پنجشنبه هجدهم مهر 1387
تو را با تمام حنجره ها فرياد مي زنم.
اي عابر كوچه هاي بي كسي ام!
چرا ديگر قدم در چشمانم نمي گذاري؟
چرا مي خواهي در اين خزان سكوت، پشت اين پنجره چشمانم يخ بزند.
چشمانم تمام وجودت را زمزمه مي كند.
تو را مي خوانم در اين برهوت غم.
مهدي جان ثانيه اي همدم من باش
مهدي ام!
من قبل از اين كه حاكم سرزمين تنهايي باشم برده آن بودم و حال كه مي بيني تنهايي برايم شيرين است چون تو را پادشاه تنهايي ها،
غريبي ها و مظلوميت ها يافته ام.
مهدي من!
منتظرم. بيا و مرا از اين لحظه تنهايي نجات بده.
به اميد آن روز

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387

گاهي وقت ها بد نيست كه يادمان بيايد...يادمان بيايد كه ما همه ستاره بوديم...و در همسايگي خدا، خانه اي داشتيم
ما همه ستاره بوديم، ستاره هاي روشني كه زير نور خدا..در سينه سرد شب، آرام آرام مي تپيدیم...
مدتي گذشت. ستاره بودن را فراموش كرده ام و حالا مي خواهم در دامن سبز اين زمين ستاره شويم...
اما افسوس كه اين ستاره شدنمان، با آن ستاره بودنمان، هزاران كهكشان فاصله دارد! ... باز هم زمان می گذرد.
به خاطر دارم در آن هنگام که به دور ماه می گشتیم به آسمان قول دادیم ، ستاره بمانیم ، تا ابد آسمونی بمونیم .... ستاره شندنمان آسان بود و ستاره ماندن ،سخت...
خيلي ها اصلا يادشان نمي آيد كه ستاره بودند... اما براي ستاره شدن، وصله مي خورند به دامن گلدار زمين. و براي ستاره ماندن، زير هجوم نخ هاي پوسيده اين وصله ها ...ذره ذره جان مي دهند.
آری در نبرد میان فاصله ها و خاطره ها حتما فاصله ها پیروزند.... و ای کاش که این چنین نبود.
وباز روزگار ديگري می گذرد ...
عده ای ديگر يادشان آمد كه آري...روزي ستاره بودند...می خواهند برگردند به سالهاي ستاره بودنشان...اما... اما ديدند برگشتن دل مي خواهد...دلي به اندازه کهکشانها.
پس تصميم گرفتند كه ستاره اي زميني باشند ... و پريدند توي رود گل آلود زمانه و ... خيلي ها هم هنوز ستاره اند...يعني ستاره ماندند و ستاره هستند و خواهند ماند...اين را مي شود از نوري كه توي چشم هايشان برق مي زند فهميد...
هر صبح با اميد اينكه ما هم ستاره باشيم و ستاره بمانيم، رو به آسمان سلام مي دهم ...نگاه مي كنم و آرزو كه اي كاش ما هم ستاره باشيم؛ ستاره اي در همسايگي خدا.
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386

يااباصالح!به تو از تو می نويسم
به تو ای هميشه در ياد
ای هميشه از تو زنده
لحظه های رفته بر باد/به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست
ای هميشگی ترين عشق
در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو/به تو نامه می نويسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسيدم
مهدی جان ! دلم سر سپرده ات شد .تقصیر من نیست که این چنین عاشقانه فریادت میزنم که باید دامن خدای را بگیری که چرا شیدایی را در چشمان تو خلاصه نمود ...عيد الزهرا (س) بر همه ي عاشقان آن حضرت مبارك باد
قلمم به گريه افتاد
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
عشق بازی که رفت
یادتونه چند ماه پیش براتون نوشتم یه دوست بد حال دارم و ازتون خواستم دعاش کنیدتا شفا بگیره.
دیگه دعاش نکنید حضرت ابالفضل شفا نامشو امضا کرد.
حالا فقط برای شادی روحش فاتحه بخوانید.
شنبه یازدهم اسفند 1386
اربعین؛ بلوغ عشق
(3).jpg)
اربعین است
عشق با تمام قامتبرگودال قتلگاه ایستاده است!
دو دستی که در ساحل علقمه کاشته شد، بلند و استوار چونان نخلهای بارور، سربرآورده
بانوی کوچک که انقلابی کرده
حنجرهای کوچک که به وسعت تمامی مظلومیت فریاد میکشید
آسمان عشق ، در آسمان به جستوجوی همنوا می گردد
راستی، کدامین یاوری به «همنوایی» و همراهی برمی خیزد
مگر هر روز عاشورا و همه خاک، کربلا نیست؟ بیایید همواره همراه کربلاییان گام برداریم تا حسینی بمانیم.

