه الله.
محمد تقی بهجت.
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
در محضر استاد _ قسمت چهارم
عاشق آن نیست که هر دم طلب یار کند عاشق آن است که دل را حرم یار کند.
گفتند : خدا را در کجا جوئیم؟
شیخ گفت: در کجا جستید و نیافتید؟
مرحوم علامه محمد تقی جعفری (ره) نقل می کردند که : سالیان درازی بود که عشق حج دیوانه ام کرده بود. هر سال با شروع اعزام حجاج با خودم می گفتم: آیا من هم می توانم به حج مشرف شوم؟ ولی با این وضع مالی چگونه می توانم؟
بالاخره انتظار به سر آمد و یک نفر از ثروتمندان تهران به من مراجعه کرد و گفت: مادرمان فوت کرده و ورثه تصمیم گرفته اند شما امسال به نیابت از مادرمان به مکه بروید البته با مبلغ شش هزار تومان. ودر آن وقت شش هزار تومان قیمت یک خانه در تهران بود.
مانده بودم چه کنم. از طرفی عشق به حج و این پول هنگفتی که خیلی بیشتر از پول مورد نیاز برای حج بود و از طرفی هم چون نمی دانستم این پول از کجا آمده نمی خواستم با آن به حج بروم! برای همین علیرغم عشقی که به این سفر داشتم واین که آرزوی چندین ساله ام در حال تحقق بود. جواب رد دادم و قبول نکردم چند روزی گذشت. دوباره آن آقا مراجعه کرد و این بار مبلغ ۱۲ هزار تومان را پیشنهاد داد. با این پول خیلی از مشکلاتم حل می شد و به آرزویم نیز می رسیدم. جدالی بین عشق و عقل ایجاد شد ه بود. اما باز عقل بر عشق پیروز شد و جواب رد دادم .
دوباره چند روز دیگر همان مرد با پیشنهاد ۲۰ هزار تومان به من مراجعه کرد. یعنی مبلغی که می توانستم با آن چند حج بروم و هر چه وسایل رفاهی لازم داشتم در تهران خریداری کنم. اما مجددا جواب من منفی بود واین بار دیگر کسی سراغم نیامد.
آن سال به حج مشرف نشدم. اما در عوض چشمه های زیادی از حکمت به رویم گشوده شد که نه دیده بودم و نه چشیده بودم !!!
عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم
دیگران با همه کس دست در آغوش کنند ما که بر سفره خاصیم به یغما نرویم
گر به خواری زدر خویش براند ما را به امید ش بنشینیم و به درها نرویم
شنبه هشتم تیر 1387
در محضر استاد _ قسمت سوم
دلا تا کی در این کاخ مجازی کنی مانند طفلان خاک بازی
روایت شده که آقا امیر المومنین هرشب که مردمان به خواب می رفتند صدای نازنینش به گوش می رسید به حدی که تمام اهل مسجد و کسانی که همسایه مسجد بودند می شنیدند که حضرت می فرمود:
آماده شوید و اسباب سفر خود را مهیا کنید . خدا شما را رحمت کند همانا منادی مرگ ندای الرحیل سر داده و توقف خود را در دنیا کم کنید و از دنیا در حالی که با خود زاد و تو شه ای از اعمال صالح برداشته بیرون روید . هما نا پیش روی شما عقبه های کئود ((گردنه های سخت)) است.
یا بنی انها ان تک مثقال حبه من خردل فتکن فی صخره او فی السموات او فی الارض یات بها الله
فرزندم بدان که هر چیزی (یا هر خصلتی که در آدمی هست چه خوب و چه بد ) اگر در خردی هموزن خردلی باشد و چه در دل سنگ بزرگی و یا در آسمانها و زمین باشد. خدا آن را در موقف حساب به حساب آورد و بر آن حساب کند. لقمان ـ آیه ۱۶
به خط شیخ شهید (ره) نقل شده: که احمد بن ابی الحواری گفت که آرزو کردم ابو سلیمان دارانی ( زاهدی معروف است) را در خواب ببینم تا آنکه بعد از یکسال از وفاتش او را در خواب دیدم . به او گفتم : ای معلم. حق تعالی با تو چه کرد؟
گفت : ای احمد روزی از باب صغیر بیرون آمدم. دیدم شتری بار درمنه دارد ( گیاهی است که به عربی آن را شیح می گویند) یک تکه از چوب آنرا برای خلال برداشتم و نمی دانم که با آن خلال کردم یا آنکه آن را به دور افکندم. اینک مدت یک سال است که مبتلا به حساب آن هستم!!!
زنگ رحیل آمد از این کوچگاه همسفران روی نهاده به راه
بار گران بر سر دوشم چو کوه کوه هم از بار من آمد ستوه
جمعه هفتم تیر 1387
در محضر استاد- قسمت دوم
غیر دوست از هر چه چرا نگذرد کسی؟ کافر برای خاطر بت از خدا گذشت
شخصی از مرحوم کل احمد آقا (احمد میرزا حسینعلی تهرانی) پرسیدند که به جناب شیخ{رجبعلی خیاط} حالی کرده بودند که سر خلقت در احسان به خلق است اکنون نظر شما در این باره چیست؟
کل احمد آقا در پاسخ فرمودند:
جناب امیر المومنین (ع) در عالم معنا قرآنی را به من نشان دادند که از زمین تا آسمان کشیده شده بود و نقوش فوق العاده زیبا و نورانی داشت. اما هیچ حرفی در آن دیده نمی شد. سپس حضرت به حاشیه قران اشاره کرده و فرمودند: بخوان! وقتی خوب دقیق شدم مشاهده کردم که در حاشیه آن به خط زیبایی نوشته شده است:
من انسان را از روی محبت خلق کردم لذا دوست دارم که آنها نیز مرا از روی محبت بپرستند.
وبا این عبارت حضرت به من حالی کردند که سر خلقت محبت است و تمامی موجودات برای عشقبازی با خدا پا به عرصه وجود گذاشته اند.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
خداوند به آدمیزاد می فرماید: ای بنده من آنچه که هست برای تو خلق کردم و تو را هم برای خود آفریدم. ما همه عیال خداوند هستیم . که گفته اند: الخلق عیال الله. انصافا" چه حالی به شما دست می دهد آن زمانی که ببینید همسرتان به کسی غیر از شما نظر دارد؟ بنده حقیقی تمام هم وغم خود را مصروف آن می کند که نظر محبت به غیر خدا نداشته باشد. کمبود اصلی ما در همین جاست. کمبود محبت و درد بی خدایی. ما به دنبال همه چیز هستیم غیر از محبت.
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
یا انیس من لا انیس له...
سلام من به مدینه ...
خیلی دل تنگ مدینه ام. نه بخاطر بقیع یا مسجد النبی یا بین الحرمین که فقط و فقط واسه احد و بس.
دلم واسه ظهرهای گرم و ساکت احد یه ذره شده.
دلم واسه زیارت عاشورا خوندن توی احد لک زده.
دلم بد جور هوای حضرت حمزه رو کرده.
دلم واسه زیارتنامه عاشقانه و ملتمسانه احد بال بال می زنه.
دلم واسه روضه حضرت زهرا خوندن واسه دخیل بستن واسه پیاده رفتن ها واسه دیوونه بازی هامون توی احد تنگ شده.
ظهرها بعد از نماز توی احد هیچکی نبود. وهابی ها که هیچ! دست فروشها هم می رفتند. ما می موندیم و پنجره های احد. ما بودیم و یه دنیا دیوو نه بازی.
چه حالی می داد به یاد کربلا رو به روی مزار حضرت حمزه سر خم کنی و بگی :
السلام علیک یا سید الشهدا.
چه حالی می داد کنار پنجره های احد روضه حضرت رقیه خوندن. سینه زدن. شور زدن عمو عمو گفتن.
احد واسه ما کربلا بود احد واسه ما بهشت مدینه بود. خاکهای احد واسه ما از فرشهای روضه نبی هم سبزتر بود.
آره رفیق: بعد از تاراج عموی رقیه اگر چیزی هم از خرابه دل باقی مانده بود همان را هم عموی فاطمه در احد به یغما برد.
دل هوای کعبه دارد. مددی نما اباالفضل.
یاحق.
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
سلام الله علی الفاطمیون
یه مادر داره کل زمین این که کتک نداره . . .
داشت آروم آروم بالا می رفت. ظهر از نیمه هم گذشته بود. سنگهای دامنه کوه صاف و پر شیب بود. به سختی بالا می رفتیم.
پرسیدم: اخوی مطمئنی اشتباه نیومدیم؟
گفت: آره مطمئنم که این شکاف همون شکافه. می گن رسول الله و امیر المومنین بعد از جنگ احد در این شکاف پناه گرفتند و خانم حضرت زهرا خودش رو به اونها رسونده و زخمها شون رو پانسمان کرده. بچه ها می گفتند اونجا بوی عطر می ده. حتی یکی از رفقا یه تکه سنگ که از دیواره شکاف کنده بود واسم آورد. علی نمی دونی چه عطری داشت!
اما من کم کم داشت خستم می شد. از صبح ساعت ۱۰ که از هتل بدر العوالی زده بودیم بیرون همین جور داشتیم راه می رفتیم. امروز دوشنبه ۱۳/ ۶/ ۸۵ اولین روز اقامت ما در مدینه است.
همین جوری که بالا می رفتیم کم کم نسبت به منازل قدیمی و محقر پایین کوه اشراف پیدا می کردیم. ترس ورم داشت که نکنه صاحب خونه ها معترض ما بشند وبا هامون برخورد کنند؟ سوت و کور بودن محیط باعث شده بود بیشتر هول کنم. آخه اونجا پرنده هم پر نمی زد!
لذا با ناراحتی گفتم: فلانی از خر شیطون بیا پائین. اگه توی اون شکاف چیزی بود تا حالا صدتا وهابی نگهبانی شو می دادن. تو نمی ترسی که شهر رو ول کردی زدی به دل کوه و بیابون؟ می دونی اگه دکتر بفهمه پوست دوتایی مون رو می کنه؟ اصلا ببینم من چرا دنبال تو دیوونه راه افتادم؟ این موقع ظهر همه کاروان توی هتل دارند استراحت می کنند. بی خیال شو بیا بر گردیم.
اما اون بدون اینکه مکث کنه با لا می رفت و زیر لب می خوند:
گلی گم کرده ام می جویم او را ... به هر گل می رسم می بویم او را
بالاخره رسیدیم. یه شکاف بود با طول حدود ۱۰ متر و با عرض کم به طوری که به سختی دو نفر همزمان از درش وارد می شد. داخلش پر پشکل بز بود. ظاهرا مال بزهای خانه های پایین کوه بود. بوی بد آغل به مشام می رسید!!!
با عصبانیت گفتم: بفرما حضرت آقا. بفرما فیض ببرید. حالا دلت خنک شد. زود باش بر گردیم تا من اون روی سگم بالا نیو مده!
اما تا رویم را بر گردوندم که برم پایین یه نسم خنکی از ته شکاف وزیدن گرفت و بوی عطر میخ کوبم کرد. بر گشتم با نا باوری به ... نگاه کردم. می خندید. هنوز که هنوزه صدای خنده اش توی گوشم طنین اندازه.
دوتایی سرمون رو وارد شکاف کردیم دوباره نسیمی از ته شکاف وزیدن گرفت و دوباره بوی عطر ما را دیوانه کرد. اونجا پشکل بود بوی آغل بود اما در پس این بی مهری ها و بی توجه ای ها بوی رسول عربی نیز می آمد. بوی علی بوی فاطمه.
گویند که بر دیوانه قلم نیست ما دیوانه اوئیم توکلت الی الله
چهارشنبه یکم خرداد 1387
بیا نگار آشنا شب غمم سحر نما ...
باز اومدیم سر خط .
این کربلا اومدن ما هم حکایتی شده.
تا نیومدیم هزار و یک قول می دیم که :
آقا جان شما رو به خدا . یه بار . فقط یه بار دیگه اجازه دست بوسی بدین. قول می دم قول مردونه که برم و دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم. جان علی اکبر . جان علی اصغر ...
قربونت بشم می گی من چه کنم؟
چرا فکر می کنی من باید روی قولم بمونم؟!
چرا فکر می کنی من بدون تو می تونم سر کنم؟
چرا فکر می کنی من ولت می کنم؟
من برم؟
کجا برم؟
کجا رو دارم که برم؟
ز کودکی دلم شده اسیر و مبتلای تو خدا کند که جان دهم به راه کربلای تو
اگر مرا رها کنی تو را رها نمی کنم سرم اگر جدا کنی چون و چرا نمی کنم
آقا جان. از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن.
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
تا زمیخانه و می نام نشان خواهد بود - - - - - - - - - - - - سر ما خاک ره دیر مغان خواهد بود.
دانشجویان عزیز. دوستان و مخاطبان محترم وب لاگ.
سلام.
نوشتن این چیزی که می خواهم بگویم خیلی برایم سنگین است . باور کنید هفته ها در باره آن فکر کرده ام. جای همه رفقا خالی اسفند ماه به اتفاق آقای دکتر و دوستانشان عراق نایب زیاره همه عزیزان بودیم. در آن سفر فرصت را مغتنم شمردم و موضوع را با ایشان هم در میان گذاشتم و نظر ایشان را هم جویا شدم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که: پس از سفر عمره دانشجویی پیشنهاد تشکیل کاروانهای زیارتی به مقصد عتبات عالیات از سوی این بنده حقیر پیشنهادی نسنجیده و خود خواهانه بوده که جدا از صرف وقت . توان و اعتباراتی که می توانست بهتر هزینه و مصروف گردد متاسفانه احساس و علاقه دوستان را نیز مورد لطمه قرار داده است.
بنده و دیگر دوستانی که در این یک سال و نیم جهت تشکیل کاروانهای زیارتی عتبات تلاش نمودند حسب علاقه خود راهی را بر گزیدیم که بسیاری از دوستان به جهت دانشجو بودن و نداشتن کارت پایان خدمت توان همگامی با آن را نداشتند و لذا یا رفته رفته از جمع ما دور شدند و یا ملول و دل شکسته تنها در کنار ما نظاره گر ما بودن و یا برای همراهی ما به تهیه تعهد نامه بانکی و وثیقه ملکی و امثال آن مبادرت می نمودند که عد ه ای از این طرق راهی و عده ای هم در پیچ و خم ادارات ...
ما خیلی دیر به تذکر آقای دکتر پی بردیم. حق با آقا سید بود . برای جمعی با خصوصیات ما برنامه ریزی سفر های زیارتی خارج از کشور کار نادرستی بود. جا داشت این وقت و انرژی صرف برنامه هایی مانند گردهمایی آذر ماه ۸۵ در علی بن مهزیار و یا دعای ندبه ای در یکی از حسینیه های اهواز می شد.
به هر حیث با عرض پوزش از همگی دوستان به خصوص حاج محسن رفیع خیاط تصمیم بر این گرفتیم که : دیگر کاروانی به مقصد عتبات تدارک نبینیم و دوستانی که مایل به تشرف به این سفر روحانی هستند شخصا از طریق دفاتر زیارتی وابسته به سازمان حج و زیارت اقدام و پیگیری نمایند و اگر می بینید مدتی است که عنوان بالای وب لاگ تغییر کرده به همین خاطر است.
قرار ما بر این است که زین پس مهمان خا طرات شیرین سرزمین حجاز باشیم و اگر کبوترهای سفر کرده رخصت دهند از شلمچه بگوئیم از پنجره فو لاد مشهد الرضا. حتی چه باک بگذار از عراق بگوئیم و هر گاه دلهامان جمکرانی شد از نسیم بگوئیم از کوچه های انتظار.
آری. بگذار از دل بگوئیم که هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.
عکس: چشم اندازی از فراز هتل بدر العوالی
عکس: وقتی هم اتاقی آدم ، فضول باشه!!
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
زار و بیمار حسینم چه دگر بهتر از این ...
دلم بد جور هوا تو کرده.
اما پاهام واسه اومدن سنگینی می کنه.
تنها خدا می دونه که از اول محرم تا حالا چه به روز من آوردی.
گل من . عزیز من . هستی من. ارباب من. من از این درد درمان نمی خواهم.
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم . ای طرفه نگارم.
از دوری صیاد دگر تاب ندارم . رفت است قرارم.
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم.
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم.
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش
به خدا من خیلی سعی کردم حرفی مناسب این ایام توی وب لاگ بنویسم اما...
شما اگه جای من بودید چه می کردید؟
ماه ها با خودت قرار می زاری که ایام حج عراق باشی. ماه ها به خودت دل خوشی میدی که روز عرفه با رفقا زیر سایه نخلهای بین الحرمین می شینی و ...
من خیلی سعی کردم چیزی نو بنویسم اما دلی نمونده که مجال نوشن بده.
من هم از سر ناچاری توی نوشته های سابق وب لاگ جستجو کردم و یه نوشته از دوست خوبم حاج آقای یکی از همسفران و یک نوشته هم از حاج محمد شالباف و دست آخر هم نوشته خودم رو که پارسال در چنین روزی نوشته بودم دوباره ارایه دادم که انشالله تجدید خا طره ای بشه. از حاجی و آقا محمد هم بابت این جسارت عذر خواهی می کنم.
-------------------------------------------------------------------------------
دل و دین و عقل و هوشم همه را به باد دادی----- به من غریب مسکین غم بی حساب دادی
اللهم عظم البلا وبرح الخفا و انكشف الغطا
الان سه هفته است که اين نوشته را تایپ کردم و زدم روی دیسکت ولی تا سه شنبه می شه و می یام که روی وب درجش کنم یه هو هوایی می شم و دلم می خواد یه چیز دیگه بگم. نمی دونم حكمتش چيه. خيلی وقتها به خودم ميگم نكنه عنوان كردن اين حرفها معصيته و واسه همينه كه هی نه تو كار می ياد.
باور كنيد بعضی وقتها به سرم می زنه كه ديگه ننويسم. يا حتی ديگه به وب لاگ هم سر نزنم. دلم می خواد به غريبی و تنهايی خودم بر گردم. آخه من هميشه نوشتن آرومم می كرد. اما اين روزها هر چه می نويسم يا هر چه بيشتر دست و پا می زنم تشنه تر و در مانده تر می شم.
حتما شما هم متو جه شديد كه تعداد افرادی كه مرتب به وب سر می زنند خيلي كمه. شايد در مجموع 15 نفر نشيم. اما به اعتقاد من : شايد هيچ چيز در دنيا قشنگ تر از اين نباشه كه يه عده كه هنوز حال و هوای مكه و مدينه را دارند تمام سعی شان را می كنند كه ياد و خاطره آن واقعيت مثل رويا را زنده نگه دارند. اما از خدا پنهون نيست بذار از همسفرام هم پنهون نباشه:
من خيلی دلم گر فته!
من خیلی سعی کردم قبل از حرکت خودم رو واسه این سفر آماده کنم. باور کنید این خیلی که می گم خیلی بیشتر از اون چیزی هست که شما فکرش رو می کنید. اما نشد كه نشد. آخرش مدینه تو گلوم گیر کرد. آخرش قبای مکه به تنم گشاد اومد.
من هنوز که هنوزه توی باورم نمی گنجه که به این سفر رفتم. نمی دونم کجای کار می لنگه. نمی دونم چه خطایی از من سر زده. من بارها و بارها خاطراتم را توی ذهنم مرور کردم ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا از وقتی که بر گشتم این قدر احساس بی پناهی می کنم.
دوستان خوش به حالتون اگه تو نستید به زندگی روزمره تون بر گردید. خوش به حالتون اگه دلتون واسه حال و هوای قبل از سفر تون تنگ نشده. خوش به حالتون اگه گیج نیستید. اگه حال و هوای کسی رو ندارید که از بلندای عرش به پهنای تنهایی سقوط کرده. من تازه ذره ذره دارم به عمق حرفهای پیرمرد با صفای توی بقیع پی می برم.
چه کار کنم! دلم بهانه گير دیوارهای بقیع شده. دلم واسه چشم انتظاری های روی کوه صفا یه ذره شده. دلم واسه اون سجده های بی ریا بی قراری ميكنه و ای كعبه كاش می دانستی كه چقدر دلتنگ توام و ای كاش با من آشتی می کردی ای مهربانترین مهربانان.
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری بر حذر باش که سر می شکند دیوارش
نوشته شده توسط یکی از همسفران در آبان ماه ۸۵
-------------------------------------------------------------------------------
زندگی شهد گلی است که زنبور زمان می خوردش,آنچه می ماند عسل خاطره هاست
جاتون خالی دیشب دعای کمیل بودم.به یاد دعای کمیل مدینه و مکه ی حاج سماواتی.اما یه اتفاقی که افتاد که باعث شد این دعای کمیل با همه ی دعا کمیل های عمرم متفاوت بشه این بود که آخرش حاج منصوری گفت به من گفتن امشب لبیک بگو.آره لبیک باورم نمی شد.مسجد مسجد شجره شد واسم و حاج منصوری شد حاج ربانی خودمون...بعد از اتمام مراسم تا خونه پیاده رفتم.تو راه همش می گفتم:
لبیک اللهم لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمه لک و الملک
نوشته شده توسط محمد شالباف در مهر ماه ۸۵
-------------------------------------------------------------------------------
اللهم رزقنا حج بیتک الحرام فی عامنا هذا و فی کل عام (به آبروی زهرا)
برادر بزرگوارم جناب آقای دکتر موسوی
سلام.
یه شب از دوست خوبم جناب آقای یکی از همسفران پرسیدم : حاجی خسته نمی شی این قدر می نویسی؟ جواب داد:آخه نیست که دلم کوچیکه مجبورم که زود به زود روی کاغذ خالیش کنم.
گفتم: خوب پس چرا نوشته هاتو از ترس اینکه مبادا کسی بخونش توی چهل تا سوراخ پنهون میکنی؟ لااقل بده بخونیم ببینیم چی نوشتی. لبخندی زد و گفت: اخوی توی عالم یه عده هستند که نمی نویسن واسه اینکه کسی بخونه بلکه می نویسن فقط واسه اینکه نوشته باشن!
سید جان من هم امروز نمی نویسم واسه اینکه شما بخونید چون خوب می دونم این روزها عربستان هستید و به اینترنت دسترسی ندارید . بلکه می نویسم فقط محض خاطر خودم و محض خاطر رفقایی که هر چه به عرفه نزدیک تر می شیم حال و هوای دلا شون ابری تر می شه.
سید کاش می دونستم که الان کجای مکه یا مدینه هستی. نمی دونم تا حالا فرصت کردید یه سر برید احد یا نه؟ نه اینکه فکر کنید من فضولم . نه به خدا اما روزی که با بچه های کاروان رفتیم احد من که هنوز درست و حسابی خواب از سرم نپریده بود بی اختیار یه گوشه ایستادم و از دور به بچه های کاروان که دور حاج آقا حلقه زده بودند نگاه می کردم. وقتی آقای ربانی داشت تو ضیح می داد که حضرت زهرا در هفته دوبار پای پیاده واسه درد دل کردن می اومده سر مزار حمزه سید شهدا و چه وچه ... من یه آن پشت سر همه بچه ها متوجه شما شدم که سر تون رو به یه میله گذاشته بودید و دور از چشم همه داشتید با بغض توی گلو تون کلنجار می رفتید.
راستی سید یعنی می شه یکبار دیگه ما هر دو مکه باشیم و بعد از اقامه نماز ظهر من خسته از گرمای تابستون یه گوشه توی خنکای سایه بشینم و باز از دور شما را تماشا کنم که چفیه به سر کشیده توی تنک بازار مسجد الحرام به سمت کعبه می رید.
حاج آقای یکی از همسفرا ن توی مکه می گفت: شاید همه یا خیلی از بچه های کاروان ترجیح میدن شبها برن طواف اما علی من عاشق طواف ظهرم. عاشق گرمای عربستان. عاشق عرقهایی که روی پیشونی آدم سر می خوره و روی زمین مسجد الحرام به یادگار می چکه. عاشق انعکاس نور سنگ فرشهای سفید. عاشق آدمهایی که توی دل ظهر مثل صحرای محشر دور خودشون می چرخند.
نمی دونم شاید اگه یه روز این نوشته رو بخونید حسابی سرزنشم کنید اما آقا سید ما آدمهایی هستیم که مکه و مدینه ما تمام شده و تنها تهش همین خا طرات واسه مون باقی مونده. از ما دلخور نشید اگه گاه به گاهی از این دارایی خرج دلا مون بکنیم. به هر حال هر کجا که هستید خدایش یاد ما هم باش.
التماس دعا . برادر کوچک شما علی. دیماه ۱۳۸۵
شنبه سوم آذر 1386
معاشران گره ز زلف یار باز کنید - - - - - شبی خوش است بدین قصه اش داراز کنید
خدای خوبم. سلام!
می بینی؟
امشب باز دلم بهونه گیر حرمت شده.
امشب باز تمامی دنیا واسم بی معنی شده.
می بینی چقدر دلتنگی توی چهار دیواری دلم جمع شده؟
می بینی چقدر بی قراری تو ی کوچه پس کوچه های دلم بال بال می زنه؟
می بینی چقدر خستگی توی تنم بیتوته کرده؟
می بینی چقدر نوشتن خیالم رو راحت می کنه؟
راستی تو خیال نداری با ما آشتی کنی؟
راستی باورت می شه اگه بگم به اندازه تمامی گناه هام و به اندازه تمامی بدی هام دوست دارم؟
جا خوردی؟ آره. بیشتر از اونی که کسی بتونه حدسش رو بزنه من دوست دارم!
راستی شنیدم قراره بزودی توی خونت مهمونی بدی.
شنیدم دوباره نیت کردی زجر کشم کنی.
آره؟
راستی چطور دلت میاد جلوی چشم من حاجی ها رو ببری مکه ببری مدینه
و بعد ...
تازگی ها خیلی بد شدی!!!!
دوست دارم مثل بچه ها که از باباهاشون قهر می کنند باهات قهر کنم.اما چه کنم که نمی شه!
آخه من مثل تو نیستم!
تو هر وقت دلت خواست می تونی ولم کنی. آخه تو احتیاجی به من نداری.
تازه بر فرض که احتیاج هم داشتی. چیزی که زیاده بنده!
اما آقا جان من که جز تو کسی رو ندارم.
الهی توی منا قربونت بشم.
الهی تو ی مسجدالحرام دورت بگردم.
الهی دوباره بین صفا و مروه در به درت بشم.
خیلی می خوامت. خیلی...
دیدم که به پیش چشمم آن شوخ دارد نظری به سو ی اغیار
در خشم شدم ولی به نرمی گفتم: به فدای چشمت ای یار
خواهم که دل از تو باز گیرم از بس که تو می دهیش آزار
گفتا: که دلت کجاست؟ گفتم: گردیده به زلف تو گرفتار
با ناز و غرور خنده ای کرد بگشود گره ز زلف پر تار
از هر شکنش هزار دل ریخت گفتا: دل خود بجوی و بردار!!
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386
دوش می آمد و چهره بر افروخته بود - - - - تا کجا باز دل غمز ده ای سوخته بود
برادر خوبم جناب حاج پیام پوریزدی
سلام.
حاجی این راهش نیست.
من مطلب شما رو خوندم . البته ما در این مورد حضوری زیاد با هم گپ زدیم اما حقیقتا" انتظار چنین عکس العملی رو از شما نداشتم. شاید مقصر من باشم که تلاشها و اشتیاق شما رو زیاد جدی نگرفتم و گمان می کردم که شما با این قضیه راحت کنار می آیید. ولی می بینم که کوتاهی کردم. حاجی من با توجه به مشکلات اداری که به آن اشراف دارید مجبور به حذف نام شما شدم. آره قبول دارم قصه رفتن رفقا و جا موندن آدمها قصه تلخیه که من بار ها اون رو مزه مزه کردم . مثل فروردین که من تا مرز همراه کاروان رفتم و لی ...
من همیشه به رفقا گفتم باز هم می گم: اهل بیت به حکم وجه الله بودن به حکم وسیله الی الله بودن دست رد به سینه کسی نمی زنند بلکه فقط امروز و فردا می کنند. این کار اونها هم سر شار از حکمت و مصلحته . اگه قرار با شه هر کی از کاروان کربلا جا موند قهر کنه و من باب تنبیه و یا از سر درد دل به گو شه ای به خزه و ماتم به پا کنه که تا حالا کسی توی حسینیه ها و تکایا پیدا نمی شد.
یکی وصل و یکی هجران پسندد
یکی درد و یکی درمان پسندد
من از وصل و هجر و درد و درمان
همان خواهم که جانانم پسندد.
حاجی توی دستگاه سید الشهدا ما جملگی نوکریم. و به این نوکری هم مفتخر و از ناحیه این عر ض ارادت هم امید هدایت داریم. حالا ارباب چه کاری به دست نوکرش بده و کجای مجلس بنشونش مهم نیست. مهم اینه که تحت سایه دردانه عالم ملکوت باشیم و بس.
حاجی اویس قرنی که نامش در جریده اصحاب خاص نبی اکرم ثبت شده هیچ وقت رحمه العالمین رو از نزدیک زیارت نکرد. پس نوکری کن چه توی کربلا چه توی محرم چه توی هیات و چه توی وب لاگ. کما اینکه در این سفر هم مسول ثبت نام زایرین خود شما بودید. مگه نبودید؟
خدای مهربون ما دنبال بهانه ای می گرده تا دلهای ما رو خدایی کنه و چه بها نه ای زیباتر و محکم تر از اهلبیت که نور وجودشان بهانه خلقت عالمه . حاجی نوکر باش و نوکری کن ...
من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم او که می رفت مرا هم به دل دریا برد.
یا علی.
سه شنبه ششم شهریور 1386
و هو الحق المبین
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
شب جمعه بود . همه به هتل رفته بودند. اما ما علیرغم بد رفتاری وهابی ها چند نفری کنار درهای بسته بقیع کمیل می خوندیم. چندین بار بلندمون کردند و ما به ناچار کمی آن طرف تر می رفتیم. اما این قدر دورمان کردند تا عاقبت آمدیم سمت مسجد نبی همان جایی که زمانی محله بنی هاشم بود بیرون مسجد رو به روی باب البقیع روی سنگ فرشها نشستیم.
آن شب صالح بد جوری قاتی کرده بود. زده بود به سیم آخر. با همون لهجه مشهدی می گفت:
(( آقا زدم به در پر رو گری . می خوام ببینمت!!!))
بد جور زار می زد. دلش که موج می زد از سر ناچاری به خودش بد و بی راه می گفت. این حالش جگرمو آتیش میزد. اما دستم به جایی بند نبود تا این که حاجی رسید و اومد کنارمون نشست. اون شب حاجی خیلی آروم بود. اصلا این روزهای آخر مدینه یه جور دیگه شده بود. آروم و مرموز.
حاجی واسه آروم کردن صالح لب به سخن باز کرد:آقا صالح یه روز سرد زمستون رفتم جمکران . بد جور قاط زده بودم . توی مسجد جام نمی شد . مثل دیوونها از مسجد زدم بیرون و رفتم به کوه های اطراف جمکران ...
آفتاب است آن پری رخ یا ملایک یا بشر؟
قامتست آن یا قیامت یا الف یا نیشکر؟
باغ فردوس است گلبرگش نخوانم یا بهار
جان شیرینست خورشیدش نگویم یا قمر
گوشه گیر ای یار یا جان در میان آور که عشق
تیر بارانست: یا تسلیم باید یا حذر
آخر ای سروان روان بر ما گذر کن یک زمان
آخر ای آرام جان در ما نظر کن یک نظر
دوستی را گفتم اینک عمر شد. گفت ای عجب
طرفه می دارم که بی دلدار چون بردی به سر
گفت سعدی! صبر کن یا سیم و زر ده یا گریز
عشق را یا مال باید یا صبوری یا سفر
یا علی التماس دعا.
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
اطلاعیه شماره 2_ سفر به عتبات عالیات مصادف با روز عرفه
مرغ روحم که طایر قدس است زین قفس گر رها شود چه شود!
چون حجاب من ز من است اگر این من زمن جدا شود چه شود!
گر این سبو بشکند درین دریا چو بحر بی منتها شود چه شود!
با عنایات به این که دو تن از همراهان ما (( آقایان حاج محسن رفیع خیاط و حاج مهدی شیری نسب )) طبق برنامه اعلام شده از واحدهای دانشگاهی شان تاریخ امتحانات ترم پاییز آنها با برنامه هشت روزه سفر به عتبات تداخل دارد. لذا از کلیه عزیزان دانشجو تقاضا می شود در اولین فرصت ممکن از برنامه امتحانی خود اطلاع حاصل نموده و نتیجه را تا پایان نیمه اول شهریور ماه به شماره ۹۱۶۶۴۳۱۲۹۵ (( حاج پیام پور یزدی )) اطلاع دهند.
بدیهی است تصمیم گیری درباره تغییر زمان حرکت پس از اطلاع از برنامه تمامی ثبت نام کنندگان و بر اساس رای اکثریت می باشد.
در عین حال از دانشجو یانی که فاقد کارت پایان خدمت هستند در خواست می شود مقدمات کارهای اداری خود را بر اساس اطلاعیه شماره یک آغاز نمایند تا در صورت رد پیشنهاد تغییر زمان حرکت به مو قع بتوانند اعتبار پاسپورت خود را تمدید نمایند.
به کجا می بری آخر ننمایی وطنم ...
یا علی. التماس دعا
دوشنبه هشتم مرداد 1386
چه شود که گاهگاهی بکنی به ما نگاهی - - - - - - - - چه زیان که پادشاهی نظری کند گدا را
دور ها آوایی ایست که همواره مرا می خواند . . .
جناب آقای دکتر حاج سید حسن موسوی و حاج محمد شالباف . بازگشت مسررت بخش شما بزرگواران را از دیارمدینه منوره ومکه مکرمه به محضر ارجمندتان تهنیت و شادباش عرض نموده و توفیق روز افزونتان را از درگاه حضرت احدیت آرزو مندیم. این فیض عظیم و حلاوت خدایی نوشتان باد.
حج بسیج اهل توحید است و بس - - - - - - - - حج بود بنیان کن کوه هوس
حج نمایشگاه ایمان و صفاست - - - - - - حج عبور از کوچه مهر و صفاست
حج سراسر شور و عشق و رحمت است- - - - - - بهترین میعادگاه امت است
حج گذشتن از تمام زندگی ایست - - - - حج رمز و راز و منتهای بندگی ایست
حج سراسر عشق ذات کبریاست- - - - - - - - - - پیگاه امن تسلیم و رضا ست
جمعه بیست و دوم تیر 1386
روز ها فکر من اینست و همه شب سخنم - - - - - - - که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
پسری که قبل از تولد واسطه شفای پدر و بعد از تولد محضرش تسلی خا طر شوریدگان است:
پدر آیت الله بهجت در سن ۱۷-۱۶ سالگی بر اثر بیماری وبا در بستر بیماری می افتد و حالش بد می شود به گونه ای که امید زنده ماندن او از بین می رود. وی می گفت در آن حال ناگهان صدایی شنیدم که می گفت:
(( با ایشان کاری نداشته باشید زیرا ایشان پدر محمد تقی است ))
تا اینکه با آن حالت خوابش می برد و مادرش که در بالین او نشسته بود گمان می کند وی از دنیا رفته اما بعد از مدتی پدر آقای بهجت از خواب بیدار می شود و حالش رو به بهبودی می رود و بالاخره کاملا شفا می یابد.
چندسال پس از این ماجرا ایشان تصمیم به ازدواج می گیرد و سخنی را که در حال بیماری به او گفته شده بود کاملا از یاد می برد. بعد از ازدواج نام اولین فرزند خود را به نام پدرش مهدی می گذارد. فرزند دوم دختر بوده . وقتی فرزند سوم را خدا به او می دهد اسمش را محمد حسین می گذارد و هنگامی که خداوند چهارمین فرزند را به او عنایت می کند به یاد آن سخن که در دوران بیماری اش شنیده بود می افتد و وی را محمد تقی نام می نهد ولی وی در کودکی در حوض آب می افتد و از دنیا می رود! تا اینکه سر انجام پنجمین فرزند را دوباره (( محمد تقی)) نام می گذارد و بدین سان نام حضرت آیت الله بهجت مشخص می گردد.
کربلایی محمود بهجت پدر بزرگوار حضرت استاد شیخ محمد تقی بهجت از مردان مورد اعتماد شهر فومن بود و در ضمن اشتغال به کسب و کار به رتق و فتق امور مردم می پرداخت و اسناد مهم و قباله ها به گواهی ایشان می رسید. وی اهل ادب و از ذوق سرشاری برخوردار بود و اشعاری نغز و زیبا در رثا و مدح اهلبیت از ایشان به یادگار مانده است.
خدایا حرمت ختم رسولان به حق اعظم آن نور یزدان
به دندان و لب بشکسته آن به حق زحمتش در راه قرآن
گذر از جرم ما یا حی سبحان...
کربلایی محمود بهجت
یکشنبه دهم تیر 1386
یا قدیم الاحسان به حق الحسین ...
عمریست من در طلب هر روز گامی میزنم دست شفاعت هر زمان در نیکنامی میزنم
سلام . به پایگاه اطلاع رسانی کاروان دکتر موسوی خوش آمدید.
شما می توانید جهت اطلاع از جزئیات سفر به عتبات عالیات به منظورحضور در کربلای معلای حسینی مصادف با عرفه سال ۸۶ بر روی لینک http://omreh611.blogfa.com/post-79.aspx کلیک نمایید.
تاریخ ثبت این نوشته به نحوی تعیین شده که این راهنما تا ۱۰ تیرماه ((آخرین روز ثبت نام)) در صدر وب لاگ مشاهده شود. لطفا نویسندگان محترم وب لاگ در این زمینه همکاری فرمایند.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
ای روح تقوا. دلم برای حرمت پر می زنه ...
از پا تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
شنیده ام از اهل معنا که اکسیر محبت ره صد ساله را به گامی و کمتر از گامی تقلیل می دهد.
شنیده ام عشق حکمتش شیفتگی ایست.
شنیده ام سعی عاشق جلب رضای معشوق است.
شنیده ام عاشق دست و پا می زند تا همچون حبیب خود شود.
شنیده ام هر که شور حسین به سر دارد شور خدایی به دل دارد.
شنیده ام حسین عاشق بوده عاشق تر از هر عاشقی.
شنیده ام عاشقان به حسین عاشقان به خدای حسین اند.
شنیده ام کربلا دلهای مرده می خرد و بستان محبت می فروشد.
شنیده که نه دیده ام که نخلهای بین الحرمین بوی اجابت می دهند.
ای دار و ندارم حسرت کرببلا یت می کشد آخر گدا را ...
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
ای حسین عشق منی ...
آخر یه روز حاجت مو ازت می گیرم.
میام توی بین الحرمین برات می میرم.
چند شب پیش در کربلا وقتی بین الحرمین رو فرش کردند و زائرین ایرانی پای مداحی حاج مهدی سماواتی نشستن بی اختیار یاد تمامی بچه های کاروان افتادم که یه روز توی مکه و مدینه به اتفاق هم پای مداحی حاج مهدی در حسرت کربلا آروم آروم اشک می ریختیم.
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
خرم آن روز کز ین مرحله بر بندم بار - - - - - - - - - - - - - و ز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
به خدا هر جایی رفتم گفتم اربابم تویی
نکنه جدام کنی از صف نوکرات حسین
پس از ماه ها ایجاد مزاحمت برای دوستان خوبم این آخرین نوشته من در وب لاگ کاروان دکتر موسوی خواهد بود. با خودم عهد کردم تا مادامی که کربلا نرم دیگه به وب لاگ سر نزنم. اگه قرار به نرفتن باشه وب لاگ که سهله می خوام دنیاش نباشه.
رفقا منصرف شدن از سفر به کربلا حالا به هر دلیلی مثل مشکل مالی یا مشکل پایان خدمت یا ... یه چیزه اما ثبت نام کردن و در نهایت خط خوردن یه چیزه دیگه است.
آقا جان شب جمعه که همسفرای من مهمان حرمت بودن گفتم باز هم می گم : شیر مادرم حلالم نباشه اگه به زودی زود رضایت شما رو جلب نکنم.
آقا نکنه باز خیال داری ردم کنی؟
عاقل بودن مال شما.
دیوونه بازی مال من.
عروسیا مال شما.
مجلس عزاها مال من.
خوشی دنیا مال تون.
غمهای زینب مال من.
عشقای دنیا مال تون.
عشق اباالفضل مال من.
ثروت دنیا مال تون.
غم رقیه مال من.
خندیدنا مال شما.
سینه زدنها مال من.
زندگی کردن مال تون.
کرببلا هم مال من.
پیرهن عیدی مال تون.
لباس مشکی مال من.
مسخره کردن مال تون.
شاهی دنیا مال من.
یا علی. التماس دعا
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج مراد - - - که من این خانه به امید تو ویران کردم.
السلام علیک یا ذبیح العطشان. ایها المولی
امشب شب جمعه شب زیارتی آقا امام حسین است. در کربلا رسمه که شبهای جمعه حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل تا صبح بازه و درها رو امشب به روی زائرین نمی بندند. از قضا امشب هم آخرین شب اقامت دوستان ما در کربلا ست.
خوشا به سعادتشان آغاز سفرشان با میلاد حضرت رسول و آقا امام صادق شروع شد و پایان سفرشان هم به شب جمعه کربلا.
چه حالی داره امشب وقتی خانم حضرت زهرا وتمام اولیا و انبیا برای زیارت ابا عبد الله پا به بین الحرمین می زارند. امشب خدایش شب دیوونگیه. شب عشقبازی با ارباب بی کفن. شب راز و نیاز با کعبه شش گوشه.
خدایا چقدر دلم واسه پا برهنه راه رفتن توی بین الحرمین تنگ شده. عباس من ! ای عشق من! به خدا دلم واسه ایوونت تنگ تنگه. ای کاش یکبار دیگه فقط یکبار دیگه خدا توفیق بده که زیر نخلهای بین الحرمین سجاده مو پهن کنم.
خدا می دونه که این ۷ روز برای من ۷ سال گذشت. sms های کسانی که فکر می کنند من هم همراه بچه ها به کربلا رفته ام پدر من رو در آورده!! بعضی وقته زورم می گیره و به اونهایی که بیشتر با هاشون رفیقم مثل علی سعدونی . مثل شهرام کیوان زنگ می زنم و میگم بابا من نرفتم. می فهمی نرفتم. تا لب مرز رفتم اما از همون جا برم گردوندن. می فهمی یا نه برم گردوندن. پس سر جدت این قدر به من sms نده. این قدر ننویس حاجی به نیابت من چنین کن چنان کن. بابا من ماهشهرم . ماهشهر. می فهمی!!!!
اما امان از عصر روز دوشنبه. می دونستم که تا چند لحظه دیگه بچه ها وارد کربلا می شن. شده بودم اینهو مرغ سر بریده که ولش کرده باشند تا خوب جون بکنه. از سر ناچاری به همشون sms دادم که:
حاجی تورا خدا. ما اینجا دور هم نشستیم نوار روضه گذاشتیم و همش نگامون به ساعته که شما کی میرسید.تو را به خدا رسیدید یه sms به ما بدید. حاجی تورا به خدا!
یه یک ساعتی گذشت و موبایل من زنگ خورد. شماره ای نیفتاده بود. جواب دادم. یه نفر که به شدت گریه می کرد گفت: سلام حاجی. دلم هری ریخت. فکر کردم یکی از بستگان به رحمت خدا رفته و می خوان خبر فوتش رو به من بدن اما وقتی گفت: حاجی جات خالیه. برق از چشام پرید.
** وحید تویی؟ رسیدید؟ تورا خدا بگو کجایید؟
** روبه روی حرم ابوالفضلیم.حاجی جات خیلی خالیه.
اون یکی دو ساعت کار من شده بود جواب دادن به رفقای با معرفتی که یکی پس از دیگری از بین الحرمین نه sms که بهم زنگ میزدن.حاج سروش بنده خدا از شدت گریه فقط تونست بگه سلام و بعد فقط اون گریه می کرد و من حرف می زدم. حاج حسن سلامات بد جور صداش می لرزید. حاج امین می گفت :علی جرات ندارم سرم رو بالا کنم و به گنبد نگاه کنم. حاج محمد جواد مرتب ...
یا سید شهدا.آقا شیر مادرم حلالم نباشه اگه به زودی زود رضایت شما رو جلب نکنم.
آقا من کربلا می خوام.
شنبه هجدهم فروردین 1386
الا ای همسفر دمی آهسته تر ...
جام می و خون دل هریک به کسی دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
بالاخره پس از مدتها چشم انتظاری در صبح دیروز مصادف با جمعه ۱۷ فروردین و مقارن با ۱۷ ربیع الاول کاروان عتبات عالیات وارد خاک عراق شد. مقرر شده بود که تاریخ اعزام ۱۲ فروردین باشد اما به دلیل مشکل پیش آمده در مرز شلمچه و حجم بالای زائرینی که قصد داشتند در ایام تعطیلات عید نوروز به عتبات مشرف شوند در صبح روز ۱۱ فروردین طی تماسی تلفنی لغو حرکت کاروان تا اطلاع ثانوی به ما ابلاغ شد. این خبر همگی ما را شوکه کرد به طوری که با شرمندگی تنها توانستیم این موضوع را به زائرین و دوستانی که برای مراسم بدرقه نام نویسی نموده بودند اطلاع دهیم.
فاصله چند روزه بین ۱۱ تا ۱۵ فروردین برای ما چند سال گذشت. تقریبا تمامی دوستان به دلیل شرایط روحی بدی که ایجاد شده بود روز ۱۳ فروردین خود را در منزل حبس کرده بودند. از طرفی برخی از رفقا به تصور اینکه ما دوازدهم وارد عراق شده ایم با ارسال sms به موبایل بنده ضمن مورد لطف قرار دادن ما مسائل و سفارشاتی را مطرح می کردند که بیشتر موجب حسرت و اضطراب ما میشد. اما چاره چه بود. کاری جز دعا. صبر و تماس مکرر با مسوولین از ما بر نمی آمد. تا اینکه بالاخره انتظار به سر آمد و در ۱۵ فروردین خبر حرکت کاروان در ۱۷ فروردین مصادف با میلاد مسعود حضرت محمد(ص) و امام صادق (ع) همگی را به وجد آورد.
دیروز صبح در مرز شلمچه حال و هوایی بود. بچه ها بعضا به همراه همسر. پدر. مادر و یا دوستانی که خودشان به ما معرفی کرده بودند به این سفر نایل می شدند. سفری که نام بنده نیز بنا به یک مشکل اداری از بین زائرین آن خط خورده بود.
لذا دیروز بعد از انجام مقدمات اداری و ممهور کردن پاسپورتها به مهر خروج از کشور بچه ها را یه گوشه سالن جمع کردم و به کمک آقا سعید (مداح کاروان) موضوع عدم همراهی بنده با کاروان را به دوستان منتقل کردیم. به شخصه هیچگاه ابراز لطف و محبت دوستان در مرز شلمچه را از یاد نمی برم.
دیروز روزی بسیار سخت و پر از صحنه های تلخ و شیرین بود.
در آخرین لحظات از بچه ها خواستم دوستان خود را که عاشقانه مایل بودند به این سفر مشرف شوند ولی توفیق دست نداد را فراموش نکنند. برادر خوبم حاج محمد شالباف هم sms ای در ۱۱ فروردین به بنده داده بود که موضوع آن را در جمع برای همه مطرح کردم. حاج پیام پوریزدی و حاج محمد شالباف سفارشاتی هم به شخص بنده داده بودند که روی کاغذ نوشتن و به برادر بزرگوارم آقا سعید ( مداح کاروان) دادم چون مطمئن بودم سفارشات را مو به مو وبه نحو احسن انجام می دهند.
ساعت ۹:۳۰ بچه ها از دژبانی ایران گذشتن و بعد از بررسی پاسپورتها در پاسگاه عراقی ها وارد خاک عراق شدند و من به اتفاق حاج سید حسین حسینی وحاج محسن دوستانی که برای بدرقه آمده بودند با یک دنیا حسرت به آبادان برگشتیم.
ساعت ۹ شب حاج سروش بندری sms داد که به نجف رسیده اند و در هتل الدهاوی در فاصله ۱۰۰ متری حرم امیر المونین مستقر شد ه اند. دوستان ما امروز و فردا نیز در نجف و کوفه از مکانهای زیارتی بی شمار این دو شهر استفاده می برند و انشا الله پس فردا صبح از نجف عازم کربلا می شوند.
دوباره مرغ روحم هوای کربلا کرد دل شکسته ام را اسیر و مبتلا کرد
ز سرگذشت اشکم به لب رسیده جانم که هر چه کرد با ما فراق کربلا کرد
چهارشنبه هشتم فروردین 1386
حسین ای مهربان ارباب ما ...
آخرین گردهمایی اعضای کاروان دانشجویی دکتر موسوی
طبق آخرین خبری که به ما ابلاغ شده مقرر گردیده که تعدادی از اعضای کاروان دکتر موسوی به همراه دوستان و یا اعضای خانواده در صبحگاه ۱۲ فروردین بعد از نماز صبح از مقابل حسینیه امام رضا (ع) ماهشهر به سمت عتبات عالیات حرکت نمایند. از سویی دیگر تعدادی از رفقا پیشنهاد داده بودند که در ایام عید نوروز که دانشگاه ها تعطیل می باشد برنامه ای تدارک دیده شود که بار دیگر اعضا در مکانی با یکدیگر ملاقات نمایند.
لذا طبق هماهنگی به عمل آمده با هیات فاطمیون ماهشهر در آستانه هفته وحدت و آغاز جشنهای میلاد پیامبر اعظم از تمامی اعضای کاروان دانشجویی دکتر موسوی دعوت به عمل می آید که در غروب ۱۱ فروردین در حسینیه این هیات حضور بهم رسانند.
در این مراسم پس از نماز مغرب و عشا و رسیدن دوستان از شهرهای محل سکونتشان با حضور برادر بزرگوارمان کربلایی سعید کرمعلی (مداح کاروان عتبات ۱۲ فروردین) دعای زیارت عاشورا و مجلس مدح و ذکر اهلبیت منعقد می گردد. در پایان هم بعد از پذیرایی و صرف شام فیلمی از عمره دانشجویی کاروان دکتر موسوی در شهریور ماه ۸۵ به نمایش گذاشته می شود.
جهت اقامت اعضا در حسینیه در شب مذکور هماهنگی شده است. این مراسم با اقامه نماز جماعت صبح و بدرقه کاروان عتبات به اتمام می رسد.افراد علاقمند به حضور در این مراسم جهت نام نویسی و دریافت آدرس دقیق با (۰۹۱۶۳۵۳۰۰۳۸) هماهنگی نمایند.
یا علی. التماس دعا
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس ...
سلام
بابت دو هفته غیبتی که داشتم صمیمانه عذر خواهی میکنم. هفته اول مشغله شدید کاری و هفته دوم سفر به قم و مشهد مانع از آن شد که مجالی برای سر زدن به وب لاگ برای بنده حاصل شود. اما توفیقی بود که در قم و مشهد خاصه در روز رحلت پیامبر(ص) و شهادت امام حسن(ع) و همچنین شب شهادت امام رضا(ع) در صحن و سرای ثامن الائمه نایب زیارت دوستان باشیم. باور کنید مشهد یکسره شور و عزا بود. بنده که به همراه هیات فاطمیون ماهشهر به این سفر رفته بودم تا کنون این همه دسته عزاداری و علم و بیرق یکجا ندیده بودم. از جمله برکات این سفر همراهی با دوست خوب و قدیمی ام حاج آقای یکی از همسفران بود. البته بنده به علت نداشتن مرخصی امروز با پرواز برگشتم اما حاجی و دیگر رفقا تا ۲ فروردین در مشهد خواهند ماند.
به هر حال جا دارد که پیشا پیش فرا رسیدن عید نوروز را به تمامی دوستان تبریک عرض کنم. انشاالله که عزاداری دو ماهه حجاج محترم مورد قبول درگاه احدیت و اسباب تسلی خاطر اهلبیت واقع شده باشد.
و بالاخره چند تا عکس به بهانه بهار طبیعت و ایام عید نوروز:
عکس: دو ژ نرال
عکس: حاج آقا در شجره
عکس: آقا هول نده!
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم ...
پس از بازگشت دکتر موسوی و آقای غلامی از حج تمتع برخی از دوستان به خصوص حاج رضی اله و حاج سروش بندری اصرار داشتند که طی یک برنامه ای به دیدار این عزیزان برویم. این امکان به دلیل فصل امتحانات دانشگاه و آغاز مراسمات هیاتهای عزاداری دوستان و این اواخر هم به دلیل تب و تاب تدارک سفر به عتبات عالیات میسر نشد تا این که جمعه ۱۱ اسفند سعادت داشتیم با تعدادی از دوستان به منزل دکتر موسوی برویم. از این دیدار حاج کمیل مذهب جعفری برای بنده ۱۱ عکس ایمیل کردند که به مرور تقدیم حضور دوستان خواهیم نمود.
عکس: 11 اسفند ماه - منزل دکتر موسوی
از راست به چپ:
ایستاده: محمد سراج.هادی اسدی.دانیال فر نشسته:پیام پوریزدی.دکتر موسوی.حسن سلامات.علی حیاتی.کمیل مذهب جعفری.
عکس: 10 آذرماه - علی بن مهزیار
قابل توجه دوستانی که می پرسند: این حسام الدین امیدیان کیه؟
ردیف ایستاده از راست به چپ: مصطفی عساکره. سجاد موسوی امانی. محمدسراج. کمیل مذهب جعفری. رضی اله شکرالهی. حسام الدین امیدیان. علی حیاتی. مهدی تمیم زاده. احد تیر سحر(حسین رضا زاده!)
عکس: مدینه - احد - دامنه کوه رماته
عکس: شهریور ماه - فرودگاه اهواز
عکس: حمزه و جاسم.عضو باشگاه خبرنگاران!!
شنبه هفتم بهمن 1385
یتیمی. درد بی درمان یتیمی ...
توی کربلا دو تا پیکر بود که از حالت عادی خارج شدن.
یکی رشید بود. کوچیک شد.
یکی کوچیک بود. رشید شد.
مرحوم حاج رسو ل خیابانی(ره) می فرمود: وقتی توی جنگ یه سرباز عادی به زمین بیفته دیگه کسی کارش نداره. اما خدا نکنه یه سردار جنازش دست دشمن بیفته. اون موقع تازه کارشون شروع می شه.
عباس جان. یل خوش قد و بالای ام البنین.
آقا جان قبرت واسه توصیف هایی که ازت می کنن خیلی کوچیکه.
آقا کاش از رقیه خجالت نمی کشیدی.
آقا کاش اون وصیت رو نمی کردی.
آقا کاش می زاشتی برت گردونه خیمه. این جوری حداقل تیکه پارت نمی کردن.
اما یه جسمی هم کوچیک بود. رشید شد.
شب عاشورا وقتی از سید شهدا پرسید: آقا جان من هم شهید می شم؟ حضرت فرمود: آره عزیزم. می کشنت. به فجیع ترین نحو هم می کشنت.
وقتی می خواست راهی میدون بشه نه جوشن داشت نه کلاهخود. هرچی تو خیمه ها گشتن به غیر از یه عبا و یه عمامه چیزی اندازش ندیدن. وقتی ابوالفضل بغلش کرد و نشوندش روی اسب پا های کوچیکش به رکاب نمی رسید.
اما نمی دونم توی میدون چه به روزش آوردن که به قول آقا سید مهدی میر داماد: وقتی ابا عبدالله بغلش کرد که جنازشو بر گردونه خیمه پاهای قاسم روی زمین کشیده می شد.
قاسم جان. آقا یاد مدینه بخیر.
یاد اون بچه بسیجی هایی که زیر چرخ تانکها جون دادن و افتخارشون اینه که قاسم وار مردن.
آقا جان یاد مدینه بخیر.
شنبه نهم دی 1385
فراخوان شماره 2 - سفر به عتبات عالیات
ایوون طلای نجف بهشت نوکراته
بذار بیام آقا جون دلم برات هلاکه
لیست نهایی افرادی که برای سفر به عتبات عالیات نام نویسی نموده اند به شرح ذیل می باشد . با این توضیح که:
الف . اسامی به رنگ سبز اعضای کاروان عمره دانشجویی دکتر موسوی و اسامی به رنگ آبی عزیزانی هستند که جهت تکمیل ظرفیت به جمع ما ملحق شده اند. جوان بودن و دانشجو بودن از شرایط نام نویسی از این بزرگواران بوده است.
ب . قطعیت حضور حاج آقای ربانی و حاج آقا غلامی بسته به تاریخ دقیق حرکت کاروان و برنامه کاری این عزیزان متعاقبا اعلام می گردد.
ج . افرادی که نام آنها دارای under line است . فاقد کارت پایان خدمت هستند و می بایست به محض ثبت نام در نیم سال دوم ۸۶/۸۵ ضمن تهیه گواهی اشتغال به تحصیل جهت ارایه به حوزه نظام وظیفه اهواز بر اساس تو ضیحات مندرج در فرا خوان شماره یک نسبت به تهیه مجوز خروج از کشور در اسرع وقت اقدام نمایند.
د . تاریخ حرکت ۸ فروردین ماه می باشد. البته مشروط به اینکه تمامی اعضای کاروان بتوانند تا اوایل اسفند پاسپورتهای خود را به همراه فیش واریزی را به آژانس مسافرتی تحویل دهند.
تذکر : در صورتی که اکثریت (اعضای فاقد کارت پایان خدمت) نتوانند تا این موعد کارهای اداری خود را به انجام برسانند. به ناچار زمان حرکت را به تعویق خواهیم انداخت اما این تعویق از فروردین و اردیبهشت فرا تر نخواهد رفت.
۲- حاج آقا ربانی ۱۶- کمیل مذهب جعفری ۳۰- مرتضی رستم بیگی
۳- حاج آقا غلامی ۱۷- پیام پور یزدی ۳۱- محمد تقی زاده
۴- علی سعدونی ۱۸- سروش بندری ۳۲- سید نوید صفا(مداح)
۵- علی کریمی نیا ۱۹- ایمان حرسی ۳۳- سید علی میر شفیعی(مداح)
۶- محسن رفیع خیاط ۲۰- اسماعیل ابراهیمی ۳۴- مسود برو جردی
۷- محمد علی کمالی پور ۲۱- سید سجاد موسوی ۳۵- سعید رضا گودرزمند
۸- مهدی تمیم زاده ۲۲- محسن احمدی ۳۶- رضا فخری
۹- خان بابا آرین ۲۳- مو عود تقی زاده ۳۷- امین ساری خانی
۱۰- مهدی شیری نسب ۲۴- سید حسین حسینی ۳۸- آقای فیلی
۱۱- وحید نصرت اله ۲۵- رضی اله شکراللهی ۳۹- پرویز حامدیان
۱۲- محمد جواد مرتب ۲۶- محمد شالباف ۴۰- فرج خیری
۱۳- شهرام کیوان ۲۷- جاسم غبیشاوی
۱۴- مصطفی ملاعلی ۲۸- داوود شمسایی
لیست نفرات ذخیره:
۱- محسن محمد زاده ۴- محمد رضا مقدمیان ۷- سیاوش کریمیان
۲- علی حیاتی ۵- هادی دلفی ۸- یوسف نجفیان
۳- احمد چلاوی ۶- علی اکبر طحان

