یکشنبه چهاردهم آبان 1385
اصلا" فکرش رو هم نمی کردم
ای بابا دیدید تورو خدا بچه های کاروان آقای افتخار که ما اصلا" فکرش رو هم نمی کردیم با هم ارتباطی داشته باشند یه سی دی کامل از فیلم و عکس های خودشون دادن به نهاد بعد ما اینجا نشستیم می گیم اردوی شوش این جمعست نه جمعه ی دیگست نه آقا اصلا" لغو شد
حالا خواهشا" آبروداری کرده هر کس عکس یا فیلمی داره هر چه سریعتر به نهاد برسونه اگر هم به نهاد دسترسی ندارید با شماره ی من تماس بگیرید و به خود من بدید من به نهاد می رسونمشون(۰۹۱۶۶۱۶۹۱۷۷)
با تشکر.............یا علی
بازم عکس:
هتل مدینه هتل مکه 4 کبوترهای مکه هتل مکه 5 هتل مکه 6 یه عکس هم از خودم
هتل مکه 7 هتل مکه 8 هتل مکه 9 هتل مکه 10
شنبه بیست و نهم مهر 1385
رمضان رفت
ماه رمضون هم داره تموم می شه و ما هنوز مجوز کربلامونو نگرفتیم.نمی دونم چقدر از شبهای قدر استفاده کردید و چقدر واسه ی سفر کربلا دعا کردید اما به هر حال هنوز فرصت باقییه و هنوز چند شب دیگه از این ماه پر برکت مونده .یادتونه وقت وداع توی مدینه بهمون گفتن مهمون دو وقت واسه ی صاحبخونه خیلی عزیز میشه.یکی وقتی که تازه اومده و یکی وقتی که داره می ره.حالا ما هم داریم از مهمونی خدا میریم بیرون الان وقتشه که حاجتتونو بگیرید.
یا حق................التماس دعا
و اما عکس:
باب ملک فهد حاج رضی الله مسجد تنعیم-1 مسجد تنعیم-2
خیابان مکه-1 خیابان مکه-2 خیابان مکه-3 جاسم و یه عربه
حاج علی خوشتیپ حاج آقا ملک فهد خودمون معاون کاروان خندونمون
یه دسته جمعی دیگه و حالا...مدیر کاروان:دکتر موسوی
شنبه بیست و دوم مهر 1385
تسلیت
حسنین زیر بغل آقایشان را گرفته بودند وبه خانه می بردند.به در خانه که رسیدند آقا فرمودند: رهایم کنید.بگذارید خودم وارد خانه شوم نمی خواهم زینب مرا اینگونه ببیند.حسن جان پارچه ای بیاور پیشانیم را ببند.زینبم طاقت ندارد مرا اینگونه ببیند...اما آقا جان کجا بودی در صحرای کربلا.کجا بودی که بگویی ای قوم بنی هاشم زینبم را از بالای تل زینبیه بیاورید. او تحمل دیدن این صحنه را ندارد.
در این شبهای قدر دعا کنید که سفر کربلا نصیب ما هم بشود.
یا علی
شتر عرفات
تابلوی کاروان
غار حرا
مسجد الحرام
جمعه چهاردهم مهر 1385
زندگی شهد گلی است که زنبور زمان می خوردش,آنچه می ماند عسل خاطره هاست
جاتون خالی دیشب دعای کمیل بودم.به یاد دعای کمیل مدینه و مکه ی حاج سماواتی.اما یه اتفاقی که افتاد که باعث شد این دعای کمیل با همه ی دعا کمیل های عمرم متفاوت بشه این بود که آخرش حاج منصوری گفت به من گفتن امشب لبیک بگو.آره لبیک باورم نمی شد.مسجد مسجد شجره شد واسم و حاج منصوری شد حاج ربانی خودمون...بعد از اتمام مراسم تا خونه پیاده رفتم.تو راه همش می گفتم:
لبیک اللهم لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک

