جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
بزرگترين بازار تجارت
امام هادى(عليه السلام) مى فرمايد:
الدُّنيا سُوْقٌ رَبِحَ فِيْها قَوْمٌ وَخَسِرَ آخَرُونَ(1)
ترجمه
دنيا بازارى است كه جمعى در آن سود مى برند و جمعى زيان!
شرح كوتاه
اين جهان نه وطن اصلى انسان است و نه محل سكونت دائم، بلكه تجارتخانه بزرگى است كه انسان با سرمايه هاى عظيمى همچون ساعات عمر، نيروى انسانى، مواهب فكرى و عقلى به آن فرستاده شده است تا از آن بهره اى ارزنده براى سعادت ابدى و زندگى جاويدانش بگيرد.
آنها كه فعال و سخت كوش و هوشيارند و پرتلاش و آگاه، از فنون اين تجارت بزرگ با خبرند، لحظه اى آرام نيستند و دائماً در تكاپو تا با اين سرمايه ها، كالايى ارزنده تر، متاعى جاويدان، سرنوشتى درخشان براى خود و جامعه خود انتخاب كنند، نه آن كه در مسير فساد و تبهكارى و بيهودگى همه را از دست بدهند، و با دستى تهى از آن بيرون روند.
1. تحف العقول، صفحه 361.
شنبه پنجم مرداد 1387
آمدم سر قرارعاشقی
سوسو زنان به هر سو، چشم دوختم تا نوري از وجودتان را دريابم تا چشمانم بيدار شود
كجا رفته ايد؟! خوبان خدادوست كجا رفته ايد؟!
کجایید غريبان شهرکه روزها و شب ها فرازها را «صابر» بوديد و «نشيب»ها را شاکر .
زمزمه دعايتان با نغمه قران و توسل آميخته بود
و سنگرهاتان پر بود از بوي باران، بوي سبزه.
به جستجوي شما آمده ام حماسه سازان حماسه سرخ جبهه ها .
این روزها كمتر كسي از روزهاي خوب شما مي گويد
از سكوت شب سنگرها، از درد دلهاي شبانه.
كمتر كسي قصه هاي عاشقانه و صادقانه تان را مي گويد
كمتر از نگاه پرعاطفه و حرف هاي عاشقانه مي گويند
كمتر لحظه هاي سبز شمارا روايت مي كنند كمتر زمزمه حديث سفرهاي غريبانه را مي شنویم
آري!
من آشناي غزل هاي خاطرات شمايم
گاهي در دلم سوگواره برپا مي شود
گاهي دلم براي صداي خمپاره ها مي تپد دلم براي نخل هاي سوخته مي سوزد و آهسته
و بي صدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ريشه مي كند
و به ياد شما آواي غريبي سر مي دهم
و در اين روزگار غريب به غربت و تنهايي خود مي گريم
و به ياد شما، دوباره جان مي گيرم
من، از شما جدا مانده ام
نشانه غربت شمارا از زمان و زمانه ديده ام
من، حديث حادثه ها را شنيده ام.
روزگار، نه ، زمانه، نه
زمان، زمان غريبي است
غربت ياد شهيد غيرت هاي رفته به باد را زنده نمي كند،
غربت ياد شهيد حديث عشق و جنون را رها نمي كند،
غربت ياد شهيد صحبت سرخ لاله ها را هويدا نمي كند،
غربت ياد شهيد ابرهاي تيره دل را سپيد نمي كند
وغربت ياد شهيد غيرت ما را شعله ور نمي كند.
آري، زمان زمان غريبي است حصار غربت ما نمي شكند.
قرارهاي امروزي آواي بي قراران را از يادها برده است،
ترانه هاي امروزي ترانه ي دلنواز باران جبهه ها را از بين برده است.
آواي باران به گوشمان نمي رسد
عطر سرخ ايثار بويش را از دست داده است.
چشم هاي غرق به مال چشم هاي فانوسي آن روزها رااز ياد برده است
لبخندهاي مايل به دنيا لبخندهاي دريايي دريادلان را فراموش كرده است
آسمان سينه هامان از آواي غربت ياران بغض ابر گرفته است
كجائيد؟!
اي لبهاي خاموش تا با صداي آشناي خود
برايم بگوئيد رازهاي در زنگار نهفته را
قصه شوق پرواز را
باور كنيد! من اسير دنياي دردآلود و نازيبا، شده ام
و از زيباييهاي شما فاصله گرفته ام
من، اسير مرداب هاي تباهي ام
طوفان حوادث در اين زمانه غربت از شما جدايم كرده است.
با چشمان مضطرب و گريانم به دنبال يادگاري از آن روزها مي گردم
از روي يك نيازو براي فهميدن يك راز بيشتر،
دلم مي خواهد حديث ياران بي مزارتان، حديث گردان هاي گمنام و قصه سحرگاه هاي اعزام را دوباره بشنوم چشمانم به دنبال چشم هاي باراني شما مي گردد
و دل آواره ام دنبال دل هاي آسمان وار طوفاني شما مي گردد
آري! نگاهم از نگاه هاي آلوده بسياري بيزار است؛
من، به دنبال نشان سرخ شمايم
و از نسيم ها، مي پرسم.
من غمي بزرگ را در دل تسلي مي دهم؛
غم نبودن با شما، دوري از شما و غربت شما.
زمانه مي خواهد كه، من بي غم و درد باشم
زمانه مي خواهد كه راحت تن فراهم كنم و روح سرگشته را رها سازم .
اما من نمي توانم لب فرو بندم
پيام خون شما را باید شنید و فهمید
خدا كند، شور جانبازي هاي شما،
نگذارد زمزمه هاي ناپاك نامردان را نظاره كنم.
نگاه هاي ناپاك، چشم هاي بسياري را فريفته خود مي كنند و فريب مي دهند
و به خواب غفلت مي برند گويي آغاز خواب هاي خوش فرا رسيده است.
خدا كند كه روح بلندتان هميشه، مرا مدد كند.
بگذار حرف هايم، در دل بماند
وعقده هاي غريبانه خود را در سينه، نگه دارم
و زخم نامه غربت و تنهايي را برايت شرح ندهم.
آري! بگذارهر از گاهي شميم نام پاكت را بشنوم
و يادت رادر دل زنده نگه دارم و تصويرت را در خاطره ايام جاري و باقي نگه دارم.
جمعه بیست و سوم فروردین 1387
به یاد شهید آوینی

هر شهيدي كربلائي دارد
خاك آن كربلا ........... تشنه خون اوست
و زمان انتظار مي كشد
تا پاي آن شهيد بدان كربلا رسد
و آنگاه ......... خون شهيد ، جاذبه خاك را خواهد شكست و ظلمت را خواهد دريد
و معبري از نور خواهد گشود
و روح اش را از آن ، به سفري خواهد برد كه كه براي پيمودن آن
هيچ راهي به جز شهادت وجود ندارد ..........
شهيد آويني
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
هرچند كه از آینه بیرنگتر است
از خاطر غنچهها دلم تنگتر است
بشكن دل بینوای ما را ای عشق
این ساز شكستهاش خوشآهنگتر است

هنگامي كه تمام دلبستگي ها را ترك مي كني و همه آن چيزي كه دوستش داري و تعلق خاطري نسبت به آنها داري رها مي كني و هياهوهايي كه همه شبانه روزت را فرا گرفته پس مي زني و ذهن را از هر آن چيزي كه مانع رسيدن به حقيقت دروني مي شود تهي مي كني و با خودت و تنها با خودت خلوت مي كني فرصت انديشيدن و غرق شدن در حقيقتهايي كه با فطرتت هماهنگ است را به دست مي آوري و اين همان است كه نام غربت بر آن نهاده ايم، غربت از همه زنجيرهاي دست و پاگير و مانع رسيدن به درون و قربت رسيدن به درون.

و اكنون بعد از گذشت سالها مي فهمم چرا بايد در هر فرصتي بار سفر بست و از جاده هاي پرپيچ و خم تنگ فنا گذشت و
در انتهاي جاده عاشقي در غروب شلمچه نظارگر آخرين تشعشعات نوراني خورشيد بود
و چشم دوخت به سرخي افق كه يادآور غروب خونين ياران به آسمان رفته است
كه سرخ سرخ در دل آسمان آبي به پرواز در آمدند،
آنگاه بغض جمع شده در شهر آلوده را با حبابهاي روان اشك
به روي خاك داغ شلمچه بريزي ......
انگار همان دیروز بود که آرام و بیتکلف، ساده و بیادعا، زیر بارش نگاههایمان رفتید و ما سوختن پروانهوارتان را به تماشا نشستیم و از شما آموختیم که:
تکلیف عشق را نمیتوان با ادعا روشن کرد
شما رفتید و برایمان به یادگار نوشتید:
باید اهل رفتن بود نه اهل سکون و سکوت
سالهاست که از دشتهای تفتیده جنوب، از خاکریزهای آغشته به خون فکه، از چزابه و دوکوهه و از غربت شبهای شلمچه، عطر عشق و ایثار و فداکاری و سوز ناله و نیایش و گریههای شبانه به گوش میرسد!
و سالهاست که شمیم عاشورائیان ، ما را نیز کربلایی کرده است.
بوي غربت بوي غريبي ........بوي عطر ياس ....
اشك و دل شكسته اينجا خريدار دارد بخوان .....
باران مي آيد
دعاي كسي كه زير باران است مستجاب است ...... بخوان ....
بخوان به نام رهایی !
بخوان به نام صاعقه در التهاب شب !
بخوان به نام ساقه ی امید در پهن دشت یاس !
بخوان به نام خالق خورشید !
به نام نامی عشق !
به اسم اعظم معشوق !
بخوان به نام نامی توحید !
بخوان براي رسيدن به نور !
" شهيدان عين حضور و شهودند "
و… تو را در مي يابند…
بخوان براي رسيدن به نور .........
جمعه دهم اسفند 1386

راه باز است ، معبر ها همه پاك شده اند ،لابلاي سيم خاردارها ،
پلاك ها چشمك مي زنند و شهدا هنوز ايستاده اند
و با سر انگشت وفا ، نقطه رهايي را نشان مي دهند .
خط هنوز شكسته نشده است ،
كوله پشتي بسيجي ها لب خاكريز نشسته است .
فرمانده فرياد مي زند :
سنگر بكن اي برادر ، امروز هم جنگ است
امروز اما قلمها ، سرنيزه هاي تفنگ است
امروز ميدان معنا ، خود عرصهء كارزار است
هر واژه اي يك گلوله ، هر جمله يك تفنگ است
قلم هايي به عدد اراده ها
بايد دست به كار شد . اينجا مجنون است ، جزيره عاشقان .
صداي فرمانده از
لابه لاي نيزارها تا اعماق تاريخ مي رسد :
« اگر مانديد ، بنويسيد ، حقانيت و مظلوميت اين بچه ها را »


