دوشنبه چهارم آبان 1388
8/8/88
امسال، برايم معناي ديگري دارد ...
هشت ها، انگار که مقدس شده اند...
امسال، هشتم ها، بوي قريب غربت تو را گرفته اند ...
بوي محبت تو را ...
امسال، کبوتر قلبم سرگشته کوي حرم توست ...
با همه سياهيش بپذير ...
يک جمعه، روز هشتم، وعده ديدار من و تو ،
اما اين بار نه فقط منم....
میلادت مبارک ای ضامن اهو.....یه نیم نگاهی هم به این گدای در خونت کن
ته نوشت:
آقای رئوف.....
شنیدم راه کربلا از مشهد تو میگذره مولا....
یعنی میشه؟

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
مهدی اگر از منتظرانت بودیم چون دیده نرگس نگرانت بودیم....
اینجا کسی هوای مسیحا نمی کند
این خاک احترام به دریا نمی کند
شهر پر از هوی نفسم را گرفته است
اینجا کسی برای تو جا وا نمی کند
نامت برای رفع بلا روی طاقچه است
ورنه کسی نگاه به آقا نمی کند...
سلام رفقا
اگربرای دیدن تبریک ایام میلادش آمده ای شرمنده ات هستم
می نویسم آنچه را که در این ایام انتظار نداشتی دروبلاگ کاروان دکترموسوی که کاروان عشق بودبخوانی همانچه که در دلم می جوشید :
ایام، ایام میلاد توست ای مولای من
می دانم که تو خود ازمن وما مشتاق تری به ظهورت من که دلم دوده گرفته از روزمرگی هاست و زنگار غفلت بر جانم رسوخ کرده است از دیدن وشنیدن بی عدالتی ها و ظلم وجور اشقیا و ... به تنگ امده ام اینها با دل نازنین تو که بر همه جوانب امور اشراف داری چه می کند .
اگر این ظلم وجور وفسق وفجور ها که در گوشه گوشه جهان بیداد می کند نشانه ای از آخر الزمان که ظهور خواهی کرد نیست پس چه است؟؟؟
این ایام که هر کوی وبرزن زینت شده به نام زیبایت است غم دوریت را بیش از هر روز دیگر حس می کنم می خواهم شاد باشم و از شادی بنویسم ولی چه کنم که دلم رضا نیست چگونه مبارک باد بگویم که برکت را در ظهورت می بینم و چگونه شادباش بگویم که روزمان چون شب سیاه گردیده...
اللهم انا نشکو الیک من قلت عددنا و کثرت عدونا وغیبت ولینا
تو می آیی وخواهم نگاشت
ظهور حضرت موعود مبارک
وعده من وتو روی پله جمعه


دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
براي اين دل طوفانيم که رو به ويرانيه اساسي دعا کنيد...خدايا شکرت به خاطر تموم مهربونيات....
اين عکس هم به ياد حاج علي ميزارم...
خيلي با مرامي برادر..
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
پنجره فولاد رضا دل منو جلا میده
سلام مولاي مهربانم...خوبي امام رئوفم....كساني كه ميگيد نه...بيايد تماشا كنيد...امتحانش كنيد ...جواب ميده...اخه اقام خيلي خيلي رئوفه...برو در خونش...مگه ميشه جوابت رو نده...اون ضامن اهو ميشه ..مگه ميشه ضامن ما نشه...در خونش رو بزن...
شهادت امام رئوف سلطان و بركت ما ايرانيان امام رضا رو به تمومي دوستداران ان حضرت تسليت عرض مينمايم
مستي کنم با نام تو، در صحن گوهر شاد توخورده گــــره زلف دلم، بر پنجـــــــره فولاد تو.
تموم شد...
ماه صفر هم بار خودش رو داره جمع ميكنه...
معلوم نيست ديگه بتونيم ببينيمش...
خداحافظ روز وشب هاي عاشقي...
دوباره شب هاي بي كسي شروع شد...
دلمون خوش بود شب ها ميتونيم بيايم و با روضه هاتون اشك بريزيم....
خداحافظ...
و پنجره فولاد و التماس هاي گره خورده
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
به محتاج بودن به غیر تو
حرومه

دوستان عزیزم:
اگه فردای قیامت همدیگه رو گم کردیم
وعده ما زیر مهتابی سبز
ملتمس دعای خیر شما هستم
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
توآخرش منو میکشی ها...
توبدجوری منو خونه خرابه خودت کردی...ارباب!
گفتن دوری ودوستی,نگفتن انقدرطول میکشه...گفتن مکه واحد ومدینه وبقیع...نگفتن مثل كربلا آدمو دیونه میکنه...ارباب جان کربلا یه چیزدیگست!من ازت كربلا مي خوام....میدونم که نصیبم میکنی مولا...
توکه ماروخونه خراب کردی ازعشقت....گفتی هرکی بیادمدینه ..احد...کعبه...بقیع...دلش آروم میشه نگفتی هرکی بیاد احد دیونه کربلا میشه...بهونه حسين میگیره...نگفتی هرکی بیاد دربه درکربلا میشه ودلشو می بره...گفتم میام کعبه و آدم میشم واونطوری زندگی می کنم که توراضی بشی ومنو تودرگاهت جا بدی ..منو یه سفركربلا ببری...اما نشد...من عهدمو شکستم...نشد..نشد..!
آخرشم میدونم آرزو به دل کربلا میمیرم ...کربلا رو ندیده میمیرم...قرارنبود انقدرطول بکشه...مگه نگفته بودی هرکی زیرناودون طلا دعا کنه دعاش مستجاب میشه...مگه من دعا نکردم ...پس چرا انقدرطول کشید...به جان عموجانت عباس قسمت بدم؟؟؟
من که ازهمون ازل دلم رابه دراین خونه بسته بودم ...قبله من که روی مثل ماه تو شده بودخدامی دونه که بی تو میمیرم...اگه دلخوشی این دل من تونباشی میمیرم خداییش همین مهرت که تودلم هستش به داد بیکسیهای من میرسه ...دل بسته برزلفتومنم بی تو من چه کنم؟؟
ببین لیلی قلبم ...به حرف دلم گوش میدی؟ ...میبینی برا خودش چی ميخونه وزمزمه میکنه؟
دل من غصه نخوریه روز آقاتو می بینی یه روزی به عشقت می رسی....
می ری کرببلا کنارآقات میشینی و زمزمه زینت دوش نبی روی زمین جای تونیست...
خاروخاشاک زمین منزل وماوای تونیست...رو برا پدرش می خونی...
ارباب می دونی که ازعشق تو دم می زنم آبرومو خریدی ومنوببخش...غیرتو که من هیچکسی رو ندارم.
می خوام برم کرببلابرات ازته دل بخونم ...اونجا واسه همیشه یه بار ازته دل داد بزنم
مظلوم حسین....عطشان حسين..غریب حسین...اما نه روم نمیشه بگم غریب...اقا جان !
غریب داداشته تو بقیع...غریب سلاله های پیغمبرند تو قبرستان بقیع...که نمی شه براشون حتی گریه کنی...دیگه به تو غریب نمی گم ...تو الان دیگه عاشق ودیونه زیاد داری...
دعا کن مولا جان همیشه عاشق این خونه بمونیم...دستمون ازاین درگاه کوتاه نشه.....ياحق...ملتمس دعام

پنجشنبه هفتم شهریور 1387
اعوذ بالله من نفسی و من الشیطان الرجیم
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم
انا لله و انا الیه راجعون
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
سلام یا صاحب العصر و الزمان یا اباصالح المهدی ادرکنی ادرکنی ادرکنی
سلام بر عرشیان...
سلام به همه رفقا
ادامه مطلب
یکشنبه سوم شهریور 1387
چه قدر انتظار باید بکشم

کربلا یعنی...
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم
گفت تو با پا آمدی باید بگردی، برو با سر بیا تا من بگردم...
دلم تنگ است.... برای کسی تنگ است که........ نه دستم توان نوشتن نامش را دارد و نه زبانم جرات بیانش را، و نه قلبم طاقت دوری اش را... نمی دانم ۱۸ شهریور آخرین نگاهمان بود یا.....یه نگاه به دفتر خاطراتم انداختم. اینا بخشی از خاطرات خودمه که از بدو ورود به مدینه نوشتم. البته خیلیاش خصوصی و سکرت بود! بدلیل مسائل سکیوریتی حذف شد!
۱۲شهریور... ساعت ۱۲:۳0 صبح ... (هواپیما)
هنوز دنبال خودم می گردم. هنوز پیداش نکردم. فقط می دونم باید از اینجا برم تا بتونم گمشده مو پیدا کنم. از حالا غصه برگشتن به ایران رو می خورم. خدایا کمکم کن.
همان روز ، همان جا ، ساعت ۲:۴۰
الان بالای شهر مدینه هستیم. ولی از اینجایی که من نشستم چیزی دیده نمی شه. 20 دقیقه دیگه توی فرودگاه جده فرود میایم. الان هیچی نمی تونم بگم. فقط دلم می خواد یه آدم دیگه بشم.
همان روز... توی اتوبوس در حال حرکت به طرف مدینه.
ساعت ۳:۱۰ ظهر بود که به جده رسیدیم. ساعتها رو روی ۲:۴۵ تنظیم کردیم. چقدر اینجا گرمه. حالا همه چیز عوض شده. آیا منم عوض می شم؟
۱۳شهریور۸۵.... ساعت 10:50 .... هتل بدرالعوالی
دیشب شب سختی رو گذروندم. تمام دیروز رو فقط یک ساعت و نیم خوابیدم. واسه نماز صبح مسجدالنبی بودیم. چقدر نمازشون با ما فرق داره. وااای که چقدر هم طولانیه. به جای توحید بقره می خونن!!! اونم فقط بخشی از اونو!!!!!!!!!!پاهام درد می کرد نمی تونستم وایسم. سخت ترین نماز صبحی بود که تو عمرم خونده بودم!! بعد از نماز یه کم خوابیدیم و بعد رفتیم حرم. ضریح پیامبر (ص) . . چقدر شلوغ بود. من اینجوری هیچی از زیارت نمی فهمم. باید برم یه گوشه خودم تنها باشم. و رفتم! . . اینجا همه ایرانین. از اینجا تا حرم یه کوچولو راهه. یعنی فقط کافیه از اینور خیابون بریم اون ور خیابون. از پنجره اتاق هم می شه بقیع و حرم رو دید.
مسجدشیعیان
امشب واسه نماز مغرب رفتیم مسجد شیعیان. چقدر غریبه اینجا. بعد از مدتها اینجا عبارت "اشهد ان علیا ولی الله" رو شنیدم. و فقط اینجا بود که تونستم روی مهر نماز بخونم. وقتی پیشونیمو روی مهر می داشتم خیلی حس خوبی داشتم. دلم می خواست به جای تمام روزهایی که بدون مهر نماز خوندم سجده کنم.
نمای داخلی مسجد شیعیان
۱۸ شهریور
باید بریم. خیلی دوست دارم مکه رو ببینم. ولی تازه یاد گرفته بودم چه جوری برم بقیع که اون اولا پشت پنجره ها باشم. آخه اینقدر شلوغ می شه که اگه دیر برسی هیچی نمی تونی ببینی.وداع بابقیع خیلی سخته...
یک هفته گذشت. حالا نوبت ما بود مدینه رو ترک کنیم. مسوولین هتل با قرآن و اسپند داشتند با بچه ها خداحافظی می کردند. اما انگار هممون یه حال دیگه داشتیم. یاد روز ورودمون افتادم. نگاهی به خودم کردم. دیدم منم مثل بقیه بچه ها صورتم خیسه. قلبم به قدری سنگین بود که انگار دارم عزیزی رو از دست میدم. نه انگار دارم خودم میمیرم. آره دیگه این منِ تنها نبودم بلكه منو غم فاطمه و تنهایی حسن و غربت علی همه با هم بودیم. دیگه اصلاَ منی وجود نداشت. فقط آه و حسرت و ناله و فغان بود.
آری مدینه مدینه تو شهر غمی ...
خدا برتو نظر دارد که هستی شهر پیغمبر....مدینه شهر گل هایی چه گل هایی همه پرپر
.
عاشق نشستن توی این حیاط بودم!
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
یا مـــــهدی

تویی مولا تمام هست و بودم تویی مولا همـه بـو د و نبــودم
بـرایت منتــــظر بـر در نشینم فـدای تو تمــام هست و بـودم
بیا تا جـان خود ســازم فدایت بیا تا بشـــــنوم مولا صـــدایت
اگر آیی اباصـــــالح بـه پیشم نمی ســـازم دگر مولا رهــایت
بیا ای یوسف گمگـــشته مـا بیا ای منتـــــقم مهـــر دل آرا
بپــوش پیراهن رزم حسین را نشــان عاشــقان ده قبــر زهرا
زهجــران تو مـولا غمگـــسارم ز دوریت همیشه اشـــکبار
بیا جان این حسین و جان زهـــرا بـرای دیدنت درانتظارم
باز هم آدینه، باز هم انتظار، باز هم امید موعود...... آیا این همان آدینه موعود است؟!
نکند باز هم، در حسرت نهمین فرزند امام حسین (علیه السلام) به غروب بنشینیم؟!

اگر از عمر دنيا تنها يك روز باقى مانده باشد، خداوند آن روز را چنان طولانى مىگرداند كه مردى از فرزندان من قيام كند و دنيا را پس از آنكه از ظلم و ستم پر شده بود پر از عدل و داد نمايد، من اين سخن را از رسول خدا، كه درود و سلام خداوند بر او باد، شنیدم. «امام حسین (علیه السلام)» 1
شنبه سوم فروردین 1387
.الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین(ع)
جناب آقای دکتر موسوی بازگشت شما را از کربلای معلا و نجف اشرف گرامی میداریم..خوش به سعادت شما..انشالله که ما هم بتونیم برات کربلا رو بگیریم..
التماس دعا داریم آقای دکتر![]()
در ضمن از همگی عاجزانه میخوام که واسه منم دعا کنید تا در سال جدید به تنها آرزوی زندگیم هر چه زودتر برسم و منم خیلی زود کربلایی بشم.
آنگاه که بر سجاده دلت سجده کردی...
آنگاه که اشک عبودیتت را روانه درگاه
ما را از دعای خیر خود دریغ مکن
سه شنبه نهم بهمن 1386
روضه عباس
يعني حسين (ع) رحمت واسعه ي الهي و عباس (ع) كليد دار رحمت واسعه ي الهي است ; يعني تا دلي عباسي نشود نمي تواند حسيني شود ! از اين رو بزرگانمان تاكيد دارند كه قبل از زيارت امام حسين (ع) , برادرش اباالفضل را زيارت نمايند و از او اذن دخول به خيمه گاه حسيني را بگيرند !
اما در وصف ابا الفضل (ع) همين بس كه ...
(( ... آن هنگاه كه وسايل كاروان حسيني را به غارت نزد يزيد ملعون بردند , پرچم و رايت سياه حسيني بسيار جلب توجه مي نمود ; چرا كه پرچم و چوبه ي آن پر از سوراخ , ولي دستگيره ي آن سالم مانده بود ! در آن حال يزيد ملعون از روي تعجب و حيرت 3 مرتبه برخاست و نشست !!! و گفت :(( سالم ماندن دستگيره ي پرچم نشان مي دهد كه پرچم دار حسين تمام تيرها و نيزه ها و ضربه ها را تحمل نموده , اما دست از حفظ پرچم برنداشته است ! ))
... واينك تاريخ چشم به راه دلاور مردي دوخته است كه ميراث دار شجاعت حسيني و غيرت و مروت عباسي و
خونخواه كربلا است !

التماس دعا دارم زياد !![]()
حسين يارتون !
حق نگهدارتون ! 
یکشنبه شانزدهم دی 1386
بسم رب الحسين
هیسسسسس هیسسسسسسس
گوش کن !!!! داره یه صدایی میاد !!!!!
خوب گوش کن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمیشنوی؟ یا میشنوی ؟!!!!!!
صدای شمشیر صدای ناله --- صدای یا حسین یاحسین ؟!!!!۱!!!!
اره محرم داره میرسه .. پارسال محرم یادتونه داشتی به خودت قول میدادی که عوض بشی؟
آیا عوض شدی؟؟؟ یا مثل من ..............![]()
یه محرم دیگه اومد یه قول دادن دیگه ایا به نظرتون تا سال دیگه ما عوض میشیم؟؟؟؟
نمی دونم والا .. دعا کنین هم برای خودتون هم برای من و هم برای همه که عوض بشن
هر سال که میگذره از عمرمون کم میشه هیچ .... خیلی سخت تر میشه عوض شد
محرم دعا برای ما یادتون نره.........
اللهم عجل لولیک الفرج
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
جمعه هاي انتظار
مهدي جان نذار كه چشمان گريان منتظران و عاشقانتان بدون ديدن جمال زيبا و دلآراي شما ازاين جهان بسته شود
مهدي جان منتظرانتان به جمعهاي چشم دوختهاند كه ظهور كنيد وعطر حضور زيبايتان را احساس كنند
مهدي جان منتظرانت تو دعاي ندبه ميگويند « متي ترانا و نريك »
كي باشد ما را ببيني و ترا ببينيم ![]()
با همهی لحن خوش آواييم دربدر کوچهی تنهاييم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمهی تو از همه پرشورتر
کاش که اين فاصله را کم کنی محنت اين غافله را کم کنی
کاش که همسايهی ما می شدی مايهی آسايهی ما می شدی
هر که به ديدار تو نائل شود يک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد سينهی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامهی جان منست نامهی تو خط امان منست
ای نگهت خواستگه آفتاب بر من ظلمت زده يک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست يار و مددکار ما كي و كجا وعده ديدار ما
دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد به هواي ديدن توهوس حجاز دارد
به مكه آمدم اي عشق تا تو را بينم تواي كه نقطه عطفي به اوج آئينم
كدام گوشه مشعر ، كدام كنج منا به شوق وصل تو در انتظار بنشينم ؟
روا مباد كه بر بندهات نظر نكني روا مباد كه ارباب جز تو بگزينم
چو رو كني ، به رهت درد و رنج نشناسيم به لطف روي تو دست از ترنج نشناسيم
اي خدا اين جمعه....
التماس دعا
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
ميلاد امام رضا بر تمام مسلمين مبارك باد
يازدهم ذيقعده روز ولادت هشتمين اختر تابناک ولايت, عالم ال
محمد, امام علي ابن موسي الرضارابه تمامی دوستداران و شيعيان
ان حضرت تبريک مي گوييم.وازخدا مي خواهِم که دراين روزبزرگ
به برکت اين وجود نورانی تمامی رهجويان حقيقت را به سرمنزل مقصود برساند.
بكوش دل ندا آمد كه يار آشنا آمد .... بدرد ما دوا آمد رضا آمد رضا آمد
بيايد فرش او از نور،زتار گيسوان حور .... كه آمد قبلهْ منظور،رضا آمد رضا آمد
چو عيس ميكند احيا،چو موسي با يد بيضاء .... ز نسل حيدر و زهرا،رضا آمد رضا آمد
التماس دعا![]()
بذاتش تالي حيدر،به عصمت وارث مادر .... ولايش عين پيغمبر،رضا آمد رضا آمد
پناه انس وجان است اين،امام مهربان است اين .... شفيع شيعيان است اين،رضا آمد رضا آمد
شنبه بیست و ششم آبان 1386
اللهم ارزقنی کربلای حسین به حق حسین
سلام حاجی..یادی از ما کردی
سلام.
کجایی حاجی؟؟؟
علی بن مهزیار
حاجی ما رو هم دعا کن
یهو گفت:دوست داری بری کربلا
چی میگی حاجی..تو که وضع منو میدونی...
برنامه عرفه کنسل شد..قراره اگر خدا خواست اربعین بریم..
داغون شدم...علی حرف می زد و من هیچی نمی فهمیدم...
علی راست میگفت:اهل بیت خیلی با مرام اند
با خودم قرار گذاشتم تا اربعین هر وقت تونستم بیام و مطلب بنویسم ...نوکری اهل بیت خیلی با صفاسس...این بار تلاش میکنم که آدم شم تا امام حسین خودش بطلبد منو......
التماس دعا
ي عكس شش گوشه بخرم... خيره خيره...، تا كي آقا، تا جوونم دعوتم كن... بيادم بشم...آدم بشم، تا كي با عكسه حرمت..پناه ميبرم به آفريدگار فلق
تا كي عكس شش گوشه بخرم... خيره خيره...، تا كي آقا، تا جوونم دعوتم كن... بيام آدم بشم...آدم بشم، تا كي با عكسه حرمت حرف بزنم...

حرف دل زياده... اما نميشه گفت ميزارم براي آخر هفته اگه دعوتم كردي...
يابن الزهرا نظري برما
: تا كي نگاهم بدرقه راه كاروان باشه...یا حسین![]()
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
اگر بار گران......
راستش نمیدونم چطور شروع کنم ...
اصلا این طور بگم این آخرین سلام من تو بخش نویسندگان وبلاگ است...واقعیت اینه که قرار بود ۶ ماه قبل خداحافظی کنم ولی وقتی که خبر سفر به کربلا رو شنیدم و از طرفی جناب آقای دکتر مدت به روز بودن وبلاگ ۶ ماه تمدید کرد شما مجبور شدید منو تحمل کنید....
این بار هم کربلا نشد..ای خدا چقدر گناهکارم که اینطور مورد عذاب قرار گرفته ام
تشکر ویژه از جناب دکتر موسوی و تمومی دوستان که مجبور بودن مطالب منو تحمل کنند...
مشتاق دیدار تمام شما هستم
فقط التماس دعا دارم از تمومه عزیزان و کربلایی های آینده![]()
خدانگهدار![]()
شنبه هفتم مهر 1386
التماس دعا
میگن هر وقت آب می نوشی بگو یا حسین تو این روزها که آب می بینی و نمی تونی بنوشی آرام بگو یا ابالفضل...تو شب های قدر ما رو از دعای خود محروم نکنید

التماس دعا![]()
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
عکس هایی از سرزمین عشق
آخرین روزهای سفرمونه و الان تنها آه وحسرتش باقی مانده ...چندتا عکس بود که منو برد به اون زمونا ..حیفم اومد نزارم تو وبلاگ...
الهی سینه ای ده آتش افروز در آن سینه دلی و آن دل همه سوز
کرامت کن درونی درد پرورد دلی در وی , درون درد و برون درد
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست دل افسرده غیر از آب و گل نیست


شاید بیش از هرجای دیگه دلتنگ غربت تو هستم بقیع
و این هم مدینه
ای خدا یعنی میشه دوباره ....
برگرفته از سایتwww.hicaz2000.com برای بهتر دیدن عکس ها بر روی عکس کلیک کنید
التماس دعا![]()
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
با عرض اجازه از دیگر دوستان و تشکر ازجناب اقای دکترموسوی:
واقعا زمان چه زود می گذرد. انگار همین دیروز بود. باور کردنش سخت است که یک سال از آن روزها گذشته. یک سال پیش در چنین روزی هایی من با یک کاروان از دانشجویان تازه وارد مدینه شده بودیم.
قبل از سفر یکی از دوستان که قبل از من به این سفر پر برکت رفته بود می گفت که دل کندن از مدینه خیلی سخته با وجود اینکه داری میری به مکه . آونا و منن تعجب میکردم که چرا سخته؟؟.اونها انتظارشون داره تموم میشه. دارند میرند بهترین جای دنیا. آخر دنیا. باید خوشحال باشند. آخه چرا این همه ناراحتی؟ ..........
ما که از خوشحالی تو پست خودمون نمی گنجیدیم با بقیه بچه ها کلیدهامون رو گرفتیم و به اتاقامون رفتیم.
یک هفته گذشت. حالا نوبت ما بود مدینه رو ترک کنیم. مسوولین هتل با قرآن و اسپند داشتند با بچه ها خداحافظی می کردند. اما انگار هممون یه حال دیگه داشتیم. یاد روز ورودمون افتادم. یاد صحبت های اون رفیقم. نگاهی به خودم کردم. دیدم منم مثل بقیه بچه ها صورتم خیسه. قلبم به قدری سنگین بود که انگار دارم عزیزی رو از دست میدم. نه انگار دارم خودم میمیرم. آره دیگه این منِ تنها نبودم بلكه منو غم فاطمه و تنهایی حسن و غربت علی همه با هم بودیم. دیگه اصلاَ منی وجود نداشت. فقط آه و حسرت و ناله و فغان بود.
آری مدینه مدینه تو شهر غمی ...
خدا برتو نظر دارد که هستی شهر پیغمبر....مدینه شهر گل هایی چه گل هایی همه پرپر
اصلا دوست نداشتم غمگین ترین شهر عشقو ترک کنم.....
رفتیم مسجد شجره و اونجا بود که محرم شدیم و الان موقع لبیک گفتن بود ...واقعا اضطراب عجیبی داشتم..حاج اقا ربانی می گفت بدا به حال اونی که خدا بهش بگه لا لبیک....یا ارحم الراحمین نکنه من هم...
بعد از اینکه نماز مغرب و عشا رو خوندیم لبیک گویان پشت سر حاج علی سعدونی راه افتادیم به سمت اتوبوس ها
ساعت۲رسيديم مكه. شهر مكه، شهري است بين كوههاي متعدد و لذا هتل ها خيلي تو كوه هستن و اين باعث شده سطح و كيفيت هتل از مدينه پايين تر باشه. شارع خالد ابن وليد كه محل هتل مابود هتل قرطبه، به نظر ميرسه محله سطح پاييني باشه. البته فكر ميكنم كلاً مكه همينطوري باشه. دست فروشها تو اون ساعت از شب بساطشون پهن بود. ساعت ۲.۱۵رسيديم هتل و ۲.۴۵رفتيم براي انجام اعمال.
الله اكبر
لا اله الا الله
ولله الحمد
تنها چيزي كه اون لحظه به ذهنم ميرسيد اين بود كه يه سري ميت كفن پوش افتادن تو خيابون و دارن خودشون رو تشييع مي كنن. ديدي بلند بلند اين اذكار رو تكرار ميكنن. دقيقاً يادآور همون لحظات بود. منتهي اين بار داريم اذكار رو براي خودمون ميگيم. مايي كه هيچي نيستيم.
به حياط حرم رسيديم. به صف ايستاديم تا نظم بيشتري بگيريم. بعد همه سرها رو انداختيم پايين و وارد حرم شديم. قرار بود هروقت حاجي گفت سرهامون رو بالا بياريم، وقتي كاملاً كعبه معلوم شد!
رفتيم...رفتيم....رفتيم. رسيديم. "حالا سرهاتون رو بياريد بالا"
الله اكبر! چه عظمتي، ناخودآگاه به سجده ميافتي و خدا رو شكر ميكني كه الان اينجايي. حالا وقتشه سه تا حاجتي رو كه كلي براش برنامه داشتي طلب كني. هول ميشي. خدايا خيلي وقت حاجت هام رو دارم تكرار ميكنم اما الان بهت زده شدم. جوگير شدم. من كجام؟!؟! خدايا من لايقش بودم ؟؟ اصلاً چرا من؟ نميدونم. لحظاتي بود. لحظات بهت و حيرت از عظمت كعبه نه بخاطر چوب و سنگش بلكه چون تو رو به ياد عظمت خدايت ميندازه.
اعمال شروع شد. طواف عمره مفرده شروع شد. از حجرالاسود هفت دور تا همونجا.
در تمام مدت انجام اعمال همه ۱۱۵ نفر پشت سر حاج اقا كه بلند دعا ميخواند، تكرار مي كردند. انگشت نما شده بوديم. شايد اينكار عموميت داره اما نه براي اين تعداد آدم. هم در طواف و هم در سعي. حال عجيبي داشتم.
اشک امانم نمی دهد
گویی در فضایی مملو از خدا فرو میروم
حضور او را بر پوستم بر روی قلبم بر روی عقلم در عمق فطرتم حس می کنم
فقط او را می بینم
فقط او را می یابم
و فقط او هست ... .
و چه زیباست سفری که جز به او نمی اندیشی.
جمعه شانزدهم شهریور 1386
ورود به مدینه
بعد از یه ساعت معطلی در اون گرمای وحشتناک ظهر در فرودگاه جده و مشکلی که برای پاسپورت چند تا از دوستان پیش اومد ، بالاخره ساعت 3 ظهر بود که به طرف مدینه حرکت کردیم. کاروان ما سه تا اتوبوس بود. در طول راه حاج آقا غلامی(معاون کاروان که تو اتوبوس ما بود) توضیحاتی درباره عربستان و شهر های مهم آن و همچنین اطلاعاتی درباره فرودگاه جده بیان کردند. از جمله اینکه فرودگاه جده بزرگترین فرودگاه در خاورمیانه به حساب میاد !!! حدودا یک ربع طول کشید تا از فرودگاه خارج شدیم و از آنجا وارد جاده ای شدیم که به "طریق الهجرة " معروف است. چون پیامبر و یارانشان از طریق همین راه بوده که از مکه به مدینه هجرت کرده بودند. در طول راه محو تماشای منظره بیرون بودم. خشک و بی علف. انگار قرن هاست که اون بیابان باران به خودش ندیده بود. گهگاهی هم به کوه یا تپه های سیاه رنگ و سختی می رسیدیم. جاده خالی خالی بود. انگار جاده رو برای ما قرق کرده بودن! بعد از تقریبا دو ساعت و نیم به محل استراحت معروف حجاج یعنی ساسکو رسیدیم. جایی که تمام حجاج (چه در حج تمتع و چه در عمره) باید در آنجا استراحت کنند. ما هم یک توقف نیم ساعته داشتیم و با یک ناهار حسابی اون هم ساعت پنج و نیم بعدازظهر!! پذیرایی شدیم. اون هم چه ناهاری که بهتره توضیح زیادی درباره اش ندهم ... و دوباره سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت کردیم.
اولین غروب مدینه رو تو جاده دیدیم. خیلی زیبا بود.
ساعت نزدیک هشت ونیم بود که حاج آقا بچه ها رو هشیار کردند که دیگه چیزی تا مدینه نمونده و پشت کوههایی که روبرومون بودن می تونیم شهر مدینه رو از دور ببینیم. همه بی قرار شده بودن و از پنجره های اتوبوس سرک می کشیدن که زودتر ار بقیه بتونن مدینه رو ببینن ...
و بالاخره کوههای سیاه همچون پرده های حجابی از جلوی چشمان ما کنار رفتند و در دل اون سیاهی مدینه مثل یک نگین سفید می درخشید ... باورم نمی شد. سکوت سنگینی تمام اتوبوس رو فرا گرفته بود. نزدیک و نزدیک تر می شدیم. نفس هامون تو سینه حبس شده بود. دیگه تقریبا حرم رو هم می تونستیم ببینیم. با اون گلدسته های بلند و زیباش و اون گنبد سبز و روحانی پیامبر ...
سلام من به مدینه ، به آستان رفیعش ،
به مسجد نبوی ، به لاله های بقیعش ...
این مداحی حاج منصور انگار جرقه ای بود برای انفجار بغضم ... فضای روحانی حاکم شده بود و هر کس چیزی می گفت ولی من انگار لال شده بودم و چشمام دوخته شده بود به گنبد خضراء ... یکی ازدوستان که خودش هم تحت تاثیر قرار گرفته بود و به ما می گفت که : بچه ها الان موقع دعا کردنه ، الانه که دلاتون آماده ست .. بچه ها باورتون بشه که پیامبر شما رو طلبیدن ... شما انتخاب شدین ... دیگه علاوه بر لال شدن انگار با شنیدن این جمله کر هم شده بودم! احساس بی وزنی می کردم ...
همین طور که از خیابانهای مدینه عبور می کردیم به حرم هم نزدیک تر می شدیم و شلوغی شهر رو می دیدیم. تا اینکه بالاخره اتوبوس ها جلوی در هتل توقف کردن. هتل بدرالعوالی! همگی کلی ذوق کرده بودیم. چون فکر نمی کردیم هتلمون اینقدر به حرم نزدیک باشه. در واقع هتل ما روبروی بقیع واقع شده بود و با حرم فقط به اندازه یک عرض خیابان فاصله داشتیم. کارکنان هتل با گل و اسپند به گرمی از ما استقبال کردند. البته فقط 120 نفر در این هتل مستقر شدیم و بقیه بچه ها(کاروان حریف)
به هتل قصر الخیام رفته بودند. تمام مسافران هتل از دانشجویان پسر ایرانی بودند. و جالب تر اینکه همه عوامل هتل هم ایرانی بودند ( البته به جز نظافتچی ها و یکی دو نفر در قسمت پذیرش ). فضای هتل هم با جملاتی زیبا خیلی با سلیقه تزیین شده بود و خدایی از نظر فرهنگی تو عمره دانشجویی سنگ تموم می گذارن... ساعت نه و نیم بود. فقط یک ساعت وقت داشتیم که در اتاق ها مسقر بشیم و شام بخوریم. البته یکی از اشپز ها که می اومد میگفت برنج سرریز از بچه های خودمون بود.اسمش هم رضی بود.بیچاره چه قدر اذیتش کردیم.............
بعد استراحت کوتاهی که کردیم دوباره همه جمع شدیم تا برای عرض ادب به مسجدالنبی بریم. البته اون موقع درهای مسجد رو بسته بودند ولی همین عرض ادب در حیاط حرم هم کلی برامون اضطراب آور بود! همگی زیارتنامه به دست دعاهای مربوط به وارد شدن به حرم رو با حاج آقا ربانی زمزمه می کردیم و آرام آرام گام برمی داشتیم. خنکای نسیمی به صورتمون می خورد که من فکر می کنم نوعی خوشامدگویی حضرت به ما بود! به خاطر مسائلی که قبلا پلیس بقیع برای ایرانی ها به وجود آورده بود و اینکه هر گونه تجمعی جلوی حرم ممنوع بود نمی تونستیم زیاد توقف کنیم. ضمن اینکه ما وارد قسمتی از حیاط شده بودیم که روبروی باب جبرئیل و باب النساء بود . همون چند دقیقه ای هم که جلوی گنبد ایستاده بودیم چندین بار پلیس بهمون تذکر (کمی خشونت طلبانه !!!) داد. ولی هیچ وقت صحنه ای رو که برای اولین بار گنبد رو از نزدیک دیدم فراموش نمی کنم. راستش اول خجالت می کشیدم در مقابل حضرت سرم رو بالا بگیرم ... نمی تونستم باور کنم که من ، با این همه گناه ، با این قلب سیاه ، ... واقعا حضرت من رو دعوت کرده بودن ؟! واقعا من انتخاب شده بودم ؟!...
بعد کلی گریه و زاری و دعا خوندن و ... که دیگه ساعت از یازده شب هم گذشته بود تازه فهمیدم که نماز مغرب و عشا رو یادم رفته بود که ادا کنم .
بعد خوندن نماز جلوی درهای بسته بقیع رفتیم و چند دقیقه ای هم اونجا توقف کردیم. چقدر تاریک و ظلمانی بود از اون پایین چیزی معلوم نبود و قرار شد فردا برای زیارت ائمه بقیع برویم .
به هتل برگشتیم و بعد از توجیه شدن برنامه فردا برای استراحت به اتاق هامون رفتیم. حالا دیگه همه شوق و ذوق دیدن داخل مسجد و رفتن به قسمت روضة النبی رو داشتیم. که قرار بود فردا بعد از نماز صبح به اونجا بریم.
اولین شبی بود که می خواستم جایی سر به بالین بگذارم که فقط چند صد متر با بالین مقدس پیامبر فاصله داشتم ... آیا واقعا می شه آدم راحت خوابش ببره ؟! صدای تپش قلبم لالایی بود که تا صبح توی گوشم بود ...

اللهم ارزقناحج بیتک الحرام..........التماس دعا
جمعه پنجم مرداد 1386
من کنتم مولا فهذا علی مولا

از "عین "علی عیون ما بینا شد وز"لام"علی لسان
ماگویا شد در "یای"علی نورخدا می بینیم ز آن نور
محمد وعلی پیدا شد
عاشقان عیدتان مبارکباد![]()
![]()
![]()
![]()
شنبه نوزدهم خرداد 1386
«ألسَّلامُ عَلَيکِ أيَّتُهَا الصِّدّيقَة الشَّهِيدَة»
** یافاطمه(س) من عقده دل وا نکردم **
** گشتم ولی قـبــر تو را پـیدا نکردم **
** چـشـم انـتـظارم، مـهـدی(عج) بیـاید **
** تـا تـــربـــتـــت را، پــیــدا نـمــایــد **
آری!زخم های مادر، مرهم نبیند، مگر آن که مولایمان گرد غربت از ذوالفقار برگیرد و با ندای:
« أنا الصَمصامُ المُنتَقِم »
منم شمشیر برّان انتقام!
انتقام بزرگ مظلومه تاریخ را بستاند.
آری، همه میدانیم که سرخی چشم به خون نشسته حضرت فاطمه زهراء(سلام الله علیها) را مرهمی نیست، مگر دستان موعود مادر.
التماس دعا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سه شنبه هشتم خرداد 1386
در انتظار فرج آقا
و جو میکنیم. در کوچه پس کوچههای عشق به دنبال معشوق میگردیم تا شاید نشانی تو بیابیم و
بتوانیم گرمای وجودت را با تمام وجودمان حس کنیم. چه زیباست لحظهی وصال! یا صاحب الزمان
عجّلاللهتعالیفرجکالشریف! قلبم آکنده از عشق به شماست، ولی اعمالم، چیز دیگری میگویند.
شنیدهام که اندرون قلب مرا میبینی و گرچه اعمالم باعث آزردگی خاطر شماست ولی عشق به وصال
وجود نازنینت، مرا به زندگی و آینده امیدوار میکند.
در آن نفـس کـه بمـیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
قلم ناتوان است از حس و نگارش عشقی که خودم هم نمیتوانم آن را بیان کنم.
مولای من! آن زمان که در جست و جوی شما آوارهی کوی و برزن هستم تا نشانی از تو بیابم، وقتی به
در خیمه میرسم، متوجّه میشوم که من نیز مانند آن مرد صابونی، غرق در پستیهایی هستم که
مانع رسیدن به وصال محبوب است.
هنگامی که به درون خود و به فطرت اولیهی خویش که خداوند در نهاد همه گذاشته مراجعه میکنم، با
چشم دل آثار و برکات شما را به خوبی میبینم و بارقههای امید در وجودم شعلهور میشود.
بهشـت عـدن اگر خـواهی بیا با ما به میخانه که از روی خمت سوزی به حوض کوثر اندازیم
آری، جهت رسیدن به کمال عظمای الهی باید به در خانه رفت. باید خانه را پیدا کرد و در مسیر رسیدن، از سختیها و نا ملایمات نترسید.
در بیابان گـر به شـوق کعبه خواهی زد قـدم سـرزنشها گـر کـند خـار مـغـیلان غـم مخـور
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
یا صاحب الزمان مددی
مـژدهی آمـدنت قیمـت جـان میارزد تاری از موی تو آقـا به جهـان میارزد
میگویند درد انتظار مثل درد دندان است که تا به سر نیامده به عمق جان اثر میکند. ولی ای کاش درد انتظارت مثل هزاران درد دندان بود. درد فراقت بند بند وجودم را میگدازد. نمیدانم چه وقت این سوز هجران به سر خواهد آمد و آن لحظهی باور نکردنی برایم به وقوع خواهد پیوست.
یا صاحبالزمان! تا کی در آسمان به پرنده خیره شوم؟ تا کی در پیادهروی نگرانی انتظار قدم زنم؟ تا کی گلهای سرخ را به یادت بر پردهها سنجاق کنم؟ و تا کی شبهای جمعه به یادت بخوانم سلامٌ علی آل یاسین؟
تا یار که را خواهد و میلش به که افتد.به انتظار فرجت زنده ایم آقا
التماس دعا![]()
یا حق![]()
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
یا صاحب الزمان مددی
سالهاست که در انتظار دیدن جمالت، چشم انتظاریم. به هر گلی که میرسیم، بوی تو را در آن جست و جو میکنیم. در کوچه پس کوچههای عشق به دنبال معشوق میگردیم تا شاید نشانی تو بیابیم و بتوانیم گرمای وجودت را با تمام وجودمان حس کنیم. چه زیباست لحظهی وصال! یا صاحب الزمان عجّلاللهتعالیفرجکالشریف! قلبم آکنده از عشق به شماست، ولی اعمالم، چیز دیگری میگویند. شنیدهام که اندرون قلب مرا میبینی و گرچه اعمالم باعث آزردگی خاطر شماست ولی عشق به وصال وجود نازنینت، مرا به زندگی و آینده امیدوار میکند.
در آن نفـس کـه بمـیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
مولای من! آن زمان که در جست و جوی شما آوارهی کوی و برزن هستم تا نشانی از تو بیابم، وقتی به در خیمه میرسم، متوجّه میشوم که من نیز مانند آن مرد صابونی، غرق در پستیهایی هستم که مانع رسیدن به وصال محبوب است.
هنگامی که به درون خود و به فطرت اولیهی خویش که خداوند در نهاد همه گذاشته مراجعه میکنم، با چشم دل آثار و برکات شما را به خوبی میبینم و بارقههای امید در وجودم شعلهور میشود.
بهشـت عـدن اگر خـواهی بیا با ما به میخانه که از روی خمت سوزی به حوض کوثر اندازیم
آری، جهت رسیدن به کمال عظمای الهی باید به در خانه رفت. باید خانه را پیدا کرد و در مسیر رسیدن، از سختیها و نا ملایمات نترسید.
در بیابان گـر به شـوق کعبه خواهی زد قـدم سـرزنشها گـر کـند خـار مـغـیلان غـم مخـور
حاجی ها یادتون هست حاج اقا ربانی چی میگفت:هر عمل ناپسندی که از شیعیان سر بزند مثل زخمی است که بر دل صاحب الزمان میزنند.
چه زیبا گفت مرحوم محمد رضا اغاسی به امید ظهور اقا:
شاید این جمعه بیاید شاید.التماس دعا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
اربعین حسینی
چهارشنبه نهم اسفند 1385
يا سيدتنا رقيه .س.
رقيه خاتون از خواب بيدار شد، او لحظاتي قبل خود را در کنار پدر مي ديد، اما اکنون پدر را در کنار خود نمي بيند و غم فراق پدر را بيش از اين نمي تواند تحمل نمايد.. اشک مي ريخت و پدر را مي خواست، عمه اش زينب سلام الله عليها او را در آغوش گرفته بود ..
او که غم فراق شايد بيش از ديگر عزيزان آزارش مي داد بايد اين مصيبت ديده ها را آرام نمايد، هرچه کرد دخترک آرام نگرفت!!
ديگر کودکان و زنان از خواب بيدار شدند.. به گريه درآمدند.. صداي گريه و ناله فضاي خرابه را پر کرد و به کاخ يزيد لعنة الله عليه رسيد، او که مست از شراب و باده تازه به خواب فرو رفته بود از خواب بيدار شد.. از علت گريه و ناله خرابه نشينان پرسيد.. به او گفتند: دخترکي از حسين خواب پدر ديده و بهانه پدر گرفته.. آن لعين دستور داد سر بريده پدر را براي رقيه خاتون آوردند و آن سر مطهر را در حالي که پوششي بر آن بود در دامان آن نازدانه گذاشتند!!
رقيه خاتون سر پدر را در آغوش گرفته اشک مي ريخت و مي گفت: اي پدر به وعده اي که دادي وفا کن و مرا با خود ببر!! چيزي نگذشت که آن نازدانه در دامان عمه اش زينب جان داد..
و در آن نيمه شب در آن خرابه تاريک عاشورائي ديگر بپا شد!!
خدا یا ما را کربلایی کن …
التماس دعا![]()
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
یا حسین مددی کن بر دل ما
شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين (ع)
روي دل با کاروان کربلا دارد حسين (ع)
ميبرد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظيم
بيش از اينها حرمت کوي منا دارد حسين
بس که محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نميداند عروسي يا عزا دارد حسين
سروران،پروانگان شمع رخسارش ولي
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسين
آب خود با دشمنان تشنه قسمت ميکند
عزت و آزادگي بين تا کجا دارد حسين
شمر گويد گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جاي نفرين هم به لب ديدم دعا دارد حسين
التماس دعا دارم از تمومه حاجی های عزیز
یا حق![]()
![]()
یکشنبه یکم بهمن 1385
بسم رب الحسین
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى
سلام بر حسين و بر على بن الحسين و بر
اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
فرزندان حسين و بر اصحاب و ياران حسين
و باز هم محرم و باز هم عاشورا. بازهم فصل خونین روزهای عاشقی.
و باز فریادهای مولایمان در گوش زمان که :
فلاندبنک صباحا و مسائا و لابکین لک بدل الدموع دما...حسره علیک و تاسفا علی ما دهاک
این معز الاولیا و مذل الاعداء؟ این الطالب بدم المقتول بکربلاء؟










